تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - 58
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امروز:
صبح رفتم سرِ خاک.
هفتمش بود. بهتره بگم هفتمِ من بود!
دمِ ظهر از اول تا آخر اون خیابونو پیاده رفتم. خیابونی که روزِ آخر...
به پسر بستنی فروش میگم جناب پس چی شد؟! میگه: من جناب نیستم اسمم حمیدِ!!
دیروز رفتم دوتا لباس مردونه از یه مدل با دورنگ خریدم. رنگایی که اون دوست داشت. اما نمی دونم باید بدم به کی! به یه مُرده!!
هذیون میگم.. یهو یه حرف بیخود از دهنم می پره بیرون..
شیوا میگه داری دیوونه میشی.. مینا میگه به خودت تلقین نکن..
آبِ رودخونه رو بستن. همه جا دلگیر شده..
یکم زیر پل نشستیمُ همون آهنگ شجریانُ که دوس دارم گذاشتم.
بعد شروع کردم باهاش اشک ریختن. به مینا گفتم هیچی نگو..
یکم از خاطره هامون براش گفتم..
مینا میگه لباس سیاتو درآر. من میگم تا از دلم نره درش نمیارم.
(هرچی از مینا خواستم تنهام بذاره نرفت، اونم کلی ناراحت کردم؛ از بس جلوش غصه خوردمو گریه کردم)
هیشکی باور نمی کرد من از درسام عقب بیفتم! دوتا از درسامُ که تا حالا حذف کردم. اون دوتای دیگه رو نمیدونم چیکار کنم!
تازه فهمیدم کیو از دست دادم! تازه فهمیدم چقدر بهش علاقه داشتم! تازه فهمیدم.. تازه...
سه روز تو اورژانس قلب بستری بودم. اونم فهمید اما مینا بهش گفت حق نداره بیاد سراغم.
دیشب میونِ جمع بهم حمله عصبی شد.. برای بارِ پنجم تو این مدت..
زن عموم و مامانم کلی گریه کردن.. اما من می خندیدمو میگفتم چیزی نیست!!
.
.
.
همۀ اینا نشون میده من بازم می تونم دووم بیارم. پس باکی نیست.. میریم جلو.

اینم یه حرفِ مفت:
آخرِ من با شروعِ اون یکی بود..عنوان مطلبم با سالِ تولدش یکی شد؛ امان از این دل.. امان




نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 30 خرداد 1391
حسابدار بیچاره
شنبه 18 شهریور 1396 12:17 ب.ظ
Awesome! Its really remarkable post, I have got much clear idea concerning from this post.
دوشنبه 30 مرداد 1396 08:18 ق.ظ
Hello, i think that i saw you visited my site so i came to “return the favor”.I am trying to find things to enhance my site!I suppose its ok to use
some of your ideas!!
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 07:12 ب.ظ
I think the admin of this site is in fact working hard for his site, because here every data is quality based stuff.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 06:15 ب.ظ
I am curious to find out what blog platform you're
utilizing? I'm experiencing some minor security issues with my latest
website and I'd like to find something more risk-free.
Do you have any solutions?
پنجشنبه 31 فروردین 1396 09:35 ب.ظ
It's very straightforward to find out any matter on web as compared to textbooks,
as I found this post at this web site.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 11:39 ق.ظ
I was able to find good information from your articles.
سه شنبه 29 فروردین 1396 03:03 ق.ظ
I was wondering if you ever considered changing the page layout of your blog?
Its very well written; I love what youve got to say. But maybe you could a
little more in the way of content so people
could connect with it better. Youve got an awful lot of text for only
having 1 or 2 images. Maybe you could space it out better?
جمعه 9 تیر 1391 10:04 ب.ظ
ن به جون ریچی رابطه نداریم اصلا پانمیده لامصب
حسابدار بیچاره جون؟؟؟؟؟
{آیکن خیلی تعجب}
جمعه 9 تیر 1391 09:59 ق.ظ
نه به جون ریچی سرعت اینترنتم بالای نکنه وبلاگت فیلتره؟
حسابدار بیچاره نه بابا
اگه فیلتر بود که هیشکی نمی تونست بخونه.من جمله خودت چطور کامنت گذاشتی؟!
شاید از بروزرت باشه عزیز
راستی تو و ریچی چه سنمی دارین که هی جونِ این بیچاره رو قسم می خوری
پنجشنبه 8 تیر 1391 09:09 ق.ظ
نه به جون ریچی سرعت اینترنتم بالای
حسابدار بیچاره ببخشید شما؟
چهارشنبه 7 تیر 1391 08:19 ب.ظ
اه ای بابا نمیدونم چرا وبلاگت کامل باز نمیشه مطالب تو دیده نمیشه
حسابدار بیچاره شاید سرعتت پایینه عزیزم.نه؟
پنجشنبه 1 تیر 1391 08:12 ق.ظ
سلام
خواستم در مورد کامنت قبلی ام گلایه کنم ولی با این حال شما، بی خیال.
خدا صبر دهاد.
راستی آخر داستان شیرین و فرهاد را شنیدی؟
حسابدار بیچاره بازم عذر میخوام بابت اینکه نیومدم. الان میرم می خونمش. ممنون
خوشحال میشم آخر داستانشون رو بشنوم.خیلی خوشحال میشم دوباره بگین
چهارشنبه 31 خرداد 1391 10:48 ق.ظ
امان
حسابدار بیچاره امان اندر امان!
چهارشنبه 31 خرداد 1391 09:40 ق.ظ
هستم ولی سکوت میکنم..خودتو خالی کن هرجور دلت میخواد..
حسابدار بیچاره دارم همین کارو میکنم عزیزم.ممنون
چهارشنبه 31 خرداد 1391 06:56 ق.ظ
سلام ... من دیر رسیدم ولی الان چی شده ؟؟ کی فوت کرده ؟؟؟؟ داستان چیه ؟؟؟
ای بابا !!!
حسابدار بیچاره سلام
می خوای از اول قصه مو دوباره تعریف کنم؟؟!!
بی خیال بابا
کسی مُرده که تا حالا جزیی از وجودِ من بود...همین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر