تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - 67
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
03:21 صبح

به تفکراتِ زیر خاکی ام قسم، روی خاک هم، بوی خاک می دهم!!!
 اینجا شده گورستان! منم شدم مُرده متحرک! قدم که برمیدارم انگار زیر پاهام خالی میشه.
کارم به جایی رسیده که از 24ساعت شبانه روز شاید به زور دو،سه ساعت با بدبختی بخوابم. موندم با این اوضاع و احوال دیگران چه انتظاری ازم دارن؟! من نمی دونم جوابِ خود بیچارمو بدم یا جواب این ادمای هیچی نفهمو! یکی نیست به اینا بگه بابا همدردی نخواستیم شما راحتمون بذارین همدردی پیشکش. خیر سرم رفیق دارم.اونم رفیقی که تا حالا  مثلا خیلی حالیش بود. بعد چند روز که تصمیم میگیرم بالاخره جواب تلفنشو بدم کاری میکنه که بخوام به زندگی هم پُشت کنم.
آدم ها لالت میکنن بعد هی میپرسن چرا حرف نمیزنی؟! چرا هر کی سر راه زندگی من قرار میگیره  یه خنجری می زنه و میره ؟! آخه با اینهمه زخم خونین چه کنم من ؟!
 چقدر بده که آدم طرفشو درک نکنه و فقط یه حرفی بزنه که نگن لاله! آخه دوستِ من تو نباید با خودت فکر کنی با آدمی که اینقدر حالش بده اینطوری حرف نمی زنن و یه راست نمیرن سر اصل مطلب. انتظارشو نداشتم. انتظار حرف مفت شنیدن از مینا رو دیگه نداشتم. انتظار اینو نداشتم که بگم الان آزمایشگاه بودم بعد در بیاره بگه چه زود فراموشش کردی. دیدی بهت گفتم. الان موقعشه که بری سراغ زندگی خودت. بری سراغ مردی که واقعا بهت علاقه داره. باید ازدواج کنی عزیزم. راحت تر میتونی فراموش کنی.(آخه من موندم تو که میگی چه زود فراموشش کردی، پس دیگه ازدواج واسه چی بود این وسط؟!)
 به حرمت تمام محبتاش هیچی نگفتمو ترجیح دادم بازم بریزم تو خودم. می خواستم بهش بگم که من اینجام. تو شهرِ شما. می خواستم بهش بگم بیاد پیشم که هم خودش راحت باشه هم من تنها نباشم اما اصلا نذاشت حرفمو بزنم.خودش کاری کرد که بازم خفه بشم.
 با مادرم بحثم شده شدید. یه جورایی دارم همه رو از خودم دور میکنم. البته ناخواستس ولی نمیتونم کاریش کنم. تنها چیزی که بهش احتیاج دارم تنهاییه. تنها بودن و زجر کشیدن بهتر از بودنِ آدماییه که حتی یه ذره آدمو نمی فهمن.
 تو این اوضاع قاراش میشم هر روز از شرکت زنگ می زننو میرن رو اعصابم. هی دارم خودمو کنترل میکنم که کاری نکنم یا بهشون حرفی نزنم که برا حمید بد بشه اما انگار خودشون فهمیدن یه خبراییه که اینقدر پاپی شدن. شایدم تماسای اینا زیر سرِ خودشه و میخواد اینجوری یه سراغی بگیره.
واقعا خدارو شکر میکنم که اونجا (خونه) نیستم وگرنه حتما بدتر بود. مامانم میگفت داییم اینا از بوشهر اومدنو میخوان منو ببینن. احساس میکنم از درو دیوار داره واسم می باره. انگار همه میدونن چه خبره و میخوان بیشتر عذابم بدن. سرِ همین موضوعم با مامانم بحثم شدو دیگه جوابشو ندادم.
همه ی اینا از عواقب چیزیه که تا حالا همه چیزم بود.


 پی نوشت 1: به همین زودی شد یه ماه! یه ماه غم..یه ماه اشک.. یه ماه مُردن.. یه ماه نفس نکشیدن.. اما تصور این که اون شاده و میتونه راحت زندگی کنه همه ی اینا رو قابل تحمل میکنه.

پی نوشت 2: صدای خدا میاد... حتم دارم همین جاهاس. پیداش میکنم. اونوقت یقشو میگیرمو هیچی بهش نمیگم. فقط نگاش میکنم ببینم خودش میخواد چیکار کنه. شاید خواست تا میخورم منو بزنه. فقط ازش خواهش میکنم جوری بزنه که دیگه پا نشم. شاید خودش دلش سوختو راحتم کرد!

پی نوشت 3 : دوساعت نوشتم که چی شده و چه اتفاقی افتاده و چرا ازش جدا شدم اما همشو پاک کردم. نمی دونم چرا! شاید می خواستم بازم حرفی برای گفتن داشته باشم...




نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 23 تیر 1391
حسابدار بیچاره
پنجشنبه 16 شهریور 1396 04:40 ب.ظ
Hello, There's no doubt that your website could possibly be
having web browser compatibility problems. When I take a look at your blog in Safari, it
looks fine however, when opening in Internet Explorer, it's got
some overlapping issues. I simply wanted to give you a quick heads up!
Other than that, excellent site!
دوشنبه 30 مرداد 1396 04:27 ب.ظ
Good information. Lucky me I discovered your website by chance (stumbleupon).
I've saved it for later!
دوشنبه 30 مرداد 1396 03:55 ب.ظ
Yesterday, while I was at work, my cousin stole my iPad and tested to see if it can survive a 40 foot
drop, just so she can be a youtube sensation. My iPad
is now destroyed and she has 83 views. I know this is completely off topic but I had to share it with someone!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 08:28 ق.ظ
Do you mind if I quote a couple of your posts as long as I provide credit and sources back
to your webpage? My website is in the exact same niche as yours and my users would really benefit from a lot of the information you present here.
Please let me know if this okay with you. Thanks a lot!
شنبه 2 اردیبهشت 1396 10:21 ب.ظ
I was wondering if you ever thought of changing
the layout of your site? Its very well written;
I love what youve got to say. But maybe you could a little more in the way of content so
people could connect with it better. Youve got an awful lot of text
for only having one or two pictures. Maybe you could space it out better?
یکشنبه 25 تیر 1391 11:35 ب.ظ
سلام
امیدوارم با نظر قبلی من ناراحت نشده باشین
منظورم بیشتر با خودم بود
چون منم یکی رو خیلی اذیت کردم
ولی جدا دوس دارم دوباره زندگی از سر بگیره و شاد باشین
و بابت قلمتون میخوام بگم حتما ادامه بدین نوشتن رو چون هم باعث آرامش خودتون می شه و هم احساس می کنم میشه با رمان های معروف مقایسش کرد.
حسابدار بیچاره سلام
نه اصلا. شما بزرگوارین.
می دونی آقا من جای شما خدا رو شکر میکنم که متوجه هستین کسی رو اذیت کردین. این درک زیادی میخواد که ادم اشتباهاتشو بفهمه.
دارم سعی میکنم به زندگیم سروسامون بدم.
بازم شما لطف دارین. قلم ندارم که اگه داشتم سوژه زیاد داشتم
شنبه 24 تیر 1391 07:40 ق.ظ
سلام
همه نظرات خودشان را بر اساس تفکرات خودشان می دهند. نه تفکرات شما. پس غصه نخور.
حسابدار بیچاره درسته. همینطوره. اما گاهی بهتره آدم وقتی طرفشو درک نمیکنه حرفی نزنه که بیشتر آزارش بده
شنبه 24 تیر 1391 03:25 ق.ظ
سلام به خاطر حالی که داری متاسفم
نمی تونم درک کنم زجری که می کشی رو ولی امیدوارم همه چی درست بشه
گاهی تنهایی بهتر از هر آدمی باهات هم دردی می کنه
فعلا دوست من
حسابدار بیچاره ممنون دوست عزیز
دقیقا درست گفتی
کاش تنهایی رو لااقل از دست ندم
جمعه 23 تیر 1391 10:32 ق.ظ

ghose nakhor!
حسابدار بیچاره قربونت برم.مرسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر