تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - 87
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
برای چندمین بار میگم: میشه دست از سرم برداری؟؟؟ خسته شدم جونِ خودت (خودت خوب میدونی وقتی جونتو قسم میخورم یعنی دیگه آخرشم)

راه میفتمُ میرم بیرون.. دلم میخواد بعد از یه روزِ کاریِ سخت یکم به خودم استراحت بدمُ مثلا برم گردش! بعد از کلی ترافیک و خستگیِ معطل شدن پشت چراغ قرمزای طولانی میرسم به جایی که آرزوم بود یه روز با تو برم اونجا و با یه بغضِ کهنه رومو برمیگردونمو میگم برو گمشو؛ خدا میدونه چقدر الان خوشی واسه خودت!
پیاده میشم و دوست دارم برم بیخودی خرید کنم.. ولی امان از وقتی که دلت هیچی نخواد. امان از وقتی که انگار فراموشی گرفتی و میری درِ مغازه هایی که لباسا و وسایل مردونه دارن و انتخاب میکنی ولی وقتی فروشنده سایزشو ازت میپرسه یه لحظه به خودت میای و میفهمی اصلا کسی نیست که بخوای براش چیزی بخری! آخرشم با یه دنیا ناامیدی به دوروبرت نگاه میکنی و از اونجا میزنی بیرون.. چقدر بده که دیگه طبق عادت همیشگیم نمیتونم هر دفعه که میرم بازار یه چیزی برات بخرم... واقعیتش این اواخر دلو دماغِ خرید کردنو ندارم.آخه اون موقع ها هروقت میرفتم بیرون یه چیزی واسه تو هم میخریدم ولی الان چی؟؟؟
آخرشم با یه پنیرُ دوتا نون و یه ساندویچِ همبرگر (به یاد تو که همیشه میخوردی) برمیگردم خونه..
اونقدر تو فکر بودم که ماشینو جا گذاشتم و برگشتم وکلی گذشت تا بفهمم چه گندی زدم!!!!!
و ساعت 9 شب مثه ابلها دوباره راه میفتم میرم سمتِ ماشین..

+ اینو فقط خودِ من میدونم که چقدر پیر شدم تو این یکی دو ماهه!


+من دوباره برگشتم خونه ی ساسان.. این دفعه اومدم که بمونم. خیلی با مامانم کلنجار رفتم. خیلیییییییییییییییی. کلی گریه کردم.آخه بهم میگفت سرِ کارم نمیخواد بری ولی راضی شد بالاخره.. بیچاره؛ دلم براش میسوزه که اینقدر بخاطر بچه هاش زجر میکشه...
اومدم اینجا چون به جای اینکه برم پیش محسن کار کنم مجبور شدم بیام تو شرکت ساسان اینا کار کنم. آخه قربونِ خدا برم از محسن خبری نشد که نشد.. منم که نمیتونستم تا اخر عمرم بشینم ببینم کی محسن میخواد کارشو توسعه بده پس پیشنهاد ساسان رو قبول کردم.. که اونهم دلایلی داشت واسه خودش. یکی از دلایلشم این بود که تمام مدتی که من خونه ساسان بودم حتی یه دفعه هم نیومد اصفهان. البته بعدا فهمیدم که اومده اما اصلا به من نگفته که مبادا معذب بشم که خونشو اشغال کردم و البته خیالم راحت شد که ساسان دیگه اون آدمِ سابق نیست و اصلا تصمیم نداره اذیتم کنه. هیچ وقت باورم نمیشد ساسان با شنیدن موضوعِ منو حمید اینقدر عوض بشه و رفتارش از این رو به اون رو بشه! رفتارش بیشتر مثه یه برادر بود تا کسی که قبلا بهم علاقه داشته! و این بیشتر منو امیدوار میکنه که میتونم اینجا دووم بیارمو نگران چیزی نباشم.. تمامِ این مدت با خودم فکر میکردم اگه مامانم اینا اینقدر بهم اعتماد نداشتن چطور اجازه میدادن که من تنها زندگی کنم اونم تو یه شهر دیگه!! خوبه که تونستم اعتمادشونو جلب کنم؛ اما کاش همون یه بارم به اعتمادشون خیانت نمی کردم. کاش...

+ نمیدونم چرا بازم حماقت کردم! نمیدونم چرا برای بار چندم زدم زیرِ قولی که به خودم داده بودم!
اصلا حالیم نیست دارم با خودمُ آیندم چیکار میکنم؟ باور نکردنیه... این همه وفاداری به کی؟ واسه چی؟ درسته دارم به خودم ظلم میکنم اما ته قلبم خوشحالم.. نمیدونم چرا اما فکر میکنم اگه پای حرفام بمونم جایزه جهانیِ عشق و وفاداری رو بهم میدن.. من باور دارم که این اوضاع تموم میشه.. این اوضاع با تمامِ سختی هاش تموم میشم.. اما نمیدونم کجا تموم میشه! جایی که آرزوشو دارم و هرشب با یادش تا صبح اشک میریزم یا جایی که ازش واهمه دارم و میدونم اگه برم تازه آدما میفهمن چقدر دیر شده واسه خیلی چیزا! البته اولیش که فقط خیالاته و خودمم میدونم اگه دومی ممکن بشه اولی محاله!
آخه دختر تو چرا نمیخوای قبول کنی که اون داره زندگیشو میکنه؟ دِ تو هم برو دنبالِ زندگیت دیگه.. دُمتو بذار رو کولتو از این متروکه که اسمشو گذاشتی میعادگاه گورتو گم کن..
باور کن؛ باور کن اون عینِ خیالشم نیست...
باور کن میتونه روزا و شباشو بدون حتی لحظه ای فکر کردن به تو بگذرونه و یادش نیاد که تو چطوری واسش پر پر میزدی!
چه خنده دار که خودمم جوابِ خودمو میدم و با تمسخر میگم: برووووووو بـــــابا
مگه تو، توی جیبشی که حرف میزنی و از روزگارش میگی؟! اصلا به تو چه؟ من دلم میخواد این جوری زندگی کنم!!! دلم میخواد همیشه ی خدا چشام گریون باشه و دلم خون اما اون باشه حتی تو خیالاتم!

فکر میکنم باید هوار بزنم که دیگه کسی این سوالِ احمقانه رو
ازم نپرسه که میخوای ازدواج کنی یا نه؟؟ کاش رو پیشونیم هک میشد که این جانب قصدِ این خریتِ محض رو ندارم و نخواهم داشت...
و من هربار که جوابِ منفی به یه نفر میدم برای چند روزی میریزم بهم که چرا ؟؟ چرا سعی نمیکنم همه چی رو عادی کنم؟ چرا نمیخوام گذشته رو فراموش کنم؟ شاید اگه منم بگذرمو برم سراغ زندگیم خوشبخت بشم!! که آخرش با خودم میگم خوشبختیِ من همونی بود که مُرد و رفت پیِ کارش.. میفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟
سخته آدم لالایی بلد باشه ولی خودش بی خواب باشه!
من تو خاطرها سیر میکنم و هنوز باورم نشده که همه چی تموم شده! توی خونه، سرِ کار، توی خیابون، میونِ جمع، توی خلوتِ تنهایی، همیشه و همیشه به گذشته ی تلخم فکر میکنم! روحمو آزار میدم که فقط یه نقطه ی عطف پیدا کنمو بگم: کاش اون لحظه می ایستاد و از جاش تکون نمیخورد...کاش...

+ فردا میرم شهرِ حمید اینا... برای ادای یه نذرِ قدیمی! نذرِ امام زاده ای که حمید منو بهش معتقد کرد!! و البته برای تجدیدِ خاطره های مُرده! با مینا میرم؛ البته تا فردا خدا کریمه که ببینم چیزی مخلِ این قرار بشه یا نشه؛ چون کلاً مینا بدقوله و کاراش پیش بینی نشدس..(غیبتش نباشه البته)

+ بابت ماجرای شیوا عذرمیخوام؛ رو مودِ نوشتن راجع به اون نیستم.

+ دوست عزیزی که خیلی براتون احترام قائلم.. منو ببخشید که از اون عیاش حرف میزنم.. متاسفانه اون عیاش جزء لحظه لحظه های زندگیِ منه؛ نمیتونم به این سرِ بی مغز بفهمونم که بهش فکر نکنه و قادر نیستم کاری کنم تا زندگیم عوض بشه و خودمو سپردم دستِ سرنوشت تا هرجایی میخواد منو ببره! تنها چیزی هم که میتونم درمقابلِ صحبتای ارزشمندو راهنماتون بگم اینه که میخوام اما نمیشه! شما بزرگی کنو به دل نگیر.. خدارو چه دیدین شاید یه روزی شد!

+ یه حرفیـــــــــــــــــــــــــــــی (این کلمه تکه کلامِ منه که خیلیا دوسش دارن مِن جمله...)
دلم یه خوابِ طولانییییییییییییییییییییییییییییییییییییی میخواد؛ از الان تا 200 سالِ دیگه؛
بعد بیدار بشم ببینم دنیا عوض شده؛ همه جا پر از خوبیه؛ دیگه هیچ غمی وجود نداره؛ همه با همن؛ هیشکی تنها نیست؛ هیچ خونه ای خراب نشده؛ هیچ دلی نشکسته؛ و هیچ، و هیچ..
محاله؟نه؟ امیدوارم تا اون موقع منجیِ آخر به دادمون برسه و آرزوهامو برآورده کنه... آرزوهای من که نه، آرزوهای هممون..

+ یا صاحب الزمان ادرکنی...




نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 17 شهریور 1391
حسابدار بیچاره
دوشنبه 30 مرداد 1396 09:33 ق.ظ
bookmarked!!, I really like your blog!
دوشنبه 1 خرداد 1396 05:46 ق.ظ
I do not even know how I ended up here, but I thought
this post was good. I don't know who you are but definitely you are
going to a famous blogger if you are not already ;) Cheers!
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 07:13 ب.ظ
Hello there! I could have sworn I've visited your blog before but after going through many of the posts I realized it's
new to me. Regardless, I'm definitely delighted I came
across it and I'll be book-marking it and checking back regularly!
پنجشنبه 31 فروردین 1396 08:07 ب.ظ
This article is really a nice one it assists new internet users, who are wishing for blogging.
چهارشنبه 30 فروردین 1396 12:24 ق.ظ
What i don't realize is in fact how you're now not really a
lot more smartly-preferred than you may be now.
You are so intelligent. You already know therefore significantly in the case of this subject, made me for my part believe it from so many varied angles.
Its like women and men don't seem to be interested until it is something to accomplish with Woman gaga!
Your personal stuffs excellent. All the time maintain it up!
شنبه 19 فروردین 1396 07:37 ب.ظ
Hi there! I just wanted to ask if you ever have any trouble
with hackers? My last blog (wordpress) was hacked and I ended up losing several weeks
of hard work due to no data backup. Do you have any solutions to stop hackers?
یکشنبه 26 شهریور 1391 01:51 ب.ظ
من عقیده دارم که وقتی کسی را دوست داری وبهش فکر میکنی،اونم تو را دوست داره..گاهی اوقات شرایط برای باهم بودن ناهموار میشه..که ما عادت کردیم بهش بگیم "حکمت"..!
حسابدار بیچاره هِی دلِ بیچاره
آره واقعا راست میگن دل به دل راه داره. اما واقعیتش بعضی آدما رو نباید دوست داشت. یه جورایی اشتباهه!
دلم میخواست این حکمتا واسه من رحمت بودن.. خسته شدم از بس خودمو با این حرفا گول زدم
یکشنبه 26 شهریور 1391 01:42 ب.ظ
سلام دخمل گلی
مرسی از لطفت عزیزم
خب من از این پست نبودم باید یکی یکی بخونم تو فرصت مناسب..
حسابدار بیچاره سلام عزیزکم
قربونت برم الهیییییی
مرسی مهربون
یکشنبه 19 شهریور 1391 02:03 ب.ظ
salam
mishe in karo kard k bekhabio 100 sal 200 sale dg pashi vali injoori faghat b narahatiat ezafe mishe midooni chera??chon baghye inghadr omr nemikonan va vaghti az khab boland shi taze bayad ghoseye oonayi k raftano bokhorio az zamoone sar dar biari
oon moghe oza bad tar mishe
man tahala ashegh nashodam kasiam az tahe ghalbam doos nadashtam pas nemitoonam begam k say kon faramooshesh koni chon shayad vaghan gheyre momken bashe
vali mitoonam begam k age kasio doos dashte bashi kheyli khoshbakhti!!!!!!harchand k dardayiam dare!!
omid varam betooni ye roozi azash del bekani..ye roozi kolan bikhialesh shio aslan behesh fek nakoni!omid varam...
حسابدار بیچاره سلام گلم
خوبی خانومی؟
چی بگم!
خودتم که گفتی؛ تا حالا این حسو تجربه نکردی.. البته امیدوارم هیچ وقت دچارِ اشتباه نشی...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر