تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - 63
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
_ حواست هست؟
_ با من هستین؟
_ بله خانومی
_ حقیقتش...

امروز بعد از روزها خونه نشینی مجبور شدم برای واریز شهریه ترم تابستونم برم بانک. چون پولم کم بود مجبور شدم یه مقدار از حساب بابام دربیارم که دمِ عابری که منتظر بودم تا پول بذارن داخلش یه خانومی از خودم کشیدم بیرونو گفت:
_ شما امام زمانو دوست داری؟
_ اگه اون ما رو دوس داره، ماهم دوسش داریم! ( جملم که تمام شد بغض گلومو گرفت )
_ اگه الان ظهور کنه چیکار می کنی؟
_ هیچی می ایستم تا بیاد خلاصم کنه. حتما اولین نفر از لیستشم!
_ آخه چرا اینقدر ناامیدی؟!
_ هِی... دیگه امیدی واسمون نذاشتن!
_ حیف تو نیست با این همه زیبایی که اینقدر ناامیدی؟! اصلا حیفت نیست این همه زیبایی رو در معرض دیدِ همه میذاری؟!
_ چرا حیفه! ولی چی بگم!
همون موقع دوستش اومد و اونم رفتو من موندمو فکر حرفاش...
یکم که فکر کردم دیدم راست میگه.. من بودم و کلی چشمِ ناپاک که بهم خیره شده بودن..
از خودم خجالت کشیدم.برای بار هزارم
وقتی کارم تموم شد و رفتم که سوار ماشینم بشم پارک بانِ بانک دو ساعت تو شلوغی برام راه رو باز کرد تا از پارک دربیام. احترامی که اون به من گذاشت به هیچ کدوم از اونایی که داشتن ماشینشونو می ذاشتن یا خارج میشدن نذاشت.. یا حتی احترامی که متصدی بانک برام میذاشت.. تا خونه به این موضوع فکر میکردم. همۀ اینا یه جورایی بهم نشون داد که این عزت واحترامایی که برام میذاشتن فقط برای زیبایی و تیپم بود نه خودم.. اما چرا؟! مگه من خودم شخصیت ندارم که...؟
اما این زیبایی هیچ وقت به درد من نخورد.توی هیچی. شایدم هر ضربه ای خورده باشم به خاطر همین زیباییه!
یکم مکث کردم.. روی خودم.. روی شخصیتم که تا حالا فکر می کردم خورد شده.. می خوام ترمیمش کنم.
امروز از آموزشگاه بهم زنگ زدن. استادم بود که می خواست بدونه چرا چند روزه کلاسارو نمیرم.
بهش گفتم دارم از اینجا میرم و فعلا نمیتونم تو کلاسا شرکت کنم. اونم گفت تا این چهرتو تموم نکنی حق نداری جایی بری. آخرین حرفشم این بود که بعد از ظهر ساعت 6 منتظرتم. دیر نکنی..
منم با اینکه دوست نداشتم ناچارا رفتم. آخه اون چهره ای که داشتم روش کار می کردم عکس حمید بود. خیلی خواستم دوباره نبینمش اما استاد می خواست که درموردش حرف بزنه. وقتی تخته شاسی رو گذاشت جلوم اشک تو چشام جمع شد. اگه یکم دیگه نشسته بودم صدای گریم همه جا رو پر می کرد. اونم فهمید. وقتی برگشتم تو اتاق بهم گفت واسه همین بود که نمی خواستی دیگه کار کنی؟ گفتم بله. ایشون فوت کردن. گفت: تسلیت میگم و ترجیح میدم دیگه هیچی نگم. و مقوا رو برداشت و طرح جدیدو بهم داد. منم دست به کار شدم
وقتی تایم کلاس تموم شد و خواستم که باهاشون خدافظی کنم بهم گفت برو دفترم کارت دارم.
اصلا برام مهم نبود که چیکارم داره چون اصلا تو این وادی ها نبودم.
وقتی اومد تو دفترش بی مقدمه گفت: برای چی میخوای بری؟ گفتم اونجا
میخوام برم سر کار.
والبته برای رفتن به دانشگاه هم اونجا راحت ترم. گفت خیلی خوبه من اونجا هم کار می کنم. خوشحال میشم تو همین تایم بیای اون آموزشگاه. نمی دونستم چی بگم. واقعا برام لذت بخش نیست که دوباره کار کنم. ولی به خاطر رودربایستی که باهاش داشتم گفتم چشم و خواستم مقوایِ عکس حمیدو که با خودش آورده بود دفتر رو بردارم که گفت اون باشه واسه من. تعجب کردم از حرفش. گفتم به دردتون می خوره مگه؟ گفت حالا. منم با اینکه ناراحت شدم و قلبا دوست نداشتم بذارمش چیزی نگفتم.وقتی بلند شدم که برم گفت تا کِی می خوای مشکی بپوشی؟
با تعجب نگاش کردمو و گفتم چطور؟ گفت هیچی مشکی بهت میاد اما به چهره ات نه.
برای اولین بار بود که استاد اینطوری باهام حرف میزد.متوجه منظورش نشدم و نخواستمم بشم(آخه من حتی نمی دونم اون مجرده یا متاهله واسه همین همیشه تو رفتارم باهاش احتیاط می کردم برعکس همه دخترایی که هم دوره ام بودن) بدون کوچکترین حرفی خدافظی کردم و اومدم بیرون. کلی با خودم کلنجار رفتم که آخه عکس حمید چه به درد آقای... می خوره؟ اما به هیچ نتیجه ای نرسیدم. حتما دلیلی داشته واسه خودش
فردا وسایلمو می برم خونۀ ساسان. خدارو شکر خونش کاملِ و به جز لباس و یه سری وسایل ضروری چیزی نمی خواد ببرم. با اینکه سختمه که از خونوادم جدا بشم اما خوب چاره ای نیست.
باید دور شد از این خاک غریب...


دیشب مینا تلفنی بهم گفت حمید بهش زنگ زده و چون جواب نداده بهش Smsداده که ببینه از من خبر داره یا نه؟ که مینا هم جوابشو نداده. وقتی مینا تعریف می کرد من هیچی نمی گفتم چون می ترسیدم صدای گریمو بشنوه.
خدایا این روزا رو به آخر برسون



میلادت مبارک  آخرین منجیِ ما





نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 14 تیر 1391
حسابدار بیچاره
شنبه 17 تیر 1396 12:06 ق.ظ
Thanks for finally talking about >خدایا با توام حواست کجاست؟ -
63 <Loved it!
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 07:27 ب.ظ
Just wish to say your article is as surprising. The clearness on your put up is just spectacular and i could assume you're a professional in this subject.
Fine with your permission allow me to snatch your RSS feed to stay updated with coming near near post.
Thanks a million and please carry on the rewarding work.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 08:55 ق.ظ
Genuinely no matter if someone doesn't be aware of then its up to other
people that they will help, so here it takes place.
چهارشنبه 30 فروردین 1396 03:06 ب.ظ
Howdy! This article could not be written much
better! Reading through this article reminds me of my
previous roommate! He continually kept talking about this.

I'll send this article to him. Pretty sure he will have a very good read.
Many thanks for sharing!
دوشنبه 28 فروردین 1396 09:42 ب.ظ
Hello this is kind of of off topic but I was wanting to know if blogs
use WYSIWYG editors or if you have to manually code with HTML.
I'm starting a blog soon but have no coding expertise so I wanted to get
advice from someone with experience. Any
help would be enormously appreciated!
شنبه 17 تیر 1391 10:57 ق.ظ
امروز از آموزشگاه بهم زنگ زدن. استادم بود که می خواست بدونه چرا چند روزه کلاسارو نمیرم.
------------------------------------------------
حال اگر پسر می بودی پشمش هم نبود سگ سیبیل
حسابدار بیچاره بی ادب. زشته.نگووووووووووووووو
تو از کجا می دونی شاید برای اونها هم ارزش قائل بشه{چشمک}
شنبه 17 تیر 1391 10:01 ق.ظ

linketoon kardam
حسابدار بیچاره مفتخر کردید خانوم خانوم ها
شنبه 17 تیر 1391 07:41 ق.ظ
سلام
خوش به حالت به این درک و فهم بالات. نگفتم هر ازچندگاهی به شعورت غبطه می خورم؟ حالا می گویم: خیلی وقتها نه بعضی وقتها.
لطفا با دل شکسته خود ما را هم دعا کیند. موفق باشید
حسابدار بیچاره سلام
شما لطف دارین. خجالتم میدین.
اونقدرهه هم تعریفی نیستیم. یه کوله بار پر از اشتباهیم که باید اونها رو جبران کرد.
اگر قابل باشیم حتما.
شما هم موفق باشید
پنجشنبه 15 تیر 1391 01:52 ق.ظ
درود
مرسی خیلی لطف کردین
منم یه مدت فراموشتون کرده بودم
حسابدار بیچاره خواهش میکنم
پنجشنبه 15 تیر 1391 01:17 ق.ظ
تبادل لینک هوشمند 9رنگ
======================
ابتدا ما را با آدرس http://www.9rang.com

و عنوان درج آگهی رایگان لینک کنید
=======================
سپس لینک خود را در صفحه زیر قرار دهید .
======================
http://link.9rang.com
======================
تبادل لینک بهترین راه برای افزایش رتبه سایت یا وبلاگ در گوگل می باشد.
---==-==---===-==-=-==-=-- با تشکر
حسابدار بیچاره خداوندا هم اکنون ما را بکش{آیکن عصبانی}
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر