تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - 78
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
این روزا حرفم نمیاد.. هر روز که میگذره خیلی چیزا عوض میشه.. می ترسم چشم وا کنم ببینم خودمم عوض شدم!پر از تشویشم... گیر کردم.بینِ چند تا دوراهی! شدم لنگ در هوا.. میخوام و نمی خوام.. میدونم و نمی دونم. اصلا نمی فهمم چیه! همه چی یه رنگ دیگه داره. حتی دلتنگی.. حتی نبودن. حتی مُردن! همش سعی میکنم صدای اعتراضمو بِبُرم.. روی همه. همش میخوام و نمیشه.
یه آهنگ میذارم که
دنیارو یادم بره .. اما وسط آهنگ با یه ضربه محکم روی کیبورد، خفش میکنم!
خودمم نمی دونم چه خبره.. حرف نمیزنم، نمیزنم اما یهو جایی که نباید، فغان می کنم. داغِ دلمو رو سرِ محسن خالی می کنم به نیابت از تمامِ مردای متاهل!
_ انگار رفتی تو فکر؟
_ نه چیزی نیست!
_ من حرفی زدم که ناراحت شدی؟ نکنه بابتِ کارت...؟
_ نه اصلا
_ پس چیه؟
_ میشه بس کنی؟ من کِی گفتم ناراحتم؟ اصلا تو از کجا میدونی ناراحتم؟
_ فقط نگاه...
(یکم بعد با شنیدن موزیکای رضا صادقی که خودم براش زدم زبونم باز میشه)
_ پر از بغض... میدونی چیه؟ اصلا شما مردا همتون مثه همین!(حرفی که به خودم قول داده بودم هیچوقت نزنمُ همه رو مثه هم ندونم اما گفتم)
شاید بشه روی حرف اون مجرداتون ولو یه درصد حساب باز کرد حالا یا خر میشن و عاشق یا به خاطر منافع آینده شون یه زندگی رو شروع میکنن اما شما متاهلا رو اصلا. فقط و فقط به خودتون فکر میکنین. تنها چیزی که واستون اولویت داره خونوادتونه.. درستش همینه. ولی ببخشیدا شما که اولویتتون یکی دیگس خیلی خیلی غلط میکنین زندگی یکی دیگه هم فدای خودتونُ لذتاتون میکنین. اصلا بیجا کردین وقتی از صبح تا شب واسه یکی دیگه جون می کَنین بعد واسه خوش گذرونیتون میرین با یکی دیگه.. ببین دیگه من چقدر بدبختم که با این همه آدم درست و حسابی (البته اگه این حرفامو فاکتور بگیرم) خرِ یه آشغالی شدم که هنوز دارم زخمایی که رو تنم زدو پانسمان میکنم..
از من فحش و دری وری از اون فقط نگاه تعجب آمیز..
_ منم جزء این دسته ام که گفتی؟
_ کم نه!
و دیگه سکوت
_ ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم.. من اصلا تعادل ندارم. معذرت میخوام. آسمون به ریسمون می بافم. فقط واسه تسکین خودم.
_ نه اشکال نداره. بهت حق میدم.. میفهمم. باید ناراحت باشی




++ یادته؟ اون روزی که از دفتر اومدم اونجا، شهر شما؟ که تو ساعت 11 زنگ زدی دفتر ببینی حرکت کردم یا نه که تا گوشی رو برداشتم داد زدی چرا هنوز راه نیفتادی؟؟؟ وقتی رسیدم باهم رفتیم بیمه واسه کارامون. همون روزی رو میگم که قرار بود فرداش اونا برگردن؟ یادته رفته بودی بدون اینکه نظر منو بپرسی غذا گرفته بودی؟اونم چه غذایی.. ته چینِ گوشت.. نمیدونم از کجا میدونستی من خیلی گوشت دوست دارم.. حتما بهت گفته بودم. درست یادم نیست. یادته وقتی رفتیم خونه من چطوری با ذوق ماجرای اومدنمو تعریف می کردم.. اینکه تو مینی بوس چی شده بودو بلند بلند میخندیدمو تو میزدی تو ذوقم و میگفتی هیسسسس.. صدات میره بیرون. یادته؟ یادته چطوری غذا می خوردم؟ تو غُر میزدی که چرا نمیخوری؟ همین کارا رو میکنی که لاغری دیگه. چقدر تعجب کرده بودی از رفتارم.. که برعکس اکثرِ دخترا اینقدر گوشت دوست دارم و برنجارو جدا میکردم فقط گوشت میخوردم. یادته؟ میگفتی تا حالا ندیدی دختری که اینقدر گوشت دوست داشته باشه؟ یادته قرار گذاشتیم یه روز منو به صرف یه کله پاچه ی توپ دعوت کنی؟ اونم با دست پختِ خودت..من هنوزم نخوردم. دیگه دلم هوس نمیکنه. دیگه مثه اون روزا که به همه میگفتم آرزو دارم صبح که از خواب پا میشم
جای تمامِ این دوسه سالی که نخوردم یه دست کله پاچه رو تنهایی بزنم به هیشکی نمیگم دلم میخواد. چون قرار بود وقتی بخورم که تو درست کنی.. دیگه دلم هیچی نمیخواد.. میدونستی؟
یادته بعد از ناهار کادوهایی رو که برای آیدین گرفته بودم بهت دادم. و چقدر خوشت اومد از اون همه کادوهای کوچیک و بزرگی که واسه اتاق خوابش خریده بودم و هِی میگفتی میترسم سمیه بگه اینا رو از کجا گرفتی و تو که از این سلیقه ها نداری! یادته گفتم بهش بگو حسابدارِ محترم کادو آورده و تو میخندیدی.. یادته بادکنکای اتاق آیدینُ که باد کردیم؟ یادته چقدر زور زدیم که پر بشن؟ هیشکی نمیدونه اون اتاق با سلیقه من چیده شده بود.. جز منو خودت. یادته چقدر ذوق کردی وقتی سمیه هم دقیقا نظرای منو تو دکوراسیون میگفت؟ چقدر خوشحال شدی وقتی از کادوهای من خوشش اومده بود. یادته چشمی ای که واسه خونت خریده بودمو بهت گفتم کجای هال بزنی تا تو چشم باشه.. واینکه سمیه گفته بود بازم از این چشمیا میخواد.. یادته همیشه میگفتی خیلی خوش سلیقه ای؟ یادته موقع برگشت معدنی رو که میخواستی کارِ خودتو اونجا راه بندازی بهم نشون دادی و گفتی تو اولین کسی هستی که می خوام اینجا رو بهش نشون بدم؟ که سمیه مخالف بود و من مثه همیشه مشوق! چقدر اون روز معصومانه بهت گفتم حسابدار نمیخواین؟؟ که تو هم با همون لحنی که من می مُردم واسش گفتی نَههههههههههههههه.. آقا محمدی خودش یه پا حسابداره!
اَهههههههه... و اینکه هنوز همه منو اشتباهی به فامیلیه تو صدا میکنن چقدر بده شنیدنِ این اسم.. خانومِ محمدی!!!
دیگه هیچی یادم نیست نمیخوام یادم بیاد. اصلا نمیدونم چرا امشب؟ چرا امشبی که من میخوام دعا کنم خدا منو ببخشه باید
اون خاطره های لعنتی رو یادم بیاد!
اینا همش واسه امتحانه.. میدونم. اما من قول دادم که این دفعه باید قبول بشم. خودش بهم وعده داده.. میدونم اگه به قولم عمل کنم اونم حتما به وعدش عمل میکنه.. مطمئنم.
 
+ دلِ من.. ببخش که بازم دردت آوردم.. با این افکارِ پریشم.. نمیخواستم بازم یادت بیارم که چقدر دلت برای اون روزا تنگ شده.. ببخش که اینقدر زحمت کشیدی تا فراموش کنی بعد من یهو تو یه لحظه همشو یادت آوردم. منو ببخش.

+ شما هم منو ببخشین که وقتتون رو گرفتم.. اونم با این حرفای بیخود.. اگه امشب مارو یادتون بود از دعای خیرتون بی نصیبم نذارین.

+ خدایا خودت به مینا کمک کن.. دلم واسش کبابه.. بعد از سه سااااااااااااااااااااااال که خودش یه عُمره از کسی که شاید نه به اندازه ی من اما در هر حال دوسش داشت، گذشت. خودش میگه همه چی خوبه اما میدونم که دروغ میگه..

+ امشب تو ختمِ عسل خانوم شرکت میکنم و تنها چیزی که از خدا واسه خودم میخوام اینه که منو از بارِ این گناها نجات بده تا مبادا زیرِ سنگینیشون کمرم خم بشه. واسه همه ی دوستای حقیقی و مجازی هم دعا میکنم البته اگه قابل باشم..

التماس دعا


بعدا نوشت: sister عزیزم متاسفانه من پسورد یاهومو فراموش کردم.. اینم از معایبِ ذهنِ خرابمه..
میتونی بیای اینجا برام بنویسی؟





نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 19 مرداد 1391
حسابدار بیچاره
دوشنبه 30 مرداد 1396 02:45 ب.ظ
I every time spent my half an hour to read this website's posts everyday along with a mug
of coffee.
سه شنبه 27 تیر 1396 04:22 ب.ظ
You can definitely see your skills in the article you write.
The world hopes for even more passionate writers like you who are not
afraid to say how they believe. All the time follow
your heart.
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 09:35 ق.ظ
I think the admin of this web page is genuinely working
hard in support of his web site, because here every information is quality based
data.
پنجشنبه 24 فروردین 1396 01:01 ق.ظ
Heya i am for the first time here. I found this board and I to find It really
useful & it helped me out a lot. I hope to offer something back and help others
like you aided me.
چهارشنبه 25 مرداد 1391 04:01 ب.ظ
slm man oon webe adam faziyimo hazfidam
hamoon webe deroon khoobe
حسابدار بیچاره سلام گلم
چرا آخه؟
هرجایی که باشی من پیشت همشهری عزیزم
دوشنبه 23 مرداد 1391 11:32 ب.ظ
عازم یك سفرم سفری دور به جایی نزدیك سفری از خود من تا به خودم مدتی هست نگاهم به تماشای خداست و امیدم به خداوندی اوست..
حسابدار بیچاره چه زیبا
مرسی عزیزمممممممم
تلنگری بودا
یکشنبه 22 مرداد 1391 03:17 ب.ظ
عزیز دل خیلی ناراحتم كه هنوز فكرت درگیر خاطرات اونه
توروخدا بی خیال شو اگه یكی دیگه (یه ادم باشخصیت و مجرد و پاك)بیاد توی زندگیت شك نكن كه فراموش میكنی ببین من فراموش كردم پیمان و محمد رو انگار كه اصلا نبودن بخدا یه روزهم میرسه كه به حماقتات میخندی و میگی فقط وقتت ر و تلف كردی از روی بچگی
حسابدار بیچاره نینا جون چی بگم!
من خودم بیشتر قاطی ام از دستِ خودم. اما قبول کن فراموشیش به این زودی سخته خیلی سخت!
اگه بدونی من همین الان دارم با یه دنیا تاسف به حالِ خودم می خندم چی میگی؟!
من می دونم که همه چی می گذره اما بعضی چیزا رو نمی دونم چطوری بگذرونم؟!
اگه تونستم میگم حرفمو تا بدونی تو دلِ من چی میگذره!
شنبه 21 مرداد 1391 10:25 ق.ظ
سلام
خوب درد دل میکنی. با خدا هم می توانی به این خوبی درد دل کنی؟ یا سامع الشکوی : ای شنونده گلایه ها و درد دل ها!
وقتی آسمان دلت ابری شد و شروع به چکه کرد و نم نم باران ، بیابان دل را خرم کرد ... حالی از کویرنشینانی چون ما بکن. شب جهنی را بهترین فرصت است.
حسابدار بیچاره سلام
کاش زبان که می گشودم جز با خدا سخن نمی گفتم.. کاش!
و امشب آخرین فرصتمونه.. کاش از این فرصت به نحو احسنت استفاده کنیم
جمعه 20 مرداد 1391 01:34 ب.ظ
خوبه اینجوری دردودل کنی ..آروم میشی
هر وقت از درون از خودت راضی شدی اونموقع خدا هم ازت راضیه!
برات آرامش را آرزومندم..
حسابدار بیچاره من مشکلم اینه که خودم از خودم راضی نیستم!
حالا چطور میتونم خدارو راضی کنم؟!
ممنونم عزیزم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر