تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - 126
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
اگه بخوام تقریبی بگم حکم به نفعِ من صادر میشه.. با اون همه مدرکی که من ارائه کردم و اون شکایتی که نوشتم بعید میدونم بتونن قِصِر در برن!
برای 6 اسفندماه نوبت جلسه زدن برام.. خیلی قیافشون دیدنی میشه وقتی ابلاغیه برسه دستشون..
الان یه هفتس با حمید هیچ حرفی نزدم.. مطمئنم اون بیشتر از بقیه جا میخوره.. مخصوصا چون چیزی بهش نگفتم و سرِ خود اینکارو کردم.. گرچه چون دلِ خوشی از برادر زنش نداره خوشحالم میشه ولی از اینکه من باهاش مشورت نکردم ناراحت میشه.. و این بهترین قدمِ منه برای نشون دادن واقعیت ها!!!!!!!!!!!!
گفتم یه هفتس باهاش حرفی نزدم.. اشتباه نشه ما اصلا قهر نکردیم.. فقط من یاد گرفتم محکم باشم.. یاد گرفتم چطوری زندگی کنم بدونِ صدایی که همیشه فکر میکردم با نشنیدنش میمیرم... گفتم که "قراره خودمو تنبیه کنم"..
دیگه تلفناشو یکی در میون جواب میدم.. و فکر میکنم این دفعه حسابی به تیریجِ قباش برخورده.. البته برای دلِ پرِ من خیلی هم بهتره که باهاش صحبت نکنم.. وقتی آدم نتونه مهمترین دردودلاشو برای کسی که فکر میکنه همه ی قلبش متعلق به اونه بگه سنگ میشه...
خدا کنه که سنگ بشم و سنگ بمونم.. یه چیزی تهِ دلم داره آزارم میده که امشب دلم میخواد بگمش..البته فقط محضِ اینکه نشون بدم من نمیتونم رازای دلمو بگم چون همش واهمه دارم یا از طرف همه سرزنش بشم یا از طرفِ یه نفر ترک بشم..
تمومِ این دو هفته تو خونه ی ما فقط بحث و درگیری و قهر بود اونم سرِ یه خاستگار که دوستِ داداشم بود و همه باهاش موافق بودن جز من که میگفتم هنوز زوده واسه این دردسرها.. البته موردِ مناسبی بود اما نه برای من..
شیوا میگفت باید ببینیش بعد تصمیم بگیری و خونوادم همه میگفتن ببینیش خودت از خداته(البته اگه منم بودم روحم از هیچ جا خبر نداشت همینو میگفتم) خلاصه از ما انکارو از همه اصرار تا بالاخره برای اینکه به همه ثابت کنم کسی تو زندگیم نیست گفتم بگین بیان.. که البته تصمیم گرفته بودم، طوری رفتار کنم که خودشون منصرف بشن.. و بعد از اینکه قبول کردم راه افتادمُ یه ریز گفتم "جوابِ من که منفیه" که البته این جمله هم تاریخی شد تو خونه. و الان هرکی بخواد مارو دست بندازه همینو میگه.. خوب بالاخره  سه شنبه ی هفته ی پیش اون مراسم مسخره برگزار شد که کلی هم گاف دادیم که حالا بماند.. اما یه چیزی خیلی خوب به همه ثابت شد اونم بدونِ اینکه من دستی تو کار داشته باشم.. واقعا خیلی زود بود.. من هنوز خیلی بچم..خصوصا در مقابل اون زنی که من دیدم.. خداوکیلی راسته که مادرشوهر خوب بشو نیست.. این طرفی که ما دیدیم هنوز نیومده شمشیرو از رو بسته بود..وای به حالِ اینکه مارو میبُرد خونه ی خودش.. اوه اوه.. چه زنِ ترسناکی بود..آخرش از این خوشم اومد که قبل از اینکه من بگم نه همه گفتن نههههههههههههه..
من تو تمامِ این مدت فقط ساکت بودمو به سرنوشتی فکر میکردم که دارم.. به اینکه این نه یکی دیگه آخرش که چی؟! یه ازدواج الکی میکنیم که مثلا دهنِ بقیه رو ببنیدم اونم بدونِ هیچ خوشبختی ای.. من از این زنا زیاد دیدم.. مثه همین سمیه ی خودمون.. مطمئنا اونم چیزی تو زوایای مخفیه زندگیش داره که نمیذاره از زندگیش کنارِ حمید لذت ببره..(البته خیلی بیجا کرد، حمید مردِ خیلی دوست داشتنی ایه؛ البته نه چون خودم دوسش دارم میگم؛ نه؛ مطمئنم هر زنی آرزوشه که شوهری مثه حمید داشته باشه..ناسلامتی حسن رفتار مردای اردیبهشتی مشهوره؛ پس اگه خودش میخواست و مشکل از خودش نبود خوشبخت میشد.)
من به سرنوشتی که فقط خودم میدونمو خودم که چقدر تلخ میگذره فکر میکنم و بیشتر از این ناراحتم که حتی یه کلمه هم نمیتونم دردِ دلمو براش بگم! آره من دیگه همه چیزو ازش پنهان میکنم.. طبق قرارِ قبلی ای که با خودم گذاشتم..

+ من احساسِ ارغوانِ زمانه رو خیییییییییلیییییی خوووووب درک میکنم.. دردشو زیاد کشیدم حالا یه درجه پایینتر.. من میفهمم این حس یعنی چی؟ عاشقت باشن اما قایمت کنن.. مرده شورِ این عشقا رو ببرن.. اما میدونم بهزاد تقاص پس میده مثه حمید..

+ مار خوردم افعی شدم.. مثه شیشه میشکنم اما ناجور میبُرم.

+ من هنوز همون عاشقِ سرسپردم ولی با یه جای داغ شده رو دستم که یاد بگیرم جای عشق هر جایی نیست..

+ اینا همش مقدمس.. دارم خودسازی میکنم.. میگن تلقین جواب میده.. من میخوام از این راه وارد شم..

+ امیدوارم جواب بده

+ محبوبِ من منو ببخش.. تنها چیزی که میتونم بگم همینه.. همه ی این کارا برای خودته.. باور کن.................




نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 14 بهمن 1391
حسابدار بیچاره
سه شنبه 28 شهریور 1396 12:09 ق.ظ
Thanks for sharing your thoughts on 126. Regards
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396 04:17 ب.ظ
Hi my friend! I want to say that this article is amazing, great written and include almost
all important infos. I'd like to look more posts like this.
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 09:46 ب.ظ
I know this web site offers quality dependent
content and additional information, is there any other website which presents these kinds of stuff
in quality?
شنبه 2 اردیبهشت 1396 09:44 ب.ظ
You could certainly see your enthusiasm in the work you write.
The world hopes for more passionate writers such as you
who aren't afraid to say how they believe. All
the time go after your heart.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 07:53 ق.ظ
Hi there it's me, I am also visiting this web site daily,
this website is truly fastidious and the viewers are actually sharing good thoughts.
دوشنبه 28 فروردین 1396 11:26 ب.ظ
Right now it appears like Movable Type is the top blogging platform available right now.
(from what I've read) Is that what you are using on your blog?
پنجشنبه 24 فروردین 1396 08:14 ب.ظ
We stumbled over here different web address and
thought I may as well check things out. I like what I see so i am
just following you. Look forward to finding out
about your web page again.
شنبه 21 بهمن 1391 02:39 ب.ظ
پس بالاخره داری خود واقعیتو نشون میدی؟!
من میدونم موفق میشی..
حسابدار بیچاره دعا کن بتونم!
یکشنبه 15 بهمن 1391 09:32 ب.ظ
:|
manam age jaye somaye boodam raftaram hamintor mishod.to az koja motmaeni k oon faghat to ro dare?!somaye ham khar nis k!mifahme belakhare ye chizayi.albate tohin nabashe ha!
حسابدار بیچاره چی شده عزیزم؟
پس بالاخره تو هم متوجه شدی که مقصر اصلی کیه!
منظورت از اون کی بود؟ حمیدُ میگی؟
مطمئن باش من از هیچی بی اطلاع نیستم.. ولی اگه چیزی هم بود مهم نبود!
میدونی خرِ اصلی کیه؟! همیشه کسی که فکر میکنه از همه بیشتر میدونه همونه!
این شمشیری که میبینی برای سمیه از رو بستم نه بخاطر حسادته؛نه. چون این قماش زنارو خوب میشناسم. این جور آدما برتری ندارن که بهشون حسادت کرد. اتفاقا اینقدر ضعیفن که چیزی رو که مثه موم تو دستشونه و میتونن تنها مالکش باشن مثه آبِ خوردن از دست میدن و همیشه با اینکه فکر میکنن خیلی میفهمن از قافله عقبن.در واقع با تمامِ کنترلی که روی حمید داره از دستش داده چون همراهش نیست..
میدونی چرا ازش بدم میاد چون اولین باری که با حمید حرف زدم فهمیدم چون نمیتونه حرفشو به زنش بزنه اومده طرفِ من.چون زنش رازدارش نیست اومده طرف من. چون زنش پشتیبانش نیست اومده طرف من..حالا تو بیا و اینو به من جواب بده. زنی که خونوادشُ به شوهرش ترجیح میده چجور زنیه؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر