تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - 75
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
هیس!
خبری نیست...صداشو درنیار
آرومم.. انگار آتیش شدم زیرِ خاکستر..
زیاد فکر میکنم؛ کمتر گریه میکنم؛ کمتر نفسم میگیره.
اینا علائم خوبیه! یا نه؟ نمیدونم ولی از روزای اول خیلی بهتره..
شایدم این دفعه دارم از داخل فرو میریزم.. اما با شدت تخریبِ کمتر یا آرومتر!
هیچی نمی دونم.. فقط فکر میکنم داره همه چی میگذره حتی سریع تر از قبل..
دارم دوران نقاهت رو می گذرونم که اوضاعِ وخیمم رو به بهبودیه..
دردِ من یه زخم عمیق بود که الان شده یه خراش.. دکترا میگن جاش خوب نمیشه اما هنوزم می تونه بهتر از این بشه! امیدوارم

++ از مینا خبری ندارم. نگرانشم. چند شب پیش بهم sms داد که بله برونش بوده و براش مهریه بریدن. اما چجوری؟! با خفت و خواری. فرداشم بهم گفت بهم زده و تمومش کرده. نگفت چطور بهم زده! اینقدر حالش بد بود که حتی نمیتونست تلفنی باهام حرف بزنه.. اینم عاقبتش داره میشه من البته از یه نوعِ دیگه.. نمی دونم می خواد چیکار کنه! فقط آرزو می کنم دوباره زندگیش نشه مثه قبل.

++ امروز خونه خودمون بودم.. با حال و هوای سابق.. دلم واسه همه چی تنگ شده بود..
واسه مامانم.. واسه باغچمون.. واسه تختم که همیشه وقتی از همه جا سیر بودم روش دراز می کشیدمو عروسکِ حمیدُ بغل می کردمُ میزدم زیرِ گریه.. وای خدای من، چقدر دلتنگم..

++ شدم مثه دخترای 15،14 ساله که تا یه پسری میاد باهاشون حرف بزنه حول میکنن..
می ترسم باهاشون هم کلام بشم. حتی نمی تونم بهشون نگاه کنم. البته قبلا هم همین طور بودم اما الان فرق میکنه.. من دیگه از نگاه ها می ترسم.. 
چقدر بده آدم خودش پر از زخم باشه بعد یکی بیاد یه کیسه نمک بپاشه روی زخماش! آدمی که از یه نگاهِ ساده فرار میکنه چطور می تونه کسیو جذبِ خودش کنه! یا چطور ممکنه آدمی هنوز درگیر یه نگاهِ باشه بعد بره دنبالِ یه چیزِ بی ارزش.. خدایا ممنونم. ممنونم که منو جایی درگیر کردی که احساس می کنم حصارش حفظم میکنه از هرچیزِ ناشایستی. پای بندتر میشم حتی وقتی نداشته باشمش! و بیشتر ازت ممنونم که کمکم کردی تا این حصارو رها کنم که یه زندگی از هم نپاشه.

++ دیروز _ دانشگاه _ زمان آنتراک
دختره: خانومِ ...
من: بله؟( من با خودم: این کیه که فامیله منو می دونه بااینکه باهاش هم کلاسی نیستم؟! )
_ پاتو بکش کنار
_ ببخشید؟!!!!
_ از زندگی منو دوست پسرم بکش کنار
_ بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عزیزم فکر کنم اشتباه گرفتین.
_ نخیر. فکر کردی با یابو طرفی؟ ببین یارو بهت گفته باشم اگه یه بار دیگه حتی یه کلمه باهاش حرف بزنی من میدونم با تو.
حرفشو زدو دستِ دوستشو گرفت و باهم از کنار من رد شدن.
من موندمُ خودمُ چشای گرد شده ام که حتی نمی دونستم به خاطرِ کی بهم اینطور توهین شد!
تا دو سه دقیقه تو بُهت بودمُ از جام تکون نمی خوردم. من تو چه فکری بودمُ این جماعت تو چه فکری! اخه من با این وضع و حال...؟
رفتم صورتمو شستمُ زنگ زدم به شقایق. شقایق یکی از بچه های ترم بالاییه که تو دانشگاه آشنا زیاد داره. رفتم سمتِ آلاچیقا که ببینمش.. تا قیافه ی منو دید باتعجب گفت چی شده؟؟ منم ماجرا رو بهش گفتم. کلی خندید. گفت این طرف چقدر خره که اومده به تو اینارو گفته.احتمالا اشتباه کرده. قرار شد از سمانه دوستش که از بچه های حسابداریه بپرسه و طبق اون مشخصاتِ ظاهری ای که من بهش گفتم پیداش کنه. وسطای کلاس اومد دمِ در کلاسُ بهم اشاره کرد که برم بیرون.
گفت: این دختره رو دوستاش شاخ کردن که بیاد سراغت. انگار علاوه بر کلاس خودمون که همه ازت بدشون میاد تمامِ دانشگاه دارن می فهمن تو چه موجودِ بیخودی هستی( با شوخی می گفت آخه تو دانشگاهِ ما درس خون یا بهتره بگم خرخون بودن مایه ی ننگ و عاره)
خلاصه مثه اینکه یکی از پسرایی که من حتی نمی دونم چه شکلیه و کیه و توی هر دوتا کلاسمون هستش می خواسته از این جدا بشه حالا راست یا دروغ علاقشو به من بهونه کرده و بهش گفته می خواد ازدواج کنه. به شقایق گفتم: به خدا قسم که من نمی دونم این پسره کیه! اگه من با یکی از این پسرا یه کلمه حرف خارج از کلاس زده باشم تو تف بنداز تو صورتِ من. تاجایی که من یادمه فقط دو سه تا از اینا اومدن جزوه ریاضی و اقتصادِ منو گرفتن که زیراکس کنن. اونم من نه نگاشون کردم نه درست باهاشون حرف زدم. تازه کلی هم ادا درآوردم که زود بیارینشُ از این حرفا. دیگه خودت منو می شناسی. تازه طبق گفته های بچه ها که همیشه پشت سرِ من حرف می زنن و میگن این دختره خیلی مغروره پس چطور ممکنه من از این کارا بکنم. متاسفانه اون پسره نیومده بود دانشگاه که ببینم کی بوده که این غلطو کرده اما اگر هم می دیدمش تصمیم نداشتم عکس العملی نشون بدم بااینکه رفته از خودش واسه من حرف ساخته. شقایق گفت: خودم درستش میکنم.تو نگران نباش. به سمانه میگم بره به این دختره بگه که تو چجور ادمی هستی و مطمئن باش دیگه مزاحمت نمیشه.آخرشم که خواست بره گفت: اینقدر درس نخون که بیفتی تو چش.. منم بهش گفتم من اینقدر نمی خونم شماها هیچی نمی خونین(اینو خدایی گفتما)
واقعا که! چطور بعضیا اینقدر جسورن!! هم اون پسره هم دختره.. حالا خدا میدونه پسره چه شکلیه که دوست دخترش اینقدر فَشنه.. اونوقت اینا خودشونه میندازن با من!

++ دو تا شرکت همزمان با هم بهم پیشنهاد کار دادن.. اولی شرکتِ ساسانِ که یه شعبه توی تهرانم داره. جای خوبیه واسه کار کردن و البته حقوق و مزایایِ عالی ای هم داره اما مرددم! و دومی شرکتِ محسنِ.. که نسبت به شرکت ساسان حقوق کمتری میده اما خودم احساس میکنم اونجا امن تره. منظورم از امنیت اینه که خیالم راحته دیگه مردی نیست که بخوام از ارتباطِ کاری باهاش بترسم.. دارم در موردشون فکر میکنم و باید تا اولِ شهریور که ترم تابستونم تموم میشه تصمیمو بگیرم و شروع به کار بکنم.

++ دختر عمم میخواد از همسرش جدا شه.. بعد از16،15 سال زندگی! با دوتا دختر! نمی دونم عاقبتش چی میشه ولی خدا کنه کارشون به جدایی نکشه گرچه می دونم این مرد قابل تغییر نیست.. حیفِ اون دوتا دختر که زیرِ دست این مرد بزرگ شن..
مردی که کارمندِ بانکه و حقوق میخونه اما هیچی از حقوقِ خونواده حالیش نیست. مردی که اسمشو میذارن جانباز اما برای زن و بچه ی معصومِ خودش جونشو نمیده.. مردی که تمام سالو روزه می گیره اما راحت به زنش (که بهترین و پاک ترین و آروم ترین دخترِ فامیلمونه، "اینو من دارم میگم با اینکه ازش خوشم نمیومد") تهمت می زنه.اونم تهمتِ بی بندوباری..
خدای من چه خبره؟ چرا بنده هات نمی خوان گاهی قبول کنن که ایراد از خودشونه..
از جدایی بیزارم. همین جدایی بود که زندگیه منو ریخت بهم.. حالا نوبت بقیس؟ بس نیست؟
خودت ختمِ بخیرش کن.




نوع مطلب : روزمرگی، خود نویس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 11 مرداد 1391
حسابدار بیچاره
سه شنبه 6 تیر 1396 02:08 ب.ظ
First off I would like to say terrific blog! I had a quick
question in which I'd like to ask if you do not mind.
I was curious to know how you center yourself and clear your
mind prior to writing. I've had a tough time clearing my thoughts in getting my thoughts out.
I truly do take pleasure in writing however it just seems like the first
10 to 15 minutes are generally wasted simply just trying
to figure out how to begin. Any recommendations or tips?
Kudos!
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 09:40 ب.ظ
Excellent article. Keep writing such kind of information on your page.
Im really impressed by your site.
Hello there, You have done an incredible job. I will definitely digg it and in my
view suggest to my friends. I am confident they will be benefited from this website.
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 10:50 ق.ظ
Definitely believe that which you stated. Your favorite reason appeared
to be on the net the easiest thing to be aware of. I say to
you, I definitely get annoyed while people think about worries that they plainly do not know about.

You managed to hit the nail upon the top and also defined out the
whole thing without having side-effects , people can take a
signal. Will probably be back to get more. Thanks
پنجشنبه 31 فروردین 1396 08:46 ق.ظ
I must thank you for the efforts you've put in penning
this blog. I'm hoping to view the same high-grade blog
posts by you in the future as well. In truth, your creative writing abilities has motivated me
to get my own, personal site now ;)
دوشنبه 28 فروردین 1396 08:37 ق.ظ
You're so interesting! I do not think I've truly read anything like that before.
So nice to find someone with some original thoughts on this topic.
Really.. many thanks for starting this up. This site is something that is needed
on the web, someone with a little originality!
جمعه 25 فروردین 1396 12:37 ق.ظ
I am now not sure the place you are getting your info,
however good topic. I needs to spend some time learning much more or understanding more.
Thank you for wonderful information I was looking for this information for my
mission.
یکشنبه 20 فروردین 1396 01:47 ب.ظ
I just couldn't depart your site before suggesting that
I extremely loved the usual information an individual provide on your guests?
Is going to be again steadily to check out new posts
پنجشنبه 12 مرداد 1391 03:27 ب.ظ
are sabte nam kardam
hatman ye kheyri toosh boode
she daneshgage chizi!
حسابدار بیچاره آخی عزیزم.ناراحت نباش
مطمئن باش خیری توشه که یه روز بهت ثابت میشه
مراقب خودت باش
پنجشنبه 12 مرداد 1391 01:43 ب.ظ
کامنت بی نشون من بودمااااااا
حسابدار بیچاره اِ گفتم خدایا این کی بود که اینقدر عاقلانه حرف زدا. نگو خودت بودی خانومی[آیکون بوسه]
پنجشنبه 12 مرداد 1391 12:31 ق.ظ
دانشگاه هم خاطرات تلخ وشیرین خودشو داره..متاسفانه محیطی شده برا جولان دادن بعضی دختر وپسرا..
شما درستو بخون عزیزم.بیخیال
حسابدار بیچاره بله همینطوره
چشم میخونم.ممنون
چهارشنبه 11 مرداد 1391 08:55 ق.ظ
سلام
متن زیبا اما گزیده همراه با موارد مبهم.
عجب دانشگاهی دارید شما. فکر کنم پایه گذار رنسانس علمی و تمدن جدیدی باشد.
حسابدار بیچاره سلام از ماست
ابهاماتش چی بود، بفرمائید تا توضیح بدم خدمتتون
تمدن از نوعِ بی تمدنی رو حتما پایه گذاری میکنه. منم درگیرِ همین مشکلاتشم. حالا خدا کنه زودی فارغ التحصیل بشم و راحت شم از این محیط
چهارشنبه 11 مرداد 1391 01:59 ق.ظ
خیلی خوب مینویسین.تبریك میگم.اگه بتونم بازم سر میزنم.موفق باشی دوست عزیزم

اگه دوست داشتی به وب ما هم سر بزن
حسابدار بیچاره ممنون گرامی
خوشحال میشم
حتما خدمت میرسم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر