تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - 72
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
راست میگن خدا جای حق نشسته!امروز بهم ثابت شد...
واسه قرارم با این خونواده اومدم شهر خودمون. صبح حدود ساعت 9 بود که دختره رو دیدم.رفتیم دفترِ کارمون. بعدش گفت چون دفترچه ها رو خونه جا گذاشته باهم بریم اونجا و بقیه کارامونو اونجا انجام بدیم. اولش یکم مردد بودم و نمیخواستم برم اما خوب چون عجله داشتمو نمیتونستم منتظرش بشم که بره و برگرده(آخه شانس من ماشینم نداشت برعکس همیشه) مجبور شدم که قبول کنمو خودم ببرمش. توی راه خیلی صحبت کردیم. راجع به عروسی ناگهانیش. آخه چند روز پیش وسایلشو برده بود خونه ای که اجاره کردن  و جشن نگرفته رفتن سرِ زندگیشون. تعجب آور بود اما خوب با دلایلی که گفت حق داشت. خلاصه وقتی رسیدیم خونشون با اینکه بار اولم نبود اما خیلی استرس داشتم و این بار اوضاع فرق میکرد. خوب اونجا خونه مادر خانومه حمیدِ. منم که نمی تونستم از فاطمه که خواهر زنشه بپرسم خواهرت اینا هستن یا نه.اما احتمالش کم بود که اونجا باشه.. بازهم دمِ درِ خونه مکث کردمو گفتم اگه کارمون زیاد نیست میتونیم بریم بیرون. ولی قبول نکرد. البته کارمونم زیاد بودو نمیشد رفت بیرون. خونشون فضای سنگینی داشت. احساسم اینو بهم می گفت. نمیدونم چرا! ولی خوب درستم می گفت.. سمیه اونجا بود. مارفتیم طبقه پایین خونشون چون من خودم گفتم نمیخوام مزاحم خونواده بشه و اینطوری راحت ترم. وقتی فاطمه رفت لباساشو عوض کرد با یه بچه برگشت. آره اون بچه آیدین بود. اولش جا خوردم ناراحت شدم اما کم کم سعی کردم عادی باشمو بیشتر بهش نگاه کنم تا بتونم بیخیال موضوع خودم بشم. همین طورم شد. خیلی لذت بخش بود که برای اولین بار بچه حمیدو می دیدم. اونم چیزی که همیشه آرزوشو داشتم. یادمه اون اوایل که بدنیا اومد قرار بود بعد 40 روزش بیارشو نشونم بده اما خوب نمیشد چون بدون مادرش آوردنش سخت بود. اینم شده بود جزء آرزوهایی که حمید قرار بود یه روز برآوردشون کنه که نکرد و عاقبت رسیدیم به اینجا.. نتونستم بغلش کنم. فقط انگشتاشو بوسیدم. وقتی انگشتاشو گرفتم یاد دستای حمید افتادم. خیلی دلم سوخت. انگار کپی حمیدو گذاشته بودن جلو روم. وقتی دیدم نمیذاره کارمونو بکنیم به فاطمه گفتم میخواین ببرییش بالا که اذیت نشین. اونم بردش دادش به سمیه و اومد. خلاصه وقتی کارمون تموم شد دوباره فاطمه شروع کرد به حرف زدن. البته منم هی می پرسیدم که چیزایی رو که میخوام برام بگه. تا حرف رسید به سمیه و حمید. پرسیدم چند روزه اینجان؟ گفت: دو ماهه!!
من نمی دونستم هنوز خونۀ حمید کامل نشده و زنش اینجاست. یعنی از اون زمان که اومده بود قهر تا حالا مونده. فاطمه که رابطه خوبی باهاشون نداره میگفت خسته شدیم ازش. نمیدونم کی میره. وکلی حرف دیگه که انگار پشت سر یه غریبه پیش یه آشنا میزد! البته سمیه هم رفتارش درست نیست.میدونم و میشناسمش. طبق گفته فاطمه،سمیه حتی حاضر نیست تو خونه ی مامانش اینا یه لیوان آبو جابه جا کنه اما به هر حال دخترِ این خونوادس و حق داره بیاد خونشون. اینم که این 3تا بچه ازش خوششون نمیاد دیگه مشکل خودشونه. اما برم سراغ حمید. خدا منو بکشه.(چقدر من خرم!!! هنوزم؟! بازم برای این آدم با خودم میگم بمیرم براش؟!!) نمیدونم تو چه وضعیه.نمیدونم داره چیکار میکنه! نمی دونم کجا می خوابه و چی می خوره! فاطمه می گفت هنوز رابطه ی خوبی با سمیه ندارن. دیر به دیر میاد و میبرشون یکی دو روز یه جا میگردونشونو دوباره میره تا چند روز بعد که دوباره معلوم نیست کی برگرده. البته از وبلاگ نویسی سمیه هم مشخصه که خیلی ناراحته و زندگیش میزون نیست. اینو به حقیقت میگم خدا وکیلی امروز دلم واسه سمیه سوخت. نمیدونم حمید داره چیکار میکنه که اینقدر از زنش فاصله گرفته.. اما از همه بدتر آینده ی آیدینه که معلوم نیست میخواد فدای خودخواهیه این دوتا بشه یا نه!
فاطمه میگفت کلی اتفاقای بد افتاده واسه حمید که کار ساخت خونشون عقب افتاده و هنوز خودش تو خونه قبلیه که خالیه میخوابه. نمیدونم داره تاوان پس میده یانه .نمیدونم. نه تاوان پس دادنش خوشحالم  میکنه نه ندادنش. چطور میتونم از ناراحتیاش خوشحال بشمو بگم خدارو شکر.
فقط از خدا میخوام تو راهِ اشتباهی نیفتاده باشه. که اگه اینطور بشه زندگیشو آیندشو به باد میده.
بعداز اینکه کارمون تموم شد وخواستم برم فاطمه گفت الان سمیه رو صدا میکنم که بچه رو بیاره تو ایوون تا ببینش. آخه قبلا بهش گفته بودم دوست دارم ببینمش. اما وقتی رفتیم بالا سمیه خواب بود و نشد ببینمش. دلم میخواست زنیو که همه بدشو میگن از نزدیک ببینم.شاید اینقدر ها هم بد نباشه و بقیه نمیتونن باهاش بسازن. اما حتما حکمتی تو کار بود. قرار بعدیمون شد خونه من. البته بهش نگفتم تنهام. اما چون نمیتونستم خودم برم اونجا، این حرفو بهش زدم که هم خیالم راحت تر باشه هم این همه راهو نرم تا اونجا.
فاطمه دعوتم کرد که یه روز برم خونش. هنوز نمیدونم باید برم یا نه. اما انگار خودمم مشکل دارم و دلم میخواد یه جوری به این خونواده نزدیک بشم.. باید فکر کنم و یه تصمیم درست بگیرم..


تمام جاده ها خاکی شدن.. همه جا بیراهه.. چشمای منم شده یه کوهِ خسته.. کوهی که منتظره اما نمیدونه منتظر چی؟! اعتراف می کنم امشب با تمام وجودم دل تنگش شدم. اما اینم میگذره.مثه هر روزم که گذشت...




نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 4 مرداد 1391
حسابدار بیچاره
دوشنبه 30 مرداد 1396 12:15 ب.ظ
A person essentially help to make significantly posts I would
state. That is the very first time I frequented your
website page and up to now? I surprised with the analysis you made to make this actual publish extraordinary.
Great process!
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 09:02 ب.ظ
Hi there! Would you mind if I share your blog with my twitter group?
There's a lot of people that I think would really enjoy your content.
Please let me know. Cheers
پنجشنبه 31 فروردین 1396 10:46 ق.ظ
Hey there! I'm at work browsing your blog from my new iphone 3gs!
Just wanted to say I love reading your blog and look forward to all your
posts! Carry on the fantastic work!
سه شنبه 29 فروردین 1396 08:53 ب.ظ
Thanks for the marvelous posting! I actually enjoyed reading it, you may be a great
author. I will be sure to bookmark your blog and
definitely will come back very soon. I want to encourage that you continue
your great posts, have a nice weekend!
سه شنبه 10 مرداد 1391 12:59 ق.ظ
زیاد بود
حسابدار بیچاره چی؟!
پنجشنبه 5 مرداد 1391 12:32 ب.ظ
عزیییزم؟
چته؟؟؟
چرا این همه ناراحتی؟؟؟
بیخیال بابا.خدا بزرگه.درس میشه.
بخدا زندگی و حال من خیلی داغون تر از تو هس ولی ببیبن.مثه خوشالا فقط میخندم.
بخن.جون ژوپی بخند
حسابدار بیچاره آره بابا خدا بزرگه. میدونم که حل میشه.انشاا...
چشم می خندم
پنجشنبه 5 مرداد 1391 09:21 ق.ظ
سلام
هر کار نادرستی، اثر نادرستی دارد.
نمی خوام توضیح زیادی بدم چون خودت فهمیدی.
حسابدار بیچاره بله همین طوره.. همیشه خودمونیم که تو آیندمون تاثیر می ذاریم ولی خودمونو مقصر نمی دونیم!
اما قضاوت اشتباه نادرست تره؛ نه؟
پنجشنبه 5 مرداد 1391 01:44 ق.ظ
مرسی عزیزم..طاعات شما هم قبول باشه..
میدونی چیه هنوز حس دوسداشتنش تو وجودت مونده برا همین دوس داری با اون خانواده در ارتباط باشی که خبرایی ازش کسب کنی..سخته ولی میگذره
حسابدار بیچاره ممنون
و چون میگذره غمی نیست
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر