تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - 52
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
این باعث خوشحالیه منه که توی این دنیای مجازی هم آدمهایی هستند که برای آدم وقت می ذارن و چیزهایی رو می خونن که ممکنه اصلا به دردشون نخوره. واسه همین تصمیم گرفتم بجای اینکه تیکه تیکه و مبهم جواب سوالاتی که ممکنه تو ذهن کسی پیش بیادو بدم؛ یه پست بذارم و واقعیت امر رو بنویسم.

ادامه مطلب:

دوست خوبم نینا جون
می دونی عزیزم حرفهایی که زدی کاملا درست بودن.چون من بچه نیستم که خودمو گول بزنم و همه ی واقعیت ها رو می دونم.در واقع همون طور که گفتم لالایی بلدم ولی خوابم نمی بره.
اره زندگی همش عشق نیست.درست میگید اما فعلا تنها چیزی که منو زنده نگه می داره همینه.
در مورد اینم که گفتی این عشق نیست نمی دونم باید چی بگم ! فکر نمی کردم اینقدرراحت بشه چیزی رو قضاوت کرد!
از نظر شما من خودمو مچل کردم دیگه؟ عاشق نیستم و این همه بلا سرم اومده؟ خوب اگه عشق نبود که به قول شما مگه پسر قحطه! میرفتم سراغ یکی دیگه.چه خریتیه که خودمو معطل کسی کنم که بازم به قوله شما شدم زنگ تفریحشو اصلا دوستم نداره.
نینا جون توهم جای خواهر من.عزیزِ من فکر نکن که از حرفات ناراحت میشم. نه عزیزم. چون می فهمم با دل و جون داری حرفتو میزنی و تو این موضوع هم حقو به شما میدم یعنی به همه میدم. چون کاری که من کردم ازبَدوش اشتباه بوده. و هرکی هر حرفی میزنه از روی دلسوزیه نه ازسرِ دشمنی. پس من نباید ناراحت بشم.بلکه باید فکر کنمو خودمو از این منجلابی که توش گیر کردم نجات بدم. فقط لازم دیدم یه سری مسائل رو مطرح کنم تا خدایی نکرده کسی تصور اشتباهی از من نداشته باشه.
من از اول نباید با حمید دوست میشدم که الان بخوام با این همه ناراحتی ازش جدا بشم. اما خوب دیگه وقتی برای پشیمونی و غصه خوردن نیست. تنها راهِ من اینه که تا بدتر از این نشده یه کاری بکنم.
 یادمه اون زمانی که بعد از چند ماهِ شروعِ کارم تو این شرکت برای اولین بار حمیدو دیدم حتی تو چشمام نگاه نکرد. ومن اون اون موقع خیلی خوشحال بودم که تو شرکتی کار میکنم که مجردو متاهلش آدمای خوبین و میشه با کمترین استرس و مشکلی کنارشون کار کرد اما فکر می کنید چی باعث شد این آدم عوض بشه؟ آیا فکر میکنید من کاری کردم و خودم خواستم این جوری بشه؟ به خدا نه.
 من برخلافِ ظاهرم و عقایدم با دوستی دخترو پسر مخالفم. چه برسه دوستی با یه مرد متاهل. اما خودم درگیر شدم اونم نه از نوع دوستیِ خالی از نوع دوست داشتن. اما حالا که با خودم فکر میکنم می بینم حتی اگه کارای دیگه ای کرده بودم خیلی بهتر بود تا پا بذارم تو زندگی دونفر.
 هنوز دیر نشده. باید یه کاری بکنم تا جبران بشه.
 اون زمان هرچی ارتباط کاری منو حمید بیشتر میشد علاقه ی اون به منو صحبت کردن با من بیشتر میشد. متاسفانه سمیه زنه مغروریه و حمید از لحاظ عاطفی کمبودای زیادی داشت(گرچه اینا به من مربوط نمیشد و نمیشه) و همیشه سعی می کرد ناراحتی هاشو با حرف زدن با من جبران کنه. البته اون موقع من فقط به چشم یه رئیس بهش نگاه میکردم وخیلی نسبت بش بی تفاوت بودم. و باید بگم بهترین کارم همین بود. وابستگی حمید حالا چه واقعی یا دروغی بیشتر و بیشتر شد تا کار رسید به جایی که اومد دفترو از من رسما خواست که به آیندم همراه با اون فکر کنم. بله حمید ازمن خواست که یکم صبر کنم تا تکلیفش با زنش روشن بشه بعد اقدام کنه(اون موقع این دوتا می خواستن جدا بشن) اما خوب منم آبِ پاکی رو ریختم رو دستشو بهش گفتم که هرکاری بکنه به خودش مربوطه و اصلا حق نداره منو وارد زندگیش کنه و بهشم گفتم که جواب من و خانواده من منفیه و بهتره که زندگیشو خراب نکنه.(احتمالا الان فکر میکنید حمید برای رسیدن به خواسته هاش بود که به من ابراز علاقه میکرد اما اگه یه درصد هم ازم سوءاستفاده حالا از هر لحاظی کرده بود هیچ وقت ماجرامو نمی نوشتم چون دراون صورت سرافکنده بودم. حمید مردِ شریفیه و اصلا همین باعث ایجادِ علاقه درمن شد)
 ناخواسته و ندونسته وارد ماجرای زندگیشون شدم و هرچه قدر هم تلاش می کردم که خودمو بیرون بیارم و ازش میخواستم که مسائل خصوصی زندگیشو وارد روابط کاریمون نکنه فایده ای نداشت. البته بازم مقصر خودم بودم که بی جهت دلسوزی می کردمو براش اهمیت قائل بودم. آره میگم دلسوزی چون اون زمان که حمیدو سمیه می خواستن از هم جدا بشه دقیقا وقتی که آیدین به دنیا اومده بود؛ حمید میگفت دیگه نمی تونه با خودخواهیا و رفتارای بدِ سمیه کنار بیاد اما من که به خیال خودم فکر میکردم دارم ثواب میکنم ازهردری وارد شدم تا حمیدو قانع کنم که داره اشتباه میکنه و نباید آینده ی بچشو به خاطر اختلافای خودشون خراب کنه. حالا که به اون روزای خودم فکر میکنم میبینم چقدر احمق بودم. اصلا نباید من دخالت می کردم با وجود اینکه تلاشای من نتیجه داشت و زندگیشون تغییر کردو حمید تحملشو بالاتر برد بازم کمکی که بهش کردم واقعا اشتباه بود. اون چیزی هم که برای من موند این علاقه ی احمقانس که روز به روز حالمو بدتر میکنه و هیچ فایده ای هم نداره و نخواهد داشت.
 همه چی اون موقع دست به دست هم داد تا منو حمید هرروز به هم نزدیک تربشیم و البته علاقه ی اشتباهیِ منم بیشتر بشه.
 همه ی اینارو گفتم که کسی فکر نکنه من خواستم اینطور بشه. بله من اشتباه کردم و تاوانش رو هم دارم پس میدم اما هرگز راضی به جدایی و خراب شدن زندگیشون نیستم و نبودم. اما بااین حال به نظر دوستانم احترام میذارم و نظری که بتونه کمکی بهم کنه رو با دلو جون می پذیرم پس دوست دارم راحت حرفتون رو بزنید حتی اگه منو ناراحت کنه اما خداوکیلی زود قضاوت نکنید. انسان جایزالخطاست. امیدوارم بتونم خطایی رو که کردم جبران کنم.
 




نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 16 خرداد 1391
حسابدار بیچاره
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 11:50 ق.ظ
What's up, constantly i used to check webpage posts here early in the morning,
as i enjoy to learn more and more.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 09:20 ق.ظ
Hi it's me, I am also visiting this web page regularly, this web site is
actually nice and the people are genuinely sharing nice thoughts.
یکشنبه 4 تیر 1391 02:39 ب.ظ
ببخشید با تاخیر خوندمت اخه خیلی گرفتار بودم به نظر من مقصری میدونی چرا خودت رو بزار جای سمیه دوست داشتی تو زن حمید باشی بعد حمید مشكلات زندگیتو برای كسی تعریف كنه و اون یه نفر یه طرفه به قاضی بره و یا اصلا همه اش تورو تایید كنه هیچ كس دوست نداره زنی با شوهرش حرف بزنه اگه حمید ادم بود مسایل خصوصیشو به یه نفر دیگه نمیگفت اگه غیرت داشت
حسابدار بیچاره نه خواهش میکنم.اشکالی نداره
آره اتفاقا بهش حق میدم. البته اون اوایل خودمم از این اخلاق حمید بدم میومد.خیلی هم باهاش کلنجار می رفتم که نباید هر حرفی رو به من بگه وتا حدودی هم بهتر شد اما من هیچ وقت یه طرفه به قاضی نرفتم. آخه من از طرف خواهر سمیه هم زندگیشونو میشنیدمکه در واقع از زبون سمیه میشه.اما حرفت کاملا درسته. اون نباید این حرفا رو میگفت. اما خوب خدارو شکر الان که تموم شده. خودش میدونه خودش
جمعه 19 خرداد 1391 10:43 ق.ظ
سمیه را به قتل نرسان و شبانه با حمید به سانفرانسیسكو نگریز
حسابدار بیچاره آفرین پسر خوب
حالا شدی یه ابلیسِ خوب
پنجشنبه 18 خرداد 1391 07:27 ب.ظ
سمیه را به قتل برسان و شبانه با حمید به سانفرانسیسكو بگریز
حسابدار بیچاره مارو ببین رو دیوار کی یادگاری می نویسیم!!
یعنی خداییش من نمی دونم به تو چی بگم ریچی!!!
اگه می خواستم از این غلطا بکنم که تا حالا صدتا راهِ بهتر بود. ما از اوناش نیستیم. در ضمن اگه زندگی اونا خوب باشه منم قادر به تحملم
پنجشنبه 18 خرداد 1391 06:44 ق.ظ
سلام ... آرمان آرمانه دیگه !!!
مگه شما تجدید میثاق نکردی ؟؟؟
حسابدار بیچاره تجدیدِ میثاق!!!
با کی؟؟؟
چهارشنبه 17 خرداد 1391 05:58 ب.ظ
سلام حسابدار !!! چطوری ؟؟؟

چی شده بابا ؟؟؟
این بود آرمانهای ما ؟؟؟
حسابدار بیچاره سلام تئوریسین
مرسی
کدوم آرمان منظورته؟!
همونا که خیلی وقت پیش برباد رفت؟!
چهارشنبه 17 خرداد 1391 11:51 ق.ظ
همه انسان ها خطا میکنند ولی وقتی پای پندواندرز میاد وسط یه جوری حرف میزنن که انگار تا حالا خطایی نکردن!این عادت ما آدماست..
عزیزم تو به سنی رسیدی که خوب وبد را تشخیص بدی..من میدونم که تو بهترین راه را برای زندگی آینده انتخاب میکنی
من باورت دارم..به امید انروز
حسابدار بیچاره ممنون رها جان. اره راست میگی، گوش هیشکی به نصیحت بدهکار نیست و هیشکی خودشو مقصر نمی دونه. اما من هم خودمو مقصر میدونم هم نه. گرچه تقصیرم خیلی بیشتر از بی تقصیریمه
چهارشنبه 17 خرداد 1391 08:25 ق.ظ
سلام
شروع کارتون طبیعی بود ولی شرط اولش مجرد شدن حمید بود. حالا که نشده دلیلی برای ادامه ندارد. این را باید به حمید هم بفهمونی. تو خودت هم آینده داری. حتی بهتر از حمید. می توانی جای حمید در دلت را با چیز بهتری پر کنی ...
راستی مرگ پدر حسابداری ایران را بر حسابداران توانایی چون شما تسلیت می گویم.
حسابدار بیچاره سلام.ممنون.
اما من اینو نگفتم و اصلا نمی خواستم که حمید مجرد بشه و همون طور هم که بهش اشاره کردم جلوشو گرفتم که این کارو نکنه.
الان که دلیلی برای ادامه دادن نیست اما شروعشم با اون شرط شروع نشد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر