تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - 53
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
03/16
سه شنبه

چند شب پیش خواستم یه پست بنویسم که نشد. یعنی تا اواسطش پیش رفتم اما چون نمی دونستم چه خبره ترجیح دادم بعدا کاملش کنم.
دیروز که حمید بهم زنگ زد متوجه شدم حدسم درست بوده. 3شب پیش سمیه توی وبش با لحن خیلی بدی به حمید توهین کرده بودو نوشته بود که کی از زندگیم گم میشی بری بیرون!
من که از حرفش شوکه شده بودم فهمیدم یه خبریه که سمیه اینو نوشته.
سمیه رفته بود قهر اونم سرِ چی؟! اینکه حمید 200 هزار تومن به مادرش که میخواسته بره مکه داده.(حالا انگار چقدر بود!!) البته حمید400 هزارتومن داده بود ولی به سمیه اینو نگفت. حمید می گفت مادرش بهشون زنگ زده که برن خونشون که ب
اهاشون خدافظی کنه اما سمیه خودش که نرفته حتی نذاشته حمید آیدینم ببره. خلاصه وقتی که حمید برمیگرده و میگه که چقدر بهش پول داده سمیه آن چنان دعوایی راه میدازه که نگو. طبق شناختی که من از خونواده حمید دارم آدمای بدی نیستن. و با اون حرفایی که از سمیه شنیدم می دونم که بیخودی داره باهاشون دشمنی میکنه. حمید میگفت سمیه هزارتا نفرین واسه مامانش اینا کرده و گفته که اینا کلا حروم خورن و مگه واسه ماچیکار کردن که تو میری بهشون پول میدی!! درصورتی که بابا مامانِ حمید همین یه ماه پیش 30میلیون وام واسه حمید گرفتنو هزار تا چیز دیگه که از نظر هر آدمی که بشنوه کم نیست و همه ی این رفتارای سمیه از نظر من و حتی خونوادش(خواهر سمیه میگفت: سمیه ادا در میاره و فقط میخواد پای اینارو از خونش ببره، نه که خیلی هم راه دارن که برن خونش واسه همین می خواسته دیگه نیانو برن) به خاطر حسادت و کینه ی قدیمیه که از اونا داره.
خلاصه حمید چیزی بهش نگفته بود و صبحش رفته بوده شرکت و واسش sms داده بود و چندتا از کارایی که باباش اینا واسه خودشون و خونواده ی سمیه کردنو بهش گفته بود. که عصری هم که برمیگرده میبینه خانم نیستش و با کلی تلفن  کردن می فهمه رفته خونه باباش.
(خداییش 
با اینکه به خودِ حمید چیزی نگفتم (طبق قولی که به خودم دادم) حق با اون بود. چون سمیه پولایی که حمید به خونواده  ی خودش یعنی همون مادرخانومش اینا میده رو حساب نمی کنه و خرجایی که حمید واسه اونا میکنه اصلا به چشمش نمیاد. البته چون من دارم باهاشون کار میکنم در جریان همه ی پولایی که میاد توخونشون هستم)
خلاصه حمیدم که انگار از دنده لج پا شده بود می گفت اصلا تصمیم نداره بره دنبالش. خودش رفته خودشم برمیگرده. دلم براش سوخت اما خوب کاری نمی تونستم بکنم.
حمید بهم گفت حالا که این رفته راحتم. منظورش این بود که می خواد بره مشروب بخوره. و چون می دونه که من حساسم میگه که بیشتر حرص بخورم اما من چیزی بهش نگفتم. اخه یه دفعه دیگه هم این کارو کرده بود. البته من همه ی اینا رو از چشم سمیه می بینم. اگه هی مدت به مدت زندگیشو ول نکرده بود و بره خونه باباش حالا این طور نمیشد. البته رفیقای مجردی هم که حمید داره بیشتر دنبال اینن که بکشوننش توی این کارا. که هرچی هم بهش گفتم از اینا دوری کن به خرجش نرفت که نرفت. همون شبم من تا صبح خوابم نبرد چون همش فکر میکردم که رفته با دوستاش مشروب بخوره. در واقع اون شب تا صبح گریه کردم. خوب دستِ خودم نبود. دلم نمی خواد حمید بره توی این راه. میترسم عادت کنه. صبح که شد پا شدم برم سرِ قرارم با مینا که قرار بود باهاش زبان کار کنم. وقتی رسیدم مینا هنوز نیومده بود. فرصت خوبی بود. لبِ آب نشستم و کلی با خودم خلوت کردم. همون موقع حمید زنگ زد و گفت که دیشب خواهرش اینا خونش بودن و اونم خسته بوده زود خوابیده. واقعا خوشحال شدم و خدارو شکر کردم. اما بازم یه جوری باهاش برخورد کردم که بفهمه دیگه راهی نیست برای برگشت. مینا هم که اومد بعد از اینکه درسمون تموم شد کلی باهام حرف زد. آخه اون 4سال از من بزرگتره. بیچاره واقعا دلش برای من می سوزه و همش می گفت نگران امتحانای منه که ممکنه خرابشون کنم. حرفاشم یک به یک درست تر بود. در واقع برای اون عملیات ضربتی که می خوام انجام بدم منو محکم تر کرد. خدا خیرش بده. اگه نبود من چیکار میکردم جدا؟!
متاسفانه اصلا نتونستم از فرجۀ امتحانام خوب استفاده کنم. همش ذهنم درگیر بود و حالم خوب نبود. اما شنبه قراره برم خوابگاه. ایشالا اونجا بتونم کسری هامو جبران کنم. یعنی باید جبران کنم.آخه امروز که رفتم تو سایتمو نمره های ترم قبلمو دیدم واقعا از خودم خجالت کشیدم. من ترمِ پیش با اینکه هم زمان سرکارم میرفتم و کلی نگرانی و ناراحتی داشتم معدلم بالای نوزده شد، اونوقت اگه بخوام این ترم خراب کنم واقعا نوبره!

پی نوشت1: راستی من مطمئنم که سمیه برمیگرده سرِ زندگیش. فکر میکنم یه جورایی پشیمونه که رفته. کاش زودتر این کارو بکنه تا اوضاع رو بدتر نکرده.
پی نوشت 2: با استعفام موافقت نشد اما چون فکر کردن بخاطر حجمِ زیاد کاره و شروع امتحانام این تصمیمو گرفتم بهم مرخصی اجباری دادن. از امروز تا هفته دیگه بیکارم.
پی نوشت 3: حتی از یه لحظه بعدمم خبر ندارم. اگه یه وقت به روز نکردم بدونید جلوی قلبم کم آوردم.
التماس دعا




نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 16 خرداد 1391
حسابدار بیچاره
یکشنبه 4 تیر 1396 11:25 ق.ظ
Inspiring story there. What happened after? Take care!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 10:35 ب.ظ
I always spent my half an hour to read this blog's articles or
reviews everyday along with a mug of coffee.
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 02:02 ب.ظ
I'll immediately grasp your rss feed as I can't find your email
subscription hyperlink or e-newsletter service.

Do you have any? Please allow me understand so that I
may subscribe. Thanks.
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 08:51 ق.ظ
continuously i used to read smaller articles or reviews
which also clear their motive, and that is also
happening with this post which I am reading
now.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 02:56 ب.ظ
Great website you have here but I was wanting to know if you
knew of any message boards that cover the same topics talked about in this article?
I'd really like to be a part of online community
where I can get suggestions from other knowledgeable
people that share the same interest. If you have any recommendations, please let me know.

Appreciate it!
پنجشنبه 18 خرداد 1391 07:23 ب.ظ
مشروب نوش جانش
حسابدار بیچاره غلط کرده بخوره
پنجشنبه 18 خرداد 1391 10:54 ق.ظ
نمیدونم چجوری حرفمو بیاتن كنم...
پس میخوام باهات راحت و رو راست باشم...
واقعا از ماجاهات و داستانات سر در نمیارم...
واقعا هنگم...
نمیدونم حمید كیه؟؟؟
نمیدونم چه ارتباطی با تو داره؟؟؟
واقعا قفل كردم.
منتظرتم.
موفق باشی
حسابدار بیچاره حق داری عزیزم که بهَنگیD:
اما گلم یه لطفی کن پست قبلی رو بخون می گیری چه خبره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر