تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - 62
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یه وقتایی  تو زندگی هست که حتی اگه دلت هم بخواد که به عقب برگردی راهی برای برگشت نیست...
همۀ راه های پشت سر خراب شده و مجبوری که امیدت رو به آینده ای ببندی که بهش خوش بین نیستی. شاید سردرگمی! یا حتی همه چی واست مجهوله.. حتی چیزایی که تا دیروز راحت لمسشون می کردی و یه چیزِ پیشِ پا افتاده بودن برات، امروز یه نقطه گنگ و مبهم باشن!
اصلِ آدم روحه و درد و رنج واقعی رو روح متحمل میشه نه جسم! اما وای به روزی که جسم و روح آدم با هم متلاشی بشه یا بهتره بگم با هم درد بکشن..
برای کمک کردن به خودم نمی دونم باید از کجا شروع کنم! یه جورایی پا درهوام؛ و شایدم خودم تصمیم ندارم این کارو بکنم.. با وجود اینکه هیچ آدمی دوست نداره خودش به خودش ضربه بزنه من این کارو کردم اونم با عشق احمقانم به مردی که مالِ من نبود.
امروز یه لحظه به خودم اومدم دیدم  چقدر راحت
دارم خودمو غرق می کنم.اونم تو مردابی که خودم واسه خودم ساختم! فهمیدم که هیچ قایق نجاتی هم ندارم جز دست های خودم که تا نخوام کاری برام نمی کنن..
دیشب که نصف شب حالم بهم خورد یه لحظه خودمو گذاشتم جای مامانم که چطوری داره با زجر کشیدنه من زجر میکشه.. حتی شاید بیشتر از من.. ازش خجالت می کشم. بعد از این همه زحمتی که واسم کشیدِ الان باید جای اینکه من مراقب اون باشم، اون بالای سرم باشه و شب تا صبح پلک نزنه..
من دارم تاوان اشتباهاتی رو پس میدم که تا حالا برای مرتکب شدنشون خودمو به درو دیوار می زدم. اما کاش این تاوانو من تنها پس میدادمو مادرمم مثه خودم اسیر نمی کردم!
شاید من دارم به خودم تلقین می کنم اما دارم به عینه میبینم که روز به روز اوضاع روحیم بدتر میشه. یه نوع فراموشی گرفتم که دکتر میگه میتونه در اثر یه رخدادِ آزار دهندۀ عاطفی باشه(جملۀ دکتر بود). دچار بُهت شدم و فکر میکنم قرص هایی که خوردم کار دستم دادن البته هیچکی نمی دونه که مصرف میکنم. هرچند قرص هایی که مصرف میکنمو دکتر تجویز کرده اما درصد اختلال زاییشون زیاده.
نمی تونم به خودمو زندگیم برسم. با اینکه در ظاهر و توی جمع معمولی هستم گرچه مثه سابق سرزنده نیستم اما تا حدی همه متوجه مشکلم شدن.
دارم وسایلمو جمع میکنم.. با ساسان صحبت کردم. قراره یه مدت برم تو خونش.(ساسان پسرخالمه که قبلا خواستگارم بود و الان ازدواج کرده و درکل خیلی هوامو داره و همیشه میشه روش حساب کرد). خودش ساکن تهرانه و یه آپارتمان توی یکی از محله های خوب شهرِما داره. می خوام تابستونو اونجا باشمُ یکم با خودم خلوت کنم.متاسفانه تابستون که میشه خونۀ ما همیشه پر از آدمه. همه فامیلامون به صورت دسته جمعی کوچ می کنن به سمت منزلمون.
مامانم تقریبا موافقت کرده اما باید از فیلترینگ کلی دکتر و قرص بگذرم تا بهم این اجازه رو بده. البته ممکنه خودشم بیاد. چون اون نمی تونه منو تنها بذاره؛ آخه من آخرین بچه ام و به قوله همه عزیزترین..حالا شاید بتونم یه جوری رأیشو بزنم
اما میخوام تا جایی که میتونم نذارم کسی بفهمه حتی دوستام البته نه اون نزدیکا.درستشم همینه. نمیخوام حرف و حدیثی واسم درست بشه. به اقوام میگم میرم خوابگاه آخه قراره ترم تابستونه بگیرم واسه اون دو درسی که عقب افتادم.
راستی من هنوز ماجرای اصلی رو تعریف نکردم و هیشکی نمی دونه چی شد که من این عملِ انتحاری رو انجام دادم. انشاا.. در آینده می نویسم. فقط در همین حد بگم که من همون موقع حدود 20 روز پیش استعفا دادم و دیگه سرِکار نمیرم. در واقع تنها راه ارتباطی هم سد کردم.
دیگه برم پیِ کارم.. خیلی حرف زدم




نوع مطلب : روزمرگی، عقاید شخصی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 12 تیر 1391
حسابدار بیچاره
پنجشنبه 16 شهریور 1396 05:38 ق.ظ
It is appropriate time to make some plans
for the future and it's time to be happy. I have learn this post and if I may just I want to suggest you few interesting things or suggestions.
Maybe you could write subsequent articles referring to this article.
I desire to read more issues about it!
دوشنبه 30 مرداد 1396 08:21 ق.ظ
Greetings! This is my 1st comment here so I just wanted to give a quick shout out and tell you I
truly enjoy reading through your posts. Can you suggest any other
blogs/websites/forums that cover the same topics?
Many thanks!
شنبه 10 تیر 1396 01:26 ق.ظ
I have read several just right stuff here. Definitely value bookmarking for revisiting.

I surprise how a lot attempt you set to create one of these great informative site.
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 07:10 ب.ظ
Awesome! Its genuinely awesome article, I have got much clear idea concerning from this article.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 10:34 ب.ظ
Very descriptive post, I enjoyed that a lot. Will there be a part 2?
پنجشنبه 31 فروردین 1396 11:34 ب.ظ
Greetings! Quick question that's totally off topic.
Do you know how to make your site mobile friendly?
My web site looks weird when viewing from my apple iphone.
I'm trying to find a theme or plugin that might be able to correct this problem.
If you have any suggestions, please share. Appreciate
it!
دوشنبه 28 فروردین 1396 07:06 ب.ظ
Excellent post. I was checking continuously this blog and I'm impressed!

Very useful info particularly the last part :)
I care for such information a lot. I was looking for this certain info for a
long time. Thank you and good luck.
یکشنبه 20 فروردین 1396 02:46 ق.ظ
I like the valuable info you provide in your articles.
I'll bookmark your blog and check again here regularly.
I'm quite sure I'll learn many new stuff right here!

Best of luck for the next!
شنبه 17 تیر 1391 06:03 ب.ظ
حسابدار بیچاره منم می بوسمت
سه شنبه 13 تیر 1391 08:16 ب.ظ
سلام خانمی..
با این حرفت موافقم ..اینکه تنها کسی که میتونه بهت کمک کنه خودتی..
بهترین ها را برات آرزومندم.
حسابدار بیچاره سلام عزیزم
ممنون.منم همینو برات آرزو دارم:*
سه شنبه 13 تیر 1391 08:14 ق.ظ
سلام
به نظر ناقابلم باید مشغولیتی داشته باشی. ایکاش کار دیگری پیدا می کردی. آدم بی دغده ای هم اگر بیکار باشد و مدام تو فکر رود بادغدغه می شود.
حسابدار بیچاره سلام از ماست
اختیار دارید.بله در فکرش هستم. قراره تو شرکت همین پسر خالم که معرف حضورتون هست مشغول بشم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر