تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - خاطرات یه روز خوب
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امروز بعد از مدت ها حمید رو دیدم.خیلی روز خوبی بود.می تونم بگم عالی بود.دیدن اون همیشه عالیه اما این دفعه یا همیشه فرق می کرد.حمید اومده بود اینجا که عملِ PRP رو سرش انجام بده(آخه یکم جلوی موهاش خالیه و کچل خان می خواد موهاش دوباره دربیاد).صبح بهم sms داد که کجام؟ اما من خواب بودم و یه ساعت بعدش که بیدار شدم جوابشو دادم.که گفت می خواسته باهم بریم دکتر.اما خوب اون موقع که من جواب دادم اون حرکت کرده بود.با هم که تلفنی حرف زدیم قرار شد منم حرکت کنم و خودمو بهش برسونم
بعد از اینکه تلفنم تموم شد، پاشدم که آماده بشم.از این طرف خونه به اون طرف می دویدم.اون قدر دستپاچه بودم که خودمم نمی دونستم چیکار می کنم.اینو به کسی نگفتم اما اینجا میگم از خوشحالیه اینکه می خواستم حمیدو ببینم سر از پا نمی شناختم.خلاصه ساعت 11 از خونه راه افتادم.قبلش با دختر عموم هماهنگ بودم که ماشینشو برام بیاره.تا اون بیاد 11:20 شد.منم که قرارم باهاش 12 بود درصورتی که اون گفته بود زودترم برم،مجبور شدم تا اونجا رو تخته گاز برم.مسیر یک ساعته رو 40 دقیقه روندم.البته تا اونجا دختر عموم که خیلی می ترسه(همیشه میگه تو خیلی کله خری)پدرمو درآورد از بس غرغر کرد.دیگه با هر بدبختی بود خودمو رسوندم.بعدشم که ماشینشو دادم بهش که برگرده.خودمم راهی محل قرارمون شدم.وقتی رسیدم حمید هنوز داخل مطب بود.کنار مطب یه مجتمع خریده.رفتم اونجا تا کارش تموم بشه.همون وقت یه عروسک خوشگل دیدم که دلم نیمد واسه آیدینی نخرمش.وقتی خریدمش حمید زنگ زد گفت جلوی مجتمع ایستاده. وقتی همدیگرو از دور دیدیم متوجه شدم که خیلی کف کرده؛ آخه من خیلی به خودم رسیده بودم، گوشواره هایی هم که خودش برام خریده بود رو گوشم کرده بودم .البته اونم خیلی خوش تیپ شده بود.بهش گفتم.
می تونم با جرات بگم تا اینجای زندگیم بهترین لحظات عمرم بود.لذت بخش بود که بعد از مدتها اونجایی که دوست داشتم می دیدمش.اما سرش یکم خون اومد بود که خیلی ناراحت شدم.بمیرم الهی،می گفت دردم داشته.
هیچی دیگه با هم رفتیم ماشینشو برداشتیم و رفتیم که ناهار بخوریم.
رفتیم یکی از بهترین رستوران های شهر.ناهار خوردنمونم خیلی باحال بود.آخه حمید هی از غذای من می خورد و هی منو اذیت می کرد.همش می گفت درست غذا بخور که چاق بشی.(نمی دونم چرا برعکس اکثر مردها از چاقی خوشش میاد تا لاغری).
موقع برگشت هم کلی حالمو بهَم زد از بس راجع به لیپوساکشن حرف زد.البته من نمیگم که حالِ یکی دیگه بهم نخوره.بعد از ناهارم که راه افتادیم برگردیم حمید دوبار بهم گفت روسریتو بکش جلو.منم کلی کِیف می کردم(همیشه آرزو داشتم تو این مورد حمید بهم گیر بده
)
موقع برگشت
توی راه کادوی تولدشو بهش دادم.البته خیلی هم اذیتش کردم تا بهش دادم.اما خدارو شکر خوشش اومد.عینکی که من براش خریده بودم بیشتر از عینک قبلیه بهش می اومد.می گفت این چند روز سمیه بهش گیر داده که چرا هی عینکتو میندازی اینور اونور.نیست خودش واسش خریده بود، واسه همین رفته بود تو فکر که چرا دیگه ازش مراقبت نمی کنه.واسه همین گفت مجبوره یه مدتی عینکو رو نکنه.البته یه کارت تبریک خوشگلم واسش گرفته بودم که عکس دوتا گاو روش بود.بهش گفتم عکس خودتهعروسک آیدینو که بهش دادم دیگه فحشم دادو گفت نباید می گرفتی.اما خوب من دوست داشتم بگیرم.برگشتنه منو رسوند خونه ی شیوا،خونه ی شیوا نزدیک به خونه ی مادر خانومشه.وقتی شیوا رو دیدم پرید تو بغلمو بوسم کرد، اون بیشتر از من ذوق داشت،چون واقعا دیده بود که من چی کشیدم از دوریه حمید.قرار بود حمید بعدازظهر آیدینو بیاره که ببینم اما نشد.خیلی کوتاه بود اما بهتر از هیچی بود.

پی نوشت: وقتی اون با یه حرکت ساده می تونه اینقدر منو خوشحال کنه، چرا همیشه اینکارو نمی کنه؟! کاش اونم مثه همه ی مردهای دیگه می تونست علاقشو نشون بده تا اینقدر من آسیب نبینم. دیدنش مثه یه چیزی تو بدنم می مونه که اگه کم بشه سیستم بدنمو بهم می ریزه.انگار همیشه باید نرمال باشه تا همه چی آروم باشه.خیلی خوشحالم.کاش همیشه همین طور باشه و بمونه...




نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 31 اردیبهشت 1391
حسابدار بیچاره
دوشنبه 12 تیر 1396 04:09 ب.ظ
My brother recommended I may like this blog.

He was totally right. This put up actually made my day. You cann't consider simply how
much time I had spent for this info! Thank you!
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 07:12 ق.ظ
I like the valuable information you provide in your articles.
I will bookmark your weblog and check again here regularly.
I'm quite sure I'll learn plenty of new stuff right here!
Good luck for the next!
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 06:33 ق.ظ
We are a group of volunteers and starting a new scheme in our community.
Your website provided us with valuable info to work on. You have done
an impressive job and our whole community will be thankful to
you.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 02:34 ب.ظ
Hi there, all the time i used to check website posts here in the early hours in the morning, as i enjoy
to find out more and more.
سه شنبه 29 فروردین 1396 12:31 ب.ظ
I'm not sure where you are getting your information, but good topic.
I needs to spend some time learning more or understanding more.
Thanks for wonderful info I was looking for this info
for my mission.
شنبه 6 خرداد 1391 06:13 ب.ظ
سلام عزیزم.
ایشالا همیشه در كنار هم خوش باشین و روزای خوبی داشته باشین.
نمیگم هیچ مشكلی نداشته باشین چون ی چیزه محاله ولی آرزو میكنم كه اگه هم مشكلی واستون پیش اومد سریع حل بشه.
موفق باشی
حسابدار بیچاره ممنون از حس همدردیت دوست من
شما هم موفق باشی
چهارشنبه 3 خرداد 1391 01:25 ب.ظ
سلام ..... چه خبرا ؟؟؟ کم پیدایی !!
شایدم من کم پیدام !!!
حسابدار بیچاره سلام.سلامتی
نه همین جام.وقت کنم خدمتم میرسم
دوشنبه 1 خرداد 1391 03:16 ب.ظ
سلام
بالاخره سمیه چی میشه؟ درجریان اتفاقات هست یانه؟ اگر حمید آدرس وبلاگتو پیدا کرد...
حسابدار بیچاره سلام
هیچی! هم چنان پادشاهی می کنه.معلومه که نمی دونه؛ اگه می دونست که تا حالا صد بار جدا شده بود.
حمید آدرسو پیدا نمی کنه، چون اهل نت و این چیزا نیست
دوشنبه 1 خرداد 1391 12:15 ب.ظ
پدر عشق بسوزه..
حسابدار بیچاره آی گفتی
بسوزه پدرش
دوشنبه 1 خرداد 1391 12:26 ق.ظ
فردا دوشنبه است.



-


-



-





-





-




-





خواستیم زِری زده باشیم
حسابدار بیچاره دور از جون.زر چیه؟شما امر می فرمایید
راستی خوب شد گفتی وگرنه فکر میکردم جمعس:D
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر