تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - 49
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
صدای SMS گوشیمو عوض کردم. بعد اولین SMSi  که اومدنشستم کلی گریه کردم. انگار من از آزار دادن خودم لذت می برم.هر جایی قدم می ذارم که خاطراتی رو زنده کنم اما هیچ وقت سعی نمی کنم به خودم بقوبولونم که این خاطرات مُردن. خیلی سخته که جای جای زندگیتو خاطره پر کرده باشه.خاطره هایی که نباید باشن. من به دروغ باید به خودم بگم این خاطره ها مُردن.اما مگه میشه یه دنیا خاطره رو دفن کرد و به سادگی فراموش کرد؟! حتما میشه "پوزخند"
مینا می گفت: اولین باری که عاشق شده بود و طرف ناتو از آب دراومد برای فراموش کردن عشقش کارای زیادی کرده. می گفت لباس سیاه پوشیده و حلواشو پخته و خودشم خورده.می گفت همه ی یادگاری های اونو انداخته توی رودخونه. حتی رفته بوده سر قبرستون، روی یه قبر نشسته و به خیالی که اونه فاتحه خونده و باهاش خدافظی کرده. خودش می گفت یه جور دیوونگیه کارایی که کرده اما من این نظرو ندارم و مطمئنم که برای فراموش کردن باید همچین کارایی یا حتی سخت تر از اینو انجام داد تا یکی مثه من با تمام وجود باورش بشه که تموم شده.
دلم می خواد برم روی یه کوه و اونجا تا می تونم داد بزنم و خودمو خالی کنم.
اصلا دلم می خواد دیگه آدم خوبی نباشم. بعضی وقتا فکر می کنم خوب بودنم دل آدما رو زده. می خوام شیرینیشو کم کنم.
خودم که هیچی. بیچاره دلم. چقدر من اذیتش کردم! دیگه هیچی دل خوشش نمی کنه... حتی دیدن طنز ساختمان پزشکان که یه روزی برای دیدنش لحظه شماری می کرد. دیگه حتی کارای احمقانه ی خانم شیرزاد اونو یادِ خودش (که همه می گفتن تویی) نمیندازه و به جای اینکه بخنده بیشتر غمگین میشه. زندگیِ من واقعا طنزه با واقعیتی تلخ. اما کاش کمدی بود.
امتحانام داره شروع میشه اما روحیم خیلی ضعیفه.باید آروم باشم تا بتونم از پسشون بربیام.
تو فکرم.. تصمیمای خیلی بزرگی دارم.. مثلا ترک این اعتیاد لعنتی. آره معتادی وقتی دلت جای نادرستی گیر باشه.
موضوع استعفامو مطرح کردم؛ امیدوارم که موافقت کنن. این شاید اولین قدم محکم زندگیم باشه.
با اینکه می دونم مشکلات زیادی برام پیش میاد ولی خوب به فرموده ی حضرت علی (ع): بهترین کارها سخت ترین کارهاست...


تا کی قراره این بغض دست از سرم برنداره؟! دیگه دارم خفه میشم.بَسَم نیست؟!




نوع مطلب : روزمرگی، خود نویس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 12 خرداد 1391
حسابدار بیچاره
پنجشنبه 31 فروردین 1396 07:59 ق.ظ
Today, while I was at work, my sister stole my iphone
and tested to see if it can survive a twenty five foot drop, just so she can be a
youtube sensation. My iPad is now destroyed and she has 83 views.
I know this is entirely off topic but I had to share it with someone!
پنجشنبه 31 فروردین 1396 07:26 ق.ظ
This is very interesting, You are a very skilled blogger.
I have joined your rss feed and look forward to seeking more of your great post.
Also, I have shared your site in my social networks!
سه شنبه 29 فروردین 1396 06:27 ب.ظ
Thank you for some other informative site.
The place else may I get that kind of info written in such an ideal way?
I've a mission that I am just now running on, and I have been at the glance out for such
info.
یکشنبه 14 خرداد 1391 12:02 ب.ظ
شتبـــاه مــن ایـن بــود ....

هــر جــا رنــجیدم ، لبــخند زدمـ ....

فــکر کــردند درد نــدارد ، سنــگین تر زدنــد ضــربه ها را ....
حسابدار بیچاره عجب اشتباهی کردما!!
جمعه 12 خرداد 1391 11:11 ب.ظ
روی گذر زمان نیز حساب باز کن
حسابدار بیچاره باز کردم.البته بلندمدتشو
جمعه 12 خرداد 1391 09:08 ب.ظ
سلام گلم..
کاردرستی انجام میدی واین نشون میده منطقی و بااراده ای..منم صحبت مینا خانم را قبول دارم باید برا فراموش کردنش سیاه بپوشی و عزاداری کنی..تا توی قلبت بمیره به مرور زمان ..
تو میتونی عزیزم..برات آرزوی خوشبختی دارم
حسابدار بیچاره سلام عزیزم
ممنون رها جون
خدارو شکر که یه نفر مارو درک می کنه.
سعی خودمو می کنم اما اگه جای مرگِ اون تو قلبم خودم نمیرم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر