تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - 50
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یادمه قرار بود یه پست بذارم که خواستگار جدیدمو تشریح کنم. یادم نرفته بود فقط می خواستم مطمئن بشم که این آقا ح م ی د جدید تغییری هم کرده یا نه.(بله اسم ایشون هم حمیده) متاسفانه سری قبل هم که من جواب منفی بهش دادم به خاطر یه رفتارای خاصی بود که من نمی تونستم باهاش کنار بیام. البته پسر بدی نیست ولی من با اینکه آدمِ سخت گیری نیستم برام قابل قبول نیست.
اندر احوالات ایشون باید بگم فی المثل ایشون فوق العاده آدم بددلیه. به همه چی گیر میده و بدتر از اون تمام اخلاقای بدشو فقط تو چند جلسه صحبت کردن و بیرون رفتن نشون داده. اما از نظر خانوادگی بیسته. از نظر شغلی و مالی هم همین طور. اصلا فکر نمی کردم پسری که تو دانشگاه تدریس کنه همچین اخلاقایی داشته باشه.آخه ما توی دانشگاه آشنا شدیم. البته من باهاش کلاس نداشتم .اون توی سایت منو دیده بود و بعد هم که مابقی ماجرا...
چند روز پیش که باهم به همراه خواهرش رفته بودیم بیرون، اون برعکس پرستیژِ همیشگیش لباسی پوشیده بود که چندبار بهش تذکر دادن.که ترجیح میدم حرفی نزنم. و اون روز من به حدی عصبانی شدم که کارد می زدن خونم در نمیومد. اما خوب طبق روال اخلاقم هیچی به روی خودم نیاوردم.
 و اون چیزی که بیشتر از همه آزارم میداد انتظارات و توقعات بیجای این آقا بود. با اینکه میدونست که من چقدر گرفتارم ولی بازم انتظار داشت که من تمام وقتمو صرف صحبت کردن باهاش بکنم. حتی وقتایی که من سرکار بودم و اون بیکار بود می خواست من کارمو بذارم کنارو بشینم با ایشون تلفنی صحبت کنم. یه دفعه که بهش گفتم آخه من حسابدارم؛ باید حواسم جمعه کارم باشه.البته نه به طور مستقیم به خودش بگما.نه. طی صحبت راجع به یه موضوع دیگه خواستم بهش حالی کنم که بابا من سره کارم و نمی تونم ضمن کار با کسی صحبت کنم که اگه این مابین اشتباهی تو حسابا پیش بیاد مقصرش منم ولی بازم بی فایده بود. گرچه من بهش حق میدادم اما خوب منم یه وظایفی به گردنمه و نمی تونم از زیرشون در برم.همه ی اینها به کنار حرف هایی که از گذشتش زد بیشتر منو توی جواب منفی مُصر کرد...
 اما حالا...
 من جواب قطعی رو به خونواده ی صادقی دادم اما هنوز هیچکی نمی دونه چه غلطی کردم. بعد از اینکه جوابشون رو دادم تماسا و تلاشای این پسره بیشتر شده. واقعا آدم عجیبیه. من اگه جاش بودم می رفتم و پشت سرمم نگاه نمی کردم.خودش میگه حتی اگه از خونمونم بیرونش کنم بازم برمیگرده.اما من اصلا نمی تونم باورش کنم!
نمی دونم باید چیکار کنم. وقتی به حرفای مامانم فکر میکنم که قسمم داد آیندمو خراب نکنم  برای کسی که ممکنه تو زندگیم  وجود داشته باشه (مامانم ماجرا رو نمی دونه فقط شک داره) دلم می خواد زمین دهن باز کنه و برم توش. آره اونایی که در جریان موضوع منو حمیدن راست میگن. شاید من به خاطر اونه که دست رد به سینه ی خواستگارام می زنم اما خودم چی؟! آدم نیستم! خوب من حرفمو به کی بگم که نمی تونم به کس دیگه ای فکر کنم حتی با وجود اینکه می دونم قرار نیست با حمید ازدواج کنم. حداقل الان نمی تونم. مینا میگه اگه با یه آدمه بهتر ازدواج کنی  راحت تراز این حرفا حمیدو فراموش می کنی. آره خودم می دونم اما هرچی تا حالا تونستم انجامش بدم از این به بعدم می تونم!
بعدا نوشت: من دختر مستقلیم. همیشه خودم مرد خودم بودم. نه پدر نه برادرام نقشِ زیادی تو زندگیم داشتن و نه خودم خواستم که داشته باشن. حتی از نظر مالی. من از 18سالگی خودم خرجِ خودمو درآوردم. الان برام خیلی سخته یکی بیاد تو زندگیمو بشه آقا بالاسرم و بهم بگه این کارو بکن، این کارو نکن. البته از مردسالاری بدم که نمیاد هیچ خوشمم میاد ولی نه هر مردی. من نمی تونم به مردی که علاقه ای بهش ندارم بگم چشم. اگه به خواستگاری این پسر یا امثالِ اون جواب رد دادم فقط و فقط واسه خاطر خودشون بوده. دلم نمی خواد توی خونه ای پا بذارم که دل گرمم نکنه. دلم نمی خواد دو روز بعد دلم بلرزه و روزی صد بار با خودم بگم کاش نکرده بودم. بگم غلط کردم و می خوام برگردم. من شاید نتونم مثه مادرم و امثال اون بسوزمو بسازم اونم با کسی که دوستش نداشته باشم. در واقع چون نمی خواستم کسی رو بدبخت کنمو آرزوهای یه نفر دیگه رو مثه خودم خراب کنم  جواب رد دادم.
خدایا منو ببخش؛ نمی خواستم دلشو بشکنم.




نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 14 خرداد 1391
حسابدار بیچاره
چهارشنبه 21 تیر 1396 08:56 ب.ظ
Glad to be one of many visitants on this amazing internet site :
D.
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 08:07 ق.ظ
A fascinating discussion is definitely worth comment.
I do think that you need to write more on this subject matter, it may not be a taboo matter but typically people do not discuss these subjects.

To the next! Many thanks!!
پنجشنبه 31 فروردین 1396 01:59 ق.ظ
Hey there! This post could not be written any better!

Reading through this post reminds me of my old room mate!
He always kept talking about this. I will forward this write-up to him.
Pretty sure he will have a good read. Thanks for sharing!
شنبه 20 خرداد 1391 06:13 ب.ظ
از این پستت واقعا خوشم اومد.
ی جورایی حس میكنم تمام حرفای دل منه.
انگار تمام این اتفاقا(البته یكم متفاوت تر)تمام اتفاقایی هست كه این اواخر واسم پیش اومده.
ههه...
منتظرتم.
موفق باشی
حسابدار بیچاره البته امیدوارم مثه من تو دوراهی گیر نکرده باشی
خدمت میرسم
هم چنین
سه شنبه 16 خرداد 1391 11:10 ق.ظ
نمیدونم چی بگم كه ناراحت نشی هرچی میخوام بگم ناراحتت میكنه
اشتباه میكنی فقط همین
حسابدار بیچاره نه عزیزم حرفتو بگو. برای من مهم اینه که تو نظرتو بگی. حالا چه برخلاف من باشه چه نباشه. حتی ممکنه نظر مخالف تو کمکای زیادی به من بکنه. پس راحت باش عزیزم و رودربایسی نکن
سه شنبه 16 خرداد 1391 08:15 ق.ظ
سلام
من نمی گویم بهترین کار را انجام دادی. چون نظر دادن به این آسانی نیست و زندگی پستی و بلندی زیادی دارد و فقط عشق و ... نیست. ولی همین که از شما جواب می خواهند نشان این است که حق دارید نه بگویید لذا ناراحتی برای چه؟
سخن آخر من این است که خدا ازت می خواهد اول به فکر خودت و آینده ات باش.
راستی در مورد صحبتهای طولانی اون و انتظارش برای ادامه، من حق را به اون می دهم. چون ...
حسابدار بیچاره بله متوجه هستم. منم حقو به اون میدم ولی خوب بیشتر دوری من به خاطر این بود که اون وابسته تر نشه؛ چون در هر صورت جواب من منفی بود.
آره خدا ازم اینو می خواد. ایشالا خودشم کمکم میکنه.
ممنون
دوشنبه 15 خرداد 1391 03:46 ب.ظ
کار درستی انجام دادی..
زندگی زناشویی باید برپایه عشق ودوسداشتن واقعی استوار باشه..
حسابدار بیچاره ممنون.
این واقعا درسته
دوشنبه 15 خرداد 1391 10:56 ق.ظ
بهترین حرکت را کردی
حسابدار بیچاره ممنون. حالا حرکت بعدیمو داشته باش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر