تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - 86
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
هنوزم زنده ام!!!!
برای باورت که بدونی من میتونم بی تو با یادِ تو هم دووم بیارم... فقط یادت کافیه تا یه زندگی رو دوباره بسازم!

+ قلبم هنوز تند تند میزنه.. شوکه ام. نمیتونم
بدون مشورت حتی یه قدم بردارم.
تصمیم گرفتم جلوشون بایستم... میخوام محکم باشم.. یا رومیه روم یا زنگیه زنگ!
این جملاتیه که بارها با خودم تکرار کردم تا بدون هیچ حاشیه ای بهشون بگم:
من برای بار دوم استعفا میدم.. لطف کنید تشریف بیارید مدارکی که پیشمه ببرین.. اگه هم میدونین من مقصرم قانونی اقدام کنید تا اون طور به نتیجه برسیم. بعدشم برم اداره کار و بابت عیدی و پاداش و بیمه ازشون شکایت کنم. اما یه جورایی شک دارم که اونا بخوان شکایت کنن.. اگه این طوری رفتار میکنن هم بخاطر اینه که ضایع شدن و میخوان از خجالتم دربیان..
البته امشب که زنگ زدن جوابشونو ندادم چون میخوام یکم بذارمشون تو خماری

+ یکی از دوستام بهم گفت بیا برو پیشِ یه دعا کن و یه دعا بگیر که نسبت به حمید سرد بشی تا بتونی زندگی کنی.. در جوابِ حرف احمقانش گفتم مگه مستجاب الدعوه ای بالاتر از خدا هم هست که من برم پیش بندش؟! اگه خودش میخواست این سردی رو تو دلم مینداخت!

+ دیروز شیوا بهم Sms داد: داغونم،
فقط بیااااااااااااااااااااااااا
منم دستپاچه شدم، نفهمیدم تا خونشون چطوری رفتم.. وقتی رسیدم با چشمای اشک بار گفت مهدی همه چی رو فهمیده.. داشتم سکته میکردم.. (شیوا دوساله که
با مهدی ازدواج کرده؛ چند ماه پیش به صورت خیلی اتفاقی با دایی مهدی دوست شد؛ دوستی اون دوتا داستان داره پس لطفا قضاوت نکنید تا همه چی رو بعد بگم..)
حرف زدیم و حرف زدیم تا ببینیم چه خاکی میتونیم به سرمون بریزیم! آخرشم هیچی؛ محسن
گفت:(اسمِ داییه شوهر شیوا محسنه.(چه گیری دادیم ما به این محسن ها!)) بذار بیاد خونه و ببین چه عکس العملی نشون میده.. اگه اتفاقی افتاد زنگ بزن من میام و باهاش حرف میزنم! محسن یه پسر 18 ساله داره که خیلی شیوا رو دوست داره.. ما پیشنهاد دادیم که بگیم فرزام بوده که این اس ام اسارو میداده چون در اون صورت مهدی ممکن بود گذشت کنه و فقط یه دعوایی با شیوا و یه زنگ بزنه بابای فرزام که محسنه و تموم بشه بره پی کارش اما محسن قبول نکرد( عجب پدری!!) حتما الان با خودتون میگین چه دوستی! با طرف همدستی میکنه که به شوهرش دروغ بگه.. نه اصلا اینطور نیست. من از روزِ اول مخالف بودم و همیشه واسش روضه میخوندم که درست نیست و نباید خیانت کنی و مهدی گناه داره اما به گوشش نرفت که نرفت گرچه یه روزی خودمم بهش حق دادم! و درواقع الان دیگه وقتش نبود که بخوام سرزنشش کنم یا نصیحت چون خیلی مسخرس تو بحران باشیو بخوای گذشته رو کالبد شکافی کنی. آخرشم شد این:
شیوا دلش نمیومد smsهای محسن رو پاک کنه و یه نرم افزار پیدا کرد که بتونه اونها رو سیو کنه و بعد از رو گوشیش پاکشون کنه.. میخواست بریزه رو یه سی دی و بده من براش نگه دارم. اما خیلی طول کشید. واسه همین قرار گذاشتیم من بمونم که هم مهدی نتونه دعوا کنه و هم این smsها رو بریزیم رو سی دی. مهدی اومد و بعد از احوال پرسی من رفتم تو اتاق و شیوا رفت که باهاش حرف بزنه.. حرف زدن و حرف زدن... آخرشم مهدی رفت خوابید. شیوا با چشمای گریون اومد و گفت: میگه فردا بریم دادگاه بدون اینکه کسی بفهمه جدا بشیم. منم میرم عسلویه و دیگه هیچی... من بُهت زده به شیوا زل زده بودم و اونم با یه دنیا غم که تو چشاش بود بهم نگاه میکرد.. گفتم: شیوا نههههههههههههه؛ تو میتونی آرومش کنی..
تا امروز ظهر شیوا زنگ زد و گفت: دیشب بعد از اینکه تو رفتی بازم با هم حرف زدیم.. بهم گفت با دوستت برو.(مهدی نمیدونست من رفتم) منم لباس پوشیدم که بزنم بیرون، جلومو گرفت و گفت تو هنوز زنمی، نمیذارم تنها بری و خلاصه صبح نرفت سر کارو خیلی عادی رفت نون گرفت و اومد و با هم صبحانه خوردیم و آماده شدیم و بدون هیچ حرفی رفتیم دادگاه. الهی بمیرم؛ شیوا میگفت اونجا بهش گفتم تو چشام نگاه کن و بگو که دوستم نداری.. گفت مهدی گریه کرده و بغلش کرده و گفته چرا؟ چرا این کارو کردی؟؟؟؟؟ شیوا میگفت و من اشک می ریختم. همین الانشم نمی تونم جلوی اشکامو بگیرم.. شیوا خیلی برام عزیزه.. تحملِ غمشو ندارم اصلا.
چقدر مسخرس این دنیا.. اون این جوری؛ من این جوری.. دلم خوش بود اگه خودم داغونم به خاطر از دست دادن تمامِ ارزوهام حداقل دوستم خوشحاله.
شیوا گفت بعدشم اومد دفتر کارم و از داییم پرسید که همیشه سرِکار بودم یا نه که خوشبختانه داییِ شیوا تایید کرده و گفته که همیشه اومده و هیچ وقت غیبت نداشته.(شیوا توی کافی نت داییِ خودش کار میکنه)
آخرشم که مهدی رفت سرِ کار.. البته از شیوا خواسته چند روز بره خونه ی مامانش اینا و تنهاش بذاره.. شیوا هم بهش گفته بود اگه برم برای همیشه میرم.
هنوز معلوم نیست میخواد چیکار کنه..
خدا بخیر کنه..
ماجرای زن زاید و قرض آید و مهمان زِ در آید شده
کلی باهم نذر کردیم. تا خدا چی بخواد. اما من یه جورایی دلم روشنه که مهدی کاری نمیکنه. چون خیلی شیوا رو دوست داره.. داستان زندگی این دوتا هم پست بعدیمه چون باید موضوع رو روشن کنم.

+ یادمه قبل از اینکه حمیدُ ارشد دانشگاه آزاد ثبت نام کنم دفترچه ی دولتی رو براش خریدم. که جناب تنبلی کردن و نرفتن ثبت نام کنن و تا لحظه ی آخر دروغ میگفت که ثبت نام کرده و هرچی ازش میپرسیدم که راستشو بگو ثبت نام کردی یا نه؟ که میگفت من دروغ گو نیستم!! اگه بازم بپرسی من میدونم و تو  و هرچی بهش میگفتم آخه برگه ی ثبت نامت که پرینت گرفتی کو؟ میگفت تو گاو صندوق شرکته... تا دو روز قبل از آزمون که بهش گفتم میخوام برای آزمونت بیام حوزه ی امتحانیت که گندشو درآورد و چند روزی باهاش قهر کردم. که اگه ثبت نام کرده بود الان باید نتیجشو میدیدم!!
حالا خوبه آزادو خودم ثبت نامش کردم البته اگه دو روز دیگه نفهمم آزمون نرفته!! (خیلی استرس دارم، بی نهاااااااااااایت)

+ داشتم تو سایت یارانه ها می چرخیدم که یهو دلم خواست فضولی کنمُ ببینم حساب حمید چطوریه.. وارد حسابش که شدم(من همه ی اطلاعات شناسنامشو دارم) دیدم همه نوبتاشو گرفته خندم گرفت که همیشه بهش میگفتم تو با این وضع توپت خجالت نمیکشی از40 تومن یارانه نمیگذری؟!! میگفت من فقط ماهی 100 تومن برا آیدین پوشک میخرم!!! یا من ماهی فقط 300 تومن بنزینمه.. اگه میتونی تو هم یارانتو بده من!!! (نیست حقوقمو میدادم بهش دیگه پُررو شده بود)

+ اَههههههه... چرا من هروقت آهنگای امین حبیبی رو گوش میکنم غرقِ خیالات و خاطرات میشم؟ بابا دست از سرم بردارید تا نزدم لهتون کنم! (چرند گفتم؛ من یه تارِ موی این خاطره ها رو به تمام دنیا نمیدم)

+ اوه یادم رفت بگم مینا چی شده!!! چند روز پیش دیدمش. سرحال بود اما دروغه. میدونم و بهشم گفتم. داره یه کارای احمقانه ای میکنه که وقتی بهشون فکر میکنم خندم میگیره. خودش میگه و خودشم توجیه میکنه. بهش گفتم باورم نمیشه تو همونی باشی که ساعتها مینشستی بغل دست منو میگفتی بگذر... آروم باش!! تو همونی؟؟؟ یعنی همش فیلم بود؟ دروغ میگفتی؟ چرا واسه خودت پیاده نمیکنی پس؟ با یه قیافه ی حق به جانب میگه من با تو فرق دارم!
چه فرقی آخه؟ به هردوی ما بد شده.. اما من گذشت کردم. چشامو بستم و گفتم خیر پیش حتی اگه من بمیرم، مهم نیست فقط زندگی اون خوب باشه بسه.. اما تو نمیگذری.چرا؟ اینقدر سخته که بریزی تو خودت و به انتقام فکر نکنی؟ انتقام آدمو داغون میکنه.قبل از اینکه اونو از پا درآری خودت میشکنی. اما... بی فایده بود... نمیدونم میخواد چیکار کنه! احتمالا باخودم ببرمش امام رضا. البته قراره اون هفته باهم بریم سقاخونه ای که تو شهرِ حمید ایناس.. یه نذری دارم که باید اداش کنم.
شاید بتونم یه جوری از خرِ شیطون بکشونمش پایین..

+ یکی بیاد یه انتقادی، چیزی از من بکنه؛ مثلا بگین حالمونو بهم زدی از این روزمره گی های مسخرت

+ وقت بخیر

بعدا نوشت:
اگه خدا بخواد یکم اوضاع شیوا و مهدی بهتره. امشب مهدی شیوا رو آوُرد خونمون که کیفی رو که برای شیوا دوخته بودم بگیره. قراره فردا شیوا خودش تنها با مامانش اینا چند روز برن شمال. و این فرصت خوبیه که مهدی با خودش تنها باشه و تصمیم بگیره. شیوا میگفت: اولش میخواست به داییش زنگ بزنه و بهش دری وری بگه که چرا خودتو انداختی تو زندگیه ما! اما شیوا راضیش کرده که آروم باشه و این کارو نکنه. واقعا دلم واسه مهدی می سوزه. وقتی رفتم دمِ در که یه لیوان شربت بهش بدم غمِ دنیا رو تو چشاش دیدم. معلوم بود که چقدر ناراحته! کاش شیوا هم می تونست درکش کنه. این مسلمه که موضوع خیانت واسه زنها مهمه اما مردِ که وقتی بهش خیانت میشه همه ی غرورِ مردونشو یه جا میبازه.. یه جا زمین میخوره...
یه وقتایی با خودم فکر میکنم نکنه منم ازدواج کنمو... خدا نکنه. حتی تصورشم برام سخته.. یکی از علتایی که زمانِ دوستیم با حمید باعث میشد نخوام ازدواج کنم همین بود چون حمید میگفت اشکال نداره؛ ما ارتباطمونو ادامه میدیم بدون اینکه کسی بفهمه و وقتی بهش میگفتم یعنی خیانت کنم؟! هیچی نمیگفتُ ساکت میشد...
عجب!!!!! زندگیِ بی معنی به این میگنا!




نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 12 شهریور 1391
حسابدار بیچاره
دوشنبه 30 مرداد 1396 01:35 ب.ظ
I'm really inspired with your writing abilities as neatly as with the structure for your
weblog. Is this a paid theme or did you customize it yourself?
Either way stay up the nice high quality writing, it is rare to see
a nice blog like this one these days..
سه شنبه 20 تیر 1396 08:57 ق.ظ
My brother recommended I would possibly like this
web site. He was once totally right. This post
truly made my day. You cann't consider just how a lot time I
had spent for this info! Thank you!
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 10:51 ق.ظ
It's difficult to find educated people in this particular subject, however, you seem like you
know what you're talking about! Thanks
شنبه 2 اردیبهشت 1396 10:07 ب.ظ
Thanks for a marvelous posting! I definitely enjoyed reading it, you are
a great author. I will ensure that I bookmark your blog
and will come back from now on. I want to encourage continue your great posts, have a
nice morning!
شنبه 2 اردیبهشت 1396 09:04 ب.ظ
I think this is among the most significant info for me.
And i'm glad reading your article. But should remark on few general
things, The site style is great, the articles is really excellent :
D. Good job, cheers
سه شنبه 29 فروردین 1396 08:23 ب.ظ
You're so awesome! I do not suppose I've truly read through anything like
this before. So wonderful to discover another person with some original thoughts on this topic.
Seriously.. thanks for starting this up. This site is one
thing that is required on the internet, someone with some originality!
شنبه 19 فروردین 1396 01:33 ب.ظ
Very nice article, just what I needed.
شنبه 12 فروردین 1396 12:24 ب.ظ
It's hard to find experienced people about this subject, however, you seem
like you know what you're talking about! Thanks
چهارشنبه 15 شهریور 1391 10:56 ب.ظ
سلام گلم
خداراشکر که به زندگی عادی برگشتی امیدوارم مشکل شیوا حل بشه
حسابدار بیچاره سلام عزیزم
واقعا فکر میکنی برگشتم؟!
چهارشنبه 15 شهریور 1391 09:54 ب.ظ
عجب مشکلاتی....
یعنی منم چندسال دیگه درگیر این جور مشکلات میشم؟!؟!
اصلا دلم نمیخواد...
الآن از هفت دولت آزادم...
حسابدار بیچاره خدا نکنه عزیزم.من اینا رو مینویسم که یکی مثه تو در زندگی آیندش درگیر این جور مشکلات نشه..
خیلی خوبه که خوبی.. امیدوارم همیشه خوب باشی و از هفت دولت رها!
چهارشنبه 15 شهریور 1391 06:32 ب.ظ
سلام
گفتی قضاوت نکن من هم قضاوت نمی کنم. اما اگر نظر مرا بخواهی که نمی خواهی : شیواخانم قلب مهدی را بدجوری شکسته. این را مردها می فهمند. همین که شیوا می خواهد sms ها را نگه دارد، خیانت بزرگی است. من از ظلم خانم خیلی ناراحت شدم. خدا نمی گذرد با قلب شوهر چنین برخوردی شود.
راه چاره: 1.توبه: sms ها را پاک کند و احساس شرمندگی کند. 2.جبران کند: اعتماد شوهر را دوباره جلب کند گرچه این لکه باقی خواهد ماند. 3.به مهدی فرصت بدهد و لجبازی نکند گاهی تنهایی و با خود بودن برای مرد نیاز است.
راستی ارشد خودت چی شد؟
می شه از اون عیاش حرف نزنی؟ کسی که به همسرش خیانت کنه به دیگری هم می تواند خیانت کند. هرقدر هم آدم نازی بوده آن رویی هم دارد چون تقریبا همه رویی دیگر دارند.
بازم ببخشید شکل موعظه گرفت.
حسابدار بیچاره سلام
در مورد نظرتون راجع به شیوا و مهدی کاملا موافقم. خودم بیشتر دلم برای مهدی می سوخت تا شیوا. این راه چاره ها رو خودم بهش گفتم اما... شیوا اون مرد رو خیلی دوست داره و حاضر نیست این کارو بکنه و توی خفا به رابطش ادامه میده و من هم نمیتونم کاری بکنم جز نصیحتای بی نتیجه.
من هنوز تا ارشد کلی راه دارم. که البته زیاد راغب به ادامه تحصیل نیستم چون کار برام مهم تره.
آقا باقر من نمیدونم چرا اسم حمیدو عیاش میذارین؟ چطور میتونین راحت بهش این لقبو بدین؟ یا خیانت کار بدونینش؟
فکر میکنید اگه سمیه هم مثه من با حمید همراهی می کرد و سنگ جلوی پای شوهرش نمی انداخت حمید وارد رابطه با من میشد؟ یا اصلا مردی که یه زنِ خوب داره چرا باید بهش خیانت کنه و بره سراغ یکی دیگه؟
نه اشتباه نکنید. حمید نه عیاش بود نه خیانت کار هرچند خودم بارها به اینا متهمش کردم اما میدونم و مطمئنم اگه سمیه اون همه بی رحم نبود و با حمید مثه شوهرش رفتار میکرد نه نوکرش حمید هیچوقتِ هیچوقت به یکی مثه من پناه نمی آورد.
پس با این حساب شما از من میخواین دردو دلم نکنم و افکارمو ننویسم؟! اما این منصفانه نیست چون اینجا تنها جایی که میتونم خودمو خالی کنمو بی پروابنویسم..
البته اینارو نگفتم که شما هم بگین دیگه نظری نمیدین چون ما فقط نظراتمون رو به هم دیگه میگیم نه اینکه با پاسخ به دیگری اونو وادار به سکوت کنیم..
ممنون که واقع بینانه صحبت میکنید و ممنون ترم که با نظرات سازندتون کمکم میکنید.
دوشنبه 13 شهریور 1391 08:21 ب.ظ
چه میشه کرد!!

آپم!!
حسابدار بیچاره !!!!
اومدم
{گل}
دوشنبه 13 شهریور 1391 01:44 ب.ظ
سلام..
وقتی میدونی حق با توئه،پس نباید کوتاه بیای..قاطع باش ونذار کسی از مهربونیت سوءاستفاده کنه..
برا دوستت شیوا خیلی ناراحتم..چرا ما آدما اینجوری شدیم؟ خودمون برا خودمون مشکل میتراشیم!
پایبندی به زندگی خیلی بیرنگ شده!
همه نقاب به چهره دارن!
خدایا خسته ایم..
حسابدار بیچاره سلام عزیزم
حتما..حواسم هست.
واقعا نمیدونم چرا؟!!! همین طوره.. آره رنگِ خودشو باخته.. بدجورم باخته
خدا کمکمون کنه!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر