تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - هر روز بدتر از روزِ قبل
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امروز اول صبح خیلی روز خوبی بود و البته خنده دار اما بعدش...
با شیوا رفته بودیم برای آزمون صنایع دستی که خدارو شکر قبولم شدیم.
قبل از اینکه آزمون شروع بشه حمید زنگ زد. اوقاتمو تلخ کرد اما خوب منم از خجالتش دراومدم.دیروز دیگه زدم به سیم آخر.رفتم خطی رو که خودم براش گرفته بودم سوزوندم تا دیگه نتونه با اون بهم زنگ بزنهخوبیش اینه که حالش گرفته شد.دیگه داشت کفرم درمیومد از اینکه یه گوشیه دیگه به اسمِ من گرفته بود که به قول خودش راحت تر با هم حرف بزنیم؛ ولی هروقت زنگ می زدم جواب نمی داد چون سایلنت بود.دلم دیروز خنک شد.جدی میگم؛ تو این مدت فقط این کار ازهمه بیشتر حالمو جا آورد.باید یه جوری تلافی بدقولیاشو می کردم.
بهش که گفتم فردا بعد آزمون وقتت مالِ منه،(اصلا انتظارشو نداشتم) گفت: نه معلوم نیست.قرار بود به حال خودم بذاریم. منم گفتم آره و گوشی رو قطع کردم.20 مین بعد دوباره زنگ زد؛ دیگه اون روم اومده بود بالا.جاتون خالی شستمش.هرچی از دهنم دراومد بهش گفتم.عقب نشینی کرد برای اولین بار بعدِ این همه وقت.فکر می کنم تنها استراتژی ای که باید درمقابلش به کار برد همینه.کارتِ ورود به جلسشو می خواست.من نمی دونم چه فکری پیش خودش می کنه!واقعا انتظار داشت بعدازاینکه با پرویی بهم گفت فردا نمی خواد منو ببینه،من باید بهش می گفتم چشم عزیزم، برات میارم!حوصله ندارم مابقی اراجیفشو بنویسم.فکر میکنم نوشتن هم نداره حرفای آدم بی ارزشی مثه حمید.کسی که نمیتونه بفهمه چه حرفی رو کجا باید بزنه چه حرفی رو کجا نزنه.دیگه نمی دونم فردا می خواد چیکار کنه.واسمم مهم نیست حتی اگه نره سرِ آزمون.به قول معروف دیگی که من واسه من نمی جوشه می خوام سرِ سگ بجوشه.چرا باید خودمو بزنم به در و دیوار!؟اون اصلا به این موضوع اهمیتی نمیده.الان دارم می فهمم که بعضی آدما کلاً لیاقتشون کمه.اگه زیادی رو ببینن از جاشون درمیرن مثه همین آقا.
گفت امشب میاد اینجا که صبح بره ازمون بده.حتی اگه خودش بره کارتشو بگیره وبره آزمون بده و بهم هیچی نگه مهم نیست.ظرفیتم تکمیل شده برای تحمل کاراش.

پی نوشت: دارم به خواستگارم فک می کنم.گفتم اون هفته بیاد.(دلم براش می سوزه.پدرو مادرشو فرستاده بود تا مجددا ازم خواهش کنن که نظرمو عوض کنم.
بعدا راجع به اینم می نویسم که چه جور آدمیه.)
منم میخوام خودمو خوشبخت کنم البته از نظرِ اون.(این حرف خودشه که مثه خوره داره روحمو می خوره)روزی صد بار بهش فکر می کنم که چطور میتونه فقط بایسته و نگاه کنه که من دارم ازدواج می کنم!واقعا از نظرِ اون من با ازدواج خوشبخت میشم؟!حتما میشم... حتما ازدواج با آدمی که دوسش نداری خوشبختت می کنه.حاضرم هرکاری بکنم تا دیگه بهش فکر نکنم.اما چه کاری؟!
خدایا کمکم کن
اکنون نوشت:
دیروز حمید زنگ زد و گفت که آزمونشو داده.خوشحال شدم اما اصلا رفتارمو باهاش عوض نکردم.
می گفت سمیه گفته اگه قبولم بشی نمیذارم بری دانشگاه.خودِ حمید میگه حسودیش میشه!
چطور میشه به شوهرش حسادت کنه؟!به نظرم بیشتر از اینکه جای حسادت داشته باشه باعث افتخار آدمه.منم بهش گفتم همین آزمونم که رفتی دادی از صدقه سریه منه وگرنه تو که عمرا از این زحمتا به خودت بدی.(نیست مصیبت ها برای ثبت نامش کشیدم، واسه همین بهش گفتم)
انگار وقتی بهش کم محلی کنم بیشتر خوشش میاد.روزِ زنو بهم تبریک گفت خیلی بیشتر کوتاه اومد اما اینا هیچ کدوم نمی تونه کاری بکنه که منو از وضعیت اعصاب خوردی در بیاره.




نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391
حسابدار بیچاره
دوشنبه 12 تیر 1396 07:45 ب.ظ
Hey there, You have performed an excellent job.

I will definitely digg it and in my view suggest to my friends.
I'm sure they'll be benefited from this website.
دوشنبه 5 تیر 1396 09:16 ق.ظ
Glad to be one of the visitors on this awe inspiring internet site :D.
دوشنبه 1 خرداد 1396 11:44 ب.ظ
Hello, after reading this amazing paragraph i am
also delighted to share my knowledge here with colleagues.
سه شنبه 29 فروردین 1396 01:23 ق.ظ
Hmm it appears like your blog ate my first comment (it was
super long) so I guess I'll just sum it up what I had written and say,
I'm thoroughly enjoying your blog. I as well am an aspiring
blog blogger but I'm still new to the whole thing. Do you have any
suggestions for novice blog writers? I'd really appreciate it.
دوشنبه 8 خرداد 1391 01:50 ب.ظ
جیگرم خودكشی كه اینطوری نیست میتونی خودتو دار بزنی بپری جلوی ماشین میتونی گازو روشن كنی بخوابی میتونی هزار كار دیگه بكنی اخه دختر نمیدونی این یه نوع خودكشیه كه با یه مرد زندار دوستی كه زنش رو دوست داره اون اصلا براش تو مهم نیستی یه زنگ تفریحی چطور غرور ت اجازه داد اخه تمامش كن به نفع خودته به خدا عشق این نیست بخدا داری اشتباه میكنی ادم بعد ازدواج تازه میفهمه زندگی همه اش عشق نیست
حسابدار بیچاره از کجا فهمیدی که این عشق نیست؟!
حتما از نظر شما هوسه
می ذاشتی برسی بعد سیلیو می خوابوندی توی گوشم.
تو از رابطه و زندگی ما چی می دونی نینا جون؟! قضاوتم کردی اما فکر نمی کنم کاملا منو شناخته باشی و متوجه ماجرا شده باشی...
بازم ممنون که به فکر بودی و راهنماییم کردی.
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 11:25 ب.ظ
زیبا بود
حسابدار بیچاره ممنون.اما چی؟!
یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 08:54 ب.ظ
ایول
حسابدار بیچاره خواهش
شنبه 23 اردیبهشت 1391 10:43 ب.ظ
نظر شخصی:

ازدواج با حمید = متلاشی کردن یک زندگی و آه کشیدن دو مظلوم
حسابدار بیچاره چی میگی ریچی؟!
حالت خوبه؟!
اگه دنبال اینایی بودم که گفتی تا حالا این کارو کرده بودم
شنبه 23 اردیبهشت 1391 10:16 ب.ظ
1.سلام دوستی جونم.
2.وب من كه موزیك نداره.
3.حمید كیه؟
4.سمیه كیه؟
(البته اگه فوزولی نیس جواب بده)
موفق باشی.
حسابدار بیچاره بله اشتباه کردم.خودمم همون موقع متوجه شدم.این جوری خیلی مفصل میشه.باید یه بک بزنی تا بتونی ماجرا رو بگیری
شنبه 23 اردیبهشت 1391 09:12 ب.ظ
سلام مرسی منو آدم حساب میکنی وبه وبم می یای گلم
حسابدار بیچاره اختیار داری خانوم خانوما.شما سروری
شنبه 23 اردیبهشت 1391 11:58 ق.ظ
سلام عزیزم..
اول روزت را بهت تبریک میگم..
دوم برات بهترین ها را آرزومندم..
سوم..زندگی خیلی سخت تر ازاونی هستش که تصورش را میکنی..پس هیچوقت رو دلسوزی یا از سر لجبازی همسر آینده ات را انتخاب نکن..بذار واقعا عاشق بشی بعد..
حسابدار بیچاره ممنون عزیزم.منم بهت تبریک میگم.
اما عزیزم فکر نمی کنم دیگه بتونم دوباره سراغ عشق برم!همین یک بار خیلی راحت تونست از پا بندازم؛یه باره دیگه چطور می تونم!!!
شنبه 23 اردیبهشت 1391 11:31 ق.ظ
من که سر در نمی آورم.
حسابدار بیچاره بله حقم دارید.با این تفاسیری که من از خودم می کنم میتونم هب طور قطع بگم خودمم از خودم سر در نمیارم
جمعه 22 اردیبهشت 1391 08:27 ب.ظ
مترسک عروسک زشتیست که از مزرعه مراقبت میکند و آدمی مترسک زیباییست که جهان را می ترساند.
حسابدار بیچاره ممنون.زیبا بود و حقیقتی تلخ
جمعه 22 اردیبهشت 1391 03:50 ب.ظ
کلا دغدغه مون یه چیز دیگس
حسابدار بیچاره آره پس واقعا خوش به حالتون
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 11:06 ب.ظ
خوشا بحال ما پسرا
حسابدار بیچاره ببخشید از چه لحاظ؟!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر