تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - 70
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
این پست رو 5شنبه هفته گذشته نوشتم اما به خاطر حال ناخوشم نتونستم آپ کنم. باید ببخشین
گاهی وقتا ما آدمابه تنها چیزی که فکر میکنیم خودمونو منافعمونه! اما واقعا چرا؟ چطور می تونیم بدون توجه به سرنوشت دیگران کاری رو بکنیم که تنها به نفع خودمون باشه و به طرف مقابل فقط ضرر برسونه؟!
حمید به احمقانه ترین دلیل ممکن به من زنگ می زنه. حتی نمی تونم تصور کنم که چقدر می تونه پست و بی رحم باشه که اصلا منو در نظر نگیره و به خاطر کارِ خودش بازم منو عذاب بده. ازش بیزارم.
به اندازه ی تمام لحظه هایی که براش حروم کردم ازش بیزارم.
دیروز بعدازظهر که داشتم آماده میشدم برم کلاس مینا زنگ زد و گفت: حمید همین الان بهم زنگ زده و گفته که با برادر خانومش دعواش شده و برادر خانومش بهش گفته حسابدار بهم گفته این آقا همیشه حساباشون مشکل داشته و من بالاخره تونستم ایشون رو به شرکت بدهکار کنم...
کی؟؟؟؟؟ من؟؟؟؟ اونم راجع به حمید این حرفا رو بزنم؟!!!!
یکی نیست به اینا بگه مگه پولای شرکت دستِ حسابدار بوده که به کسی بده و بدهکارش کنه یا میتونه طلب کسی  رو تسویه کنه؟!!! گیری افتادیم به خدا

خوبه خودش منو این پسره رو می شناسه وگرنه جدی جدی چی میشد!!
از همون اول که من توی این شرکت استخدام شدم این پسره هر حرفی که می خواست بزنه از طرف من میزد، به خاطر همینم همه توی شرکت با من بد بودنو ازم بدشون میومد. از اونجایی که دفتر کار من با شرکت یه جا نبود، اصولا این پسره شده بود واسطه
و خودم بیشتر تلفنی باهاشون در ارتباط بودم. کلا خیلی کم پیش میومد که من خودم برم شرکت، گرچه وقتی هم می رفتم امکان اینکه با کسی (چون اکثرا مرد بودند) صحبت کنم نبود و البته خودمم مایل به هم صحبتی با اونها نبودم. اما همیشه حمید بهم میگفت که تو شرکت چه خبره و کی چی میگه. یادمه دفعه های اولی که باهاش حرف می زدم خودش میگفت که میدونه بعضی حرفای اون پسره که از طرف من میزنه الکیه و من نگفتم. بعدها هم همه حرفایی که میرفت اونجا میزدو حمید بهم میگفت. اما حالا جای سواله که چرا شک کرده که من این حرفو راجع بهش زدم. حمید از مینا خواسته بود که به من بگه زنگ بزنم به این پسره و بهش بگم این چه حرفاییه که شما از خودتون به اسم من گفتید؟ یعنی اینطوری من این پسره رو به نفع حمید ضایع کنم اما چرا من باید این کارو میکردم؟! اصلا احمقانه بود من خودمو تو دعوای خونوادگیشون دخالت بدم اونم به خاطر حمید که مثلا دیگه خاطری پیش من نداره و اگه این کارو میکردم بازم به حمید ثابت میشد که من هرجوره پای کاراش ایستادم اونم بعدِ این همه گندی که زده بود.
خلاصه من به مینا گفتم به هیچ وجه  این کارو نمیکنم. مینا میگفت اگه این کارو نکنی فکر میکنه تو واقعا این حرفا رو زدی. اما من هرگز حاضر نبودم به خاطر تصوراتِ اون دوباره قدمی توی جناحش بردارم. به خاطر همین به مینا گفتم یا گوشیتو خاموش کن یا بهش بگو با من حرف نزدی که بهم بگی تا دیگه این موضوع ادامه پیدا نکنه. مینا هم گوشیش رو خاموش کرد. وتا امروزم هیچ خبری نشده. و اینطوری که اون ندونه چه خبره به نظرم خیلی بهتره. گرچه با رفتنم و قرارم با فاطمه یه جورایی شک میکنه که من این حرفارو زدم یا نه. اما مهم نیست. چون دیگه قرار نیست چیزی ادامه داشته باشم که بخوام به خاطرش نگران باشم..

یه جورایی مطمئنم اگه اون روز تلفنشو جواب داده بودم اتفاقات جدیدی می افتاد. اما به خیر گذشت.. گذشته ای که گذشته نباید دوباره تکرار بشه. اون وقت میشه دوبار از یه سوراخ گزیده شدن!


سرهم بندی رو داشتین؟




نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 31 تیر 1391
حسابدار بیچاره
سه شنبه 6 تیر 1396 05:13 ب.ظ
Incredible quest there. What occurred after? Good luck!
دوشنبه 5 تیر 1396 12:47 ق.ظ
My brother recommended I would possibly like this web site.
He was once totally right. This post truly made my day.
You can not imagine simply how so much time I had spent
for this information! Thank you!
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396 08:05 ب.ظ
These are really wonderful ideas in on the topic of blogging.
You have touched some fastidious points here. Any way keep up wrinting.
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 02:58 ب.ظ
I think this is among the most vital info for me.

And i am glad reading your article. But wanna remark on some
general things, The website style is perfect, the articles is really excellent :
D. Good job, cheers
شنبه 2 اردیبهشت 1396 07:19 ب.ظ
Can I simply just say what a relief to discover someone
who actually understands what they are discussing over
the internet. You certainly realize how to bring an issue to light and make
it important. A lot more people should read this and understand this
side of your story. It's surprising you aren't more
popular because you definitely have the gift.
سه شنبه 29 فروردین 1396 12:22 ق.ظ
Thanks for any other informative website. The place else
could I get that type of info written in such an ideal approach?
I've a undertaking that I am just now running on, and I've been on the glance
out for such info.
جمعه 25 فروردین 1396 05:49 ب.ظ
Why users still use to read news papers when in this technological world the whole thing is presented on net?
جمعه 6 مرداد 1391 12:58 ب.ظ
بسیار عاقلانه رفتار کردی..خوشم اومد ایول
حسابدار بیچاره مرسی. شاید هم عاشقانه!
جمعه 6 مرداد 1391 12:08 ب.ظ
ajab in bashar karsh jalebe!yani vaghan vase hamin behet zang zade bood???????
ey khoda!
حسابدار بیچاره راستش نمی دونم. مینا میگفت بیشتر اینو بهونه کرده. چون میتونست همون اول به مینا زنگ بزنه نه من. اما در هر صورت کارش اشتباه بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر