تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - 80
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خوشحالم... چرا؟
چون تونستم امروز بعد از کلی بی پولی پولِ محسن رو که حدودِ دو سه هفته پیش ازش قرض کردم رو جور کنم و صبح اولِ وقت میریزم به حسابش.چون از دستِ خودم نمیگیره.. البته این اولین بده و بستونِ ما نیست.. اصولا ما هر وقت گیرِمالی برامون پیش بیاد به تنها کسی که میگیم طرفِ مقابلِ. آخیییییشش... از بدهکار بودن متنفرم. خیلی
یادمه اون اوایلِ دوستیم با حمید یه بار 300 هزار تومن ازش قرض کردم که اتفاقا برای محسنم میخواستم و چون چند ماهی حقوقم عقب افتاده بود مجبور شدم قرض کنم.. که خیلی هم سخت بود.. آخه از این طرف با محسن کلی رودربایستی داشتم از اون طرفم نمی دونستم چطوری به حمید بگم که فکر نکنه من دنبالِ پولشم! از این یکی متنفرم.. همیشه چه اون موقع ها که از خودم هیچ پولی نداشتم چه زمانی که رفتم سرِ کارُ دستم تو جیبِ خودم بود از اینکه آویزونِ جیب کسی باشم بیزار بودم.. خلاصه با هزار تا بدبختی و دنگ و فنگ زنگ زدم به حمیدُ با کلی خجالت بهش گفتم 300 تومن پول داری؟! اونم خیلی راحت گفت یه شماره کارت بده تا واریز کنم. هیچی اقا منم شماره کارتِ محسنُ بهش دادم و نیم ساعت بعدش بهم گفت پولو واریز کرده.. که کلی هم دروغ ساختم که نفهمه محسن با من آشناست.. بعدشم که نه خبری از محسن شد نه از حقوق که لااقل پولِ حمیدُ از حقوقم بدم. منم یه روز که دفتر بودم، درست نمیدونم سرِ چی با حمید دعوام شد.. همش فکر میکردم به خاطری که بهش بدهکارم این جوری حرف میزنه.. واسه همین سریع زنگ زدم به دختر عموم و بهش گفتم اگه میتونی از زیرِ سنگ تا ظهر 300 برام جور کن. اون بنده خدا هم رفت از نامزدش پول گرفت و خودشم آخرِ وقت رفت بانکُ ریخت به حسابِ حمید. منم ساعت 2 sms زدم به حمید که پولتو ریختم به حسابت.. اونم جوابش این بود: من که بهت گفته بودم اون پول برا خودت.. واسه چی سر خود هر کاری می کنی؟؟؟ دلیل نمیشه چون تو شماره حسابای منو داری هروقت خواستی پول بهش واریز کنی.. آخه قبلش هر وقت با هم حرف میزدیم من همش ازش عذرخواهی میکردم که ببخش دیر شده و از این حرفا.. که اتفاقا یه شبم سر همین موضوع با هم دعوا کردیم که شرحش از این قراره:
اون شب طبقِ معمول از ساعت 10 شروع به حرف زدن کردیم.. تا حرفامون از خانوادشو شرکت رسید به خودمون.. که منم طبق معمول شروع کردم به عذرخواهی(البته من اون شب به خاطر یه مشکلی که تو خونمون داشتم عصبانی بودم، ولی حمید با اینکه خیلی هم باهاش سرد حرف میزدم نفهمید و نپرسید چی شده، منم که زورم گرفته بود...) و اونم گفت که اصلا اون پول برای خودت و من اصلا ندادم که بگیرمو از این حرفا... از این طرف منم که  ناراحت بودم یهو بهش گفتم تو چه فکری میکنی؟؟ فکر میکنی من گدام؟ من شده باشه پولتو از زیرِ سنگ جور میکنم و بهت میدمو تا اومدم ادامه بدم گفت برو بابا و گوشی رو روم قطع کرد... منو میگی!!!! کارد میزدن خونم در نمیومد.. اونقدر عصبانی بودم که تا دیر وقت به خودم فحش میدادم که چرا به این عوضی اینقدر رو دادی که بهت توهین کنه و گوشی رو روت قطع کنه و تقصیر خودته و وای به حالت اگه دیگه یه کلمه باهاش حرف بزنی(من از این کار متنفرممممممممم
)
اما.... فرداش که رفتم سر کار اولای صبح زنگ زد دفتر و شروع کرد عادی حرف زدن که انگار چیزی نشده.. ولی وقتی دید من درست جواب نمیدم(آخه من وقتی از دستِ کسی ناراحت باشم اصلا نمیتونم باهاش حرف بزنم، ترجیح میدم بزارم عصبانیتم فروکش کنه تا بعدش) شروع کرد به عذرخواهی و اینکه خودت مقصری و حرفِ تو مثه این بود که یکی به یکی بگه قابل نداره بعدطرفش برگرده بگه غلط خوردی
که قابل نداره!!! منم که ساده از نوعِ لوح بازم خام شدم و خوش و خرم به ادامه ی ماجرا پرداختیم.. اما حقیقتش من اون شب الکی اون دعوا رو راه انداخته بودم.. با اینکه اون شبم حمید بابت مشکلاش با برادر خانومش خیلی ناراحت بود بازم من کوتاه نیومدم و حرفامو زدم تا رسید به قطع کردن تلفن..
اوهههههه ببین من از کجا به کجا رسیدم!!!! مشرقُ زدم به مغرب.. اینم از اون زوایای مخفیِ ذهنمه که روز به روز گذشته ها رو بیشتر یادش میاره!

حالا بالاخره خدا رو شکر که تونستم از شرِ این بدهی هم راحت بشم.
و اما از اون مهمتر...
خواستگارِ جدیدِ خواهرمه... که فکر کنم خدا این دفعه حسابی داره مارو شرمنده خودش میکنه..
خواهرم 28 سالشه که یه ماجرای عشقی تو سن 19 سالگیش باعث شد اون سالها با واقعیت بجنگه و ازدواج نکنه.. اما رسید به یه نقطه که دیگه دید انتظار هیچ ارزشی نداره اونم واسه پسرِ بی عرضه ای که حتی نتونست خانوادشو راضی کنه. البته سوءتفاهم نشه.. خواهرم هیچ مشکلی نداره فقط چون خانواده ی اون پسره یه دختر از فامیله خودشون رو نشون کرده بودن به هیچ وجه حاضر نبودن به خواسته دلِ پسرشون اهمیت بدن.. و در نهایت اونا با هم ازدواج کردن و با بدبختی رفتن سر زندگیشون .. که بعدها از یکی از آشناهاشون فهمیدیم چقدر زندگیشون فراز و نشیب داشته و هر روز دعوا و از این چیزا و اینکه اون خانواده خیلی اظهارِ پشیمونی میکردن از این کار و دقیقا می دونستن که چرا این بلاها سرشون اومده.. خواهرم دلش شکست اما همین دل شکستگی به نفعش تموم شد.. اون جای ازدواج ادامه تحصیل داد. و الان دانشجوی دکتراست..
و اما این پسره؛ تا حالا که از نظر من خیلی عالی بوده.. دقیقا شبیه خواهرمه.. من همیشه بهش میگفتم من اگه جای شوهرت بودم یه روزه طلاقت میدادم.آخه خواهرم اخلاق خاصی داره.. خیلی کم تحمله برعکسِ من که ریلکسم اون همش در تَکُو تاست.. یه آدم  از نوع خصوصیات گروه A .
خلاصه فعلا در عنفوان آشنایی به سر میبرن و با اون علاقه ای که پسره پیدا کرده و خلقیاتی که اونا رو کپی شده ی هم میکنه به نظرم خیلی زودتر از این حرفا برن دنبال زندگیشون.. البته این آقا یه گذشته ای داره که بعدا مفصل راجع بهش حرف میزنم.. دعا کنین این دفعه دیگه به سرش نزنه و نخواد که همچنان درس بخونه.. چون یکی از هدفاش رفتن به کاناداست برای ادامه تحصیل..نمیدونم این نردبانِ ترقی تا کجا ادامه داره


++ فکر میکنم سمیه رفته خونش.. چون خبری ازش نیست.. احتمالا همین روزا یه قرار با فاطمه بزارم.. رفتن سمیه واقعا خوشحالم میکنه.. از دو بُعد: همینکه دستُ بالِ حمید بسته میشه همینکه اوضاعشون به سمتِ آتش بس پیش خواهد رفت.. ان شاءا...
++ کاش از حمید چیزی ننوشته بودم! این باعث شد امشبم تا صبح بشینم به اون روزا فکر کنم

++ برم یه لقمه غذا بخورم تا اذون رو نگفتن.. اخه از الان تا اذون صبح دو ساعت بیشتر وقت ندارم.. خوب وقتِ کمیه دیگه
++شب خوش




نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 26 مرداد 1391
حسابدار بیچاره
دوشنبه 30 مرداد 1396 03:05 ب.ظ
Hello! This is my first visit to your blog! We are a group of volunteers and starting a new initiative in a community in the same
niche. Your blog provided us beneficial information to work
on. You have done a extraordinary job!
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 05:28 ب.ظ
Hello, Neat post. There is a problem with your site in web explorer, might check this?
IE still is the marketplace chief and a huge component to other folks will
leave out your excellent writing because of this problem.
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 10:21 ب.ظ
I'm gone to inform my little brother, that he should also pay a visit this web site on regular
basis to obtain updated from most recent news update.
چهارشنبه 30 فروردین 1396 08:34 ب.ظ
My brother recommended I would possibly like this web site.
He used to be totally right. This submit actually made my day.
You cann't believe just how much time I had spent for this
information! Thank you!
دوشنبه 28 فروردین 1396 11:49 ب.ظ
Inspiring story there. What occurred after? Good luck!
سه شنبه 22 فروردین 1396 11:27 ق.ظ
I got this website from my friend who shared with me concerning this web page and now this time I am visiting this web page and reading
very informative posts here.
جمعه 11 فروردین 1396 12:35 ق.ظ
Everyone loves it when individuals come together
and share views. Great website, continue the good work!
دوشنبه 13 شهریور 1391 12:26 ب.ظ
سلام خانوم حسابداره بیچاره.
دیگه یه سری هم كه به ما نمیزنی نه؟
راستی اومدم حالتو بپرسم
و بگم منم رمز میخوام
دوسدارم پست 79رو بخونم.
حسابدار بیچاره سلام ژوپی جونم
بابا من هروقت اومدم تو نبودی!
قربونت برم؛ بد نیستم
عزیزم رمزش اسمه وبلاگمه.یه امتحان میکردی:D
سه شنبه 31 مرداد 1391 11:18 ق.ظ
طاعات و عبادات قبول درگاه حق
حسابدار بیچاره ممنون
همچنین
شنبه 28 مرداد 1391 01:37 ب.ظ
من کامنت گذاشته بودما..نیستش!
اوکی دوباره میذارم..
خوشحالم که خوشحالی..
برا خواهرت آرزوی خوشبختی دارم
حسابدار بیچاره قربونت برم عزیزم
ایشالا تو هم همیشه خوشحال باشی
می بوسمت
جمعه 27 مرداد 1391 04:36 ب.ظ
efa
misiiii
migama nemitooni idito az roo soal amniatiat baz koni?
حسابدار بیچاره قربونت
می دونی چیه! تازه فهمیدم آدرسو اشتباه میزنم
از بس آی دی دارم، قاطی کردم!!!
حالا میام پیشت[بوسه]
پنجشنبه 26 مرداد 1391 04:09 ب.ظ
khaharet mese khahare mane!
in hamid kheyli asab khoord kone
albate bebakhshid
manam kheyli khoshhalam k bargashtamo ina!
حسابدار بیچاره آخ که این خواهرای بزرگتر همشون مثه همند!
وای وای که گفتی. فقط اعصاب خورد کن! تازه کلیشو نگفتم که چه کارایی می کرد.. یه اعصاب خورد کنِ به تمام معنا!
عزیزم این دفعه دیگه نری ها.. واقعا نبودنتو احساس می کردم.. خیلی سخت بود
پنجشنبه 26 مرداد 1391 12:50 ب.ظ
سلام
خدا را شکر که خوش و خرم و رو به راهید.
اولا محسن معرفی نشده است.
دوما شیرینی شما را که نخوردیم لااقل شیرینی آبجیتون را میل کنیم. انشاء الله
سوما نظر داده بودی که من درک نمی کنم، تشکر که ایرادم را رک گفتی. زین پس سعی می کنم درک کنم گرچه سخته.
حسابدار بیچاره سلام
ممنون
بله درست می فرمایید؛ حتما بعدا معرفی میشه.
اونم ان شاءا.... خدا از دهنتون بشنوه.
نه به خدا! منظورم صدا و سیما بود. وگرنه که من به شما تو نمیگم. اتفاقا از نظر من شما خیلی هم درک میکنید. ممنونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر