تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - 44
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
"تو عهد کردی به خون کشانی مرا
من جهد می کنم تو به عهد خود وفا کنی"
 
لازمه آدم یه همدرد خوب داشته باشه.از بس همیشه حرفامو به کسی نگفتم و ریختم توی خودم دچار مشکلات روحی شدم.زیاد گریه می کنم و زود به قلبم فشار میاد...  روز 3شنبه که رفته بودم خونه ی شیوا دیگه خودمو تخلیه کردم.آخه از دست حمید اینقدر ناراحت بودم که تا نشستم پیش شیوا اشکام سرازیر شد.(شیوا که معرف حضورتون هست.دوست چندین و چندسالمه.صمیمی ترین و بهترین دوستم.)آخه از روز جمعه که اونجوری باهاش دعوا کردم و قهر؛دیگه نه اون بهم زنگ زد نه من به اون.تا 3شنبه که دلم دیگه طاقت نیاورد.داشتم سکته می کردم.گفتم نکنه یه بلایی سرش اومده باشه که خبری ازش نشد که دیگه کار دادم دست خودمو بهش زنگ زدم.چندباری بهش زنگیدم اما جواب نداد.دیگه گفتم حتما یه طوری شده و دوباره کلیه دردش بدتر شده.خلاصه تا ساعت 3 منتظرش بودم که خودش زنگ زد و گفت حالش خوب نبوده و خونه بوده. باهام قهر بوده به خاطر رفتاری که اون روز باهاش داشتم.خیلی ناراحتم کرد مثه همیشه.منم بعد از اینکه باهاش حرف زدم رفتم پیش شیوا.بعد از اینکه شیوا حرفامو گوش کرد گفت بیا بهش زنگ بزنیم و من باهاش حرف بزنم.که منم از خدا خواسته گفتم باشه.این جوری بهتره.لااقل میفهمم حرف دلش چیه.شیوا با گوشی خودش بهش زنگ زد و خودشو با یه فامیل دروغی معرفی کرد چون نمی خواستیم بفهمه این شیواست.به خاطر شناخت قبلی ای که ازش داشت بهتر بود نفهمه.از طرفی هم شیوا بهش نگفت که من اونجام که اون راحت تر حرفاشو بگه.(البته گوش منم درِ گوشی بود)خلاصه شیوا که داشت باهاش حرف می زد قلبم داشت از جا درمی اومد.آخه دلم خیلی براش تنگ شده بود اما نمی تونستم به خودش اینو بگم. انگار دلش خیلی پر بود که تا شیوا شروع کرد به حرف زدن اونم گفت اتفاقا من خیلی وقته می خوام با یکی از اطرافیانش صحبت کنم.خیلی گله کرد.شیوا هم خیلی حرفا بهش زد.قرار گذاشتند که شیوا با من حرف بزنه تا یکم بهتر بشم.درصورتی که خودش با زبون خودش گفت که بیشتر مشکلاتمون به خاطر اونه و اون 70% مقصره و من 30%.اما نمی دونم چرا بازم من باید تغییر کنم. حمید می گفت از اولین خواستگاری که واسه من اومده رابطشو ده درصد کرده و از اینکه من خواستگارمو به خاطر اون رد کردم خیلی ناراحته.حتی به خاطر اینکه من زیاد واسش کادو می خرم گله کرد.می گفت من راضی نیستم که همه پولاشو بده واسه من خرید کنه.اونم هرچی می گفت شیوا بهش جواب می داد که خوب همه اینا به خاطر علاقس؛ که حمید گفت خودم می دونم دوستم داره ولی نمی خوام اینقدر به خاطر من خودشه اذیت کنه.می گفت از بس می بینه هر روز هر روز کارِ من به بیمارستان می کشه ترجیح میده کاری بکنه که دیگه بدتر از این نشم.(نمی دونم چرا فکر می کنه با فاصله گرفتن ازم حالم بهتر میشه!!!)...راستی این اولین باری بود که حمید چندین بار گفت چقدر دوستم داره و دلش برام تنگ میشه.آخه شیوا هی ازش می پرسید که مگه دلتون واسش تنگ نشده یا اون براتون مهم نیست(درصورتی که این مغرورخان همیشه سعی می کرد به خودم چیزی نگه.)
حمید به شیوا گفت که من روز جمعه که اومده بودم اونجا می خواستم ببینمش اما اون قهر کرد و همه چی خراب شد.حمید گفت من واسش کادو هم خریده بودم و کلی برنامه ریزی کرده بودم که جمعه بعدازظهر ببینمش اما نمی خواستم همون اول بهش بگم که سوپرایزش کنم ولی از اونجایی که من برعکسش فکر می کردم اون دعوا رو راه انداختمو این فرصت رو از دست دادم. بالاخره قرار شد شیوا با من حرف بزنه و نتیجه رو به اون اطلاع بده تا با تغییری که قراره هر دومون بکنیم رابطه رو بهتر کنیم.چهارشنبه دانشگاه بودم و همش منتظرش بودم که زنگ بزنه اما خبری نشد تا شیوا زنگ زد و گفت به اون زنگ زده و گفته می خواد تا زمانی که شیوا کاملا با من حرف نزده و اتمام حجت نکردیم خودش بهم زنگ نزنه.شیوا می گفت این خیلی رفتارش باحاله و خیلی مثه خودشه.آخه حمید بهش گفته بود من دوست دارم به همه چی هیجان بدم اما اون(یعنی من) از بس حساسه زود ناراحت میشه.بعدازظهر از راه دانشگاه رفتم پیشش که بهش زنگ بزنیم اما اون جواب نداد.به نظرم خونه بود.فردا صبحشم که خودش زنگ زد شیوا نتونست جوابشو بده آخه محسن(دایی شوهرش) خونشون بود.
منم خیلی حرفا به شیوا گفتم که بهش بگه.حتی حرفایی که باید بهش بزنه رو نوشت که یادش نره.آخه یکم آلزایمر داره مثه خودم.
تا فردا باید منتظر بمونم که ببینم چی میشه.خدا کنه شیوا بتونه حرفایی که بهش گفتم رو درست حالیه حمید کنه.خیلی دلم می خواد حمید رفتارش عوض بشه.دیگه نمی دونم چیکار باید بکنم.کم آوردم؛از طرفی خودش میگه نمی تونه بره و ازطرفی هم این جوری می کنه باهام.خدا عقلش بده که اینقدر اذیتم نکنه.

پی نوشت1: از 4شنبه تا حالا دارم این پست رو می نویسم.بالاخره تموم شد.تا حالا اینقدر روی یه پست وقت نذاشته بودم.
پی نوشت2: سرم خیلی شلوغه.اینکه میگن وقت سرخاروندن نداریم ماجرای منه.با این همه دردسر عموم اینا و تمام فرزندانشون هم از جنوب اومدن.دیگه از سر و کولمون آدم بالا میره ازبس خونمون شلوغه.
پی نوشت 3: امشب خانواده صادقی میان خونۀ عموم
واسه مراسم خواستگاری(به خاطر جممعیت مهمونا نمی تونستیم خونه خودمون برگزار کنیم). اگه حمید بفهمه حتما این دفعه می کشه کنار اما تصمیم دارم دیگه هیچ وقت نذارم این موضوعا رو بفهمه.
پی نوشت آخر: هیچی.خداحافظ




نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 29 اردیبهشت 1391
حسابدار بیچاره
جمعه 17 شهریور 1396 10:02 ق.ظ
Have you ever considered about including a
little bit more than just your articles? I mean, what you say is valuable and all.
But think about if you added some great images or videos to give
your posts more, "pop"! Your content is excellent but with pics and video clips, this blog could
undeniably be one of the very best in its field.
Good blog!
پنجشنبه 16 شهریور 1396 04:43 ب.ظ
I will immediately clutch your rss as I can't to find your
e-mail subscription hyperlink or newsletter service.
Do you have any? Kindly allow me realize so that I could subscribe.
Thanks.
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 04:31 ق.ظ
Greetings from Colorado! I'm bored to death at work so I decided to
browse your blog on my iphone during lunch break.
I love the knowledge you present here and can't wait to take a look
when I get home. I'm shocked at how quick your blog
loaded on my phone .. I'm not even using WIFI, just 3G .. Anyways,
wonderful blog!
پنجشنبه 31 فروردین 1396 01:41 ب.ظ
Thanks for sharing your thoughts on 44. Regards
سه شنبه 29 فروردین 1396 02:55 ق.ظ
I've read some excellent stuff here. Definitely price bookmarking for revisiting.
I surprise how so much effort you set to make any such fantastic informative web site.
دوشنبه 8 خرداد 1391 02:10 ب.ظ
عزیزم حتما نباید بهت بگه بره میخوای یه روز داد بزنه از زندگیم برو
خب عزیز من داره بهت یه جوری حالی میكنه كه بابا من زندگیمو دوست دارم به فكر خودت باش
حسابدار بیچاره اینم خودت گذاشتی؟!
می دونی چیه من از اون دسته آدمایی هستم که لالایی بلدم اما خوابم نمی بره!
آره حمید زندگیشو دوست داره اما اگه من نبودم تا حالا این زندگی رو نداشت.
خیلی وقتا گذاشتمش کنار؛ خیلی بد هم گذاشتمش کنار اما بازم برگشت.نمی گم این برگشتش علاقس ممکنه به قوله تو زنگ تفریحش باشه اما اینو جواب میده که میگی یه روز بهم بگه برو! می تونست بره و برنگرده چون من تموم کرده بودم و دورشو خط کشیده بودم و لازم نبود به خودش زحمت بده!
یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 11:07 ب.ظ
نوشته هات خیلی قشنگن. به منم سر بزن
حسابدار بیچاره خاطراتم منظورته؟
چشم میام
یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 02:13 ب.ظ
خرمشهر را عشق به میهن و غیرت سربازان ایرانی آزاد کرد



آزادی خرمشهر را از دست عربهای یورش گر به همه عاشقان ایران شاد باش میگویم



خرمشهر در اینچنین روزی آزاد شد یاد یاران شهید را گرامی میداریم


خداوند نگهدار سرزمین و فرهنگمان باد .
یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 10:33 ق.ظ
سلام .... خوبی ؟؟؟ اگه کاری از دستم بر میاد بگو !!!
راستی بالاخره آپ کردم !!!
حسابدار بیچاره سلام.مرسی.نه لطف دارین
چشم خدمت میرسم
شنبه 30 اردیبهشت 1391 06:55 ب.ظ
طنابی که با هم
برای رسیدن به ماه بافتیم ،
قدّ آسمان نبود .
حالا که می روی ،
چهارپایه را بکش
این طناب
اندازه ی گردن من است.
حسابدار بیچاره خیلی قشنگ بود عزیزم
جمعه 29 اردیبهشت 1391 11:47 ب.ظ
آرزوی رستگاری
حسابدار بیچاره ممنون
جمعه 29 اردیبهشت 1391 06:09 ب.ظ
سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه....آرزوی بهترین ها را برات دارم..
حسابدار بیچاره مرسی عزیزم.قلب من همیشه حاکم من بوده و هست.ممنون که میای پیشم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر