تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - 114
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مدتها یه مسئله ای حسابی ذهنمو مشغول کرده بود که امروز به جوابش رسیدم!!! ریاضی یا هندسی نبود که تحلیل بخواد.. از اون دسته سوالایی بود که وقتی میفته به جون آدم مثه خوره میمونه! البته هنوز مطمئن نیستم که جوابی که بهش رسیدم واقعیته یا نه؛ که اگه نباشه همه چی عوض میشه من جمله دیدِ من به زندگی...
دیگه اینکه نمیدونم چرا این روزا هیچی پیش نمیره! انگاری زندگی افتاده رو دورِ اسلوموشن! البته اگه این جمعه جدی جدی بیاید سرعت میره رو بی نهایت بخصوص تو تقاص پس دادن.. البته اگه نوستراداموس اون زمان خواب نما نشده بود(حالا کاری به اعتقادات مخالف  ندارم، کلی و طبق اعتقادات خودمون میگم)
........................... من یکی با اینکه می ترسم اما از خدامه که تموم شه... به این امید که یا صاحب الزمان ادرکنی.
این روزا زیادی خستم. خسته از درس، از کار.. بابا مُردم از بس مقاله ترجمه کردم و پاورپوینت درست کردم. بابا خسته شدم از بس تایپ کردم. خسته شدم از بس امتحان دادم. دلم میخواد انصراف بدم برم بشینم گوشه خونه قالیمو ببافم خُوب!!!!
حالا خودم کم دنگُ فنگ دارم پروژه های حمیدم باید من انجام بدم که تازه بعد این همه زحمت امروز میفرمایند: دلم به درس نمیره اصلا!!!!(یکی نیست بش بگه کی رفته؟) یا اصلا نمیتونم تمرکز کنم!!!! میخوام انصراف بدم برم رشته ی تو رو تو پیام نور بخونم!!!!!!!!!!!!!!!
خیلی ریلکس خودمو میزنم به اون راه و میگم حالا فکر میکنی رشته ی من خیلی آسونه؟! بیخیال میخوای بعدا در موردش حرف بزنیم!
دیگه فشارمو برده بالا از بس هر روز یه حرفی میزنه.. بعضی وقتا فکر میکنم حالا چرا بین پیغمبرا من گیرِ جرجیس افتادم!!!!!!!
راستی اصلا نمیخواستم راجع به حمید حرف بزنم.. اسمش که میاد اعصابِ کلیه ی اعضای بدنم قاط میزنه.. دلم میخواست من جای باباش بودم اونوقت یه پس گردنی خرجش میکردم که دیگه جلو روم جرات نکنه حرف بزنه چه برسه به اظهارنظر و تصمیم گیری.
راستی ما یه مسافرت رفتیم که قرار بود بنویسیم چی شد و چه نتیجه ای داشت! پی این سفرِ جانانه که باعث شد کلی آدمو که گرچه به قصد نیابت نرفته بودیم زیارت کنیم و کلی هم مهمون دعوت کنیم واسه تعطیلات بعدی که ایشالا هرگز نخواهد آمد!
ای بابا زیاد وقت ندارم که شرح سفر بدم.فقط باید با تلخیص بسیار عرض کنم که این دو روز برای ما صدها سال گذشت. چراکه هوای ناخوشایند و افتضاح اونجا باعث شد کلی هم بیمار بشیم که در نهایت هوای به اصطلاح آلوده ی اصفهان تنها درمانش بود.که اگه بخوام واقعیتو بگم تنها چیزی که منو مثه مرغ پرکنده کرده بود هوای غریبِ اونجا بود که بعد از این همه مدت ذره ای دلتنگی براش نداشتم. نه اصلا احساس نمیکنم زاده ی اونجا باشم.. گرچه وطن همیشه عزیزه..اما برای منی که دو سوم عمرمو در یه وطن دیگه زندگی کردم نه! اما ماموریت واقعیِ من رفتن برای پیدا کردن کار بود و غیره...
طی روز اول تنها کاری که کردم با خواهرم رفتیم شرکت موردنظر و فرم های مربوطه رو پر کردیم.. و طی روزِ دوم که ظهرش هم برگشتم حالا نمیدونم که چرا و شبش چه خوابی دیدم تنها چیزی که گفتم این بود: من اینجا دووم نمیارم. خدا بزرگه، هرچی بخواد همون میشه.و فکر میکنم خدا هم نمیخواد که بشه چون من فقط در یه صورت میتونم برم اونجا اونم اینه که یا تغییر رشته بدم یا برم یه شهر دیگه ی خوزستان رشته ی خودمو بخونم که هم اولی هم دومی محاله چون که من عاشق گرایش رشتمم و هرگز حاضر نیستم این کارو بکنم و هم اینکه محاله بتونم بین اون آدما رفت و آمد کنم اون همه مسافت رو هر روز طی کنم چرا که اونجا هم شاغل خواهم بود و امکان نرفتن سر کار مهیا نیست ولی هنوز جواب قطعی نه گفته نشده!(حالا نمیدونم علت این دل دل کردنا چیه دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) شاید هم علت دیگه ای داره مثه اسیریِ من در این دیار...

ثبت می شود:فکر میکردم بهترین لحظات زندگیِ من همون لحظاتی هستند که با تو سر میشه اما نمیدونستم همین امروز تو تاریخ 26آذرماه از ساعت 10 تا 12 که مهمونم بودی قراربود چقدر سخت بگذره و چه لحظات نفرت انگیزی بشه برام!
راستی اینکه نمیدونم چرا دوستت دارم بیشتر از همه آزارم میده! شاید به قولِ بچه ها باید دنبالِ یه کیس جدید باشم با در نظر گرفتن فرضیه ی عشق کیلویی چند؟! (که من از این فرقه آدمها هم که پیرو این فرضیه ان بیزارم)
امروز اولین باری بود که دلم می خواست یه سیلی جانانه بخوابونم توی گوشت جای همه ی زحمتی که کشیدمُ بر باد دادی!
در ضمن این همیشه یادم میمونه که تو خیلی خودخواهی!!

پی نوشت1: تا وقتی بدهیامو ندادم اصلا دلم نمیخواد دنیا تموم بشه.آخه من به مریم نامی بدهکارم.مریم دوستی بود که روزای خوبی باهاش داشتم و یارِ غاری که از دستش دادم اما بدهی ای که بهش دارم همیشه با منه. خدایا خودت کاری کن که بتونم از زیرِ این دین خلاص بشم.. اون وقت شما رو بخیر و ما رو به سلامت

پی نوشت2: بعضی وقتا از خستگی زیاد هرجایی خوابم میبره. با کمال وقاحت باید عرض کنم که دلم میخواست یکی از اونجاها آغوش تو می بود. البته اگه قبل از من برای کسی باز نشده بود....





نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 26 آذر 1391
حسابدار بیچاره
چهارشنبه 18 مرداد 1396 11:44 ق.ظ
Your method of telling everything in this post is actually pleasant, all be able to simply understand it, Thanks a lot.
جمعه 13 مرداد 1396 07:25 ب.ظ
It's actually a nice and helpful piece of info.
I am satisfied that you just shared this helpful info with us.
Please stay us informed like this. Thanks for sharing.
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 04:34 ق.ظ
After going over a few of the articles on your website, I honestly like your way
of blogging. I saved it to my bookmark site list and will be checking back soon. Please check out my website as well and
tell me what you think.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 11:22 ق.ظ
You really make it seem really easy together with your presentation however I find this matter to
be actually something that I feel I might never understand.
It sort of feels too complicated and extremely huge for me.
I am having a look forward in your next put up, I will attempt to
get the dangle of it!
سه شنبه 29 فروردین 1396 10:55 ب.ظ
Having read this I thought it was extremely informative.
I appreciate you spending some time and effort to put this content together.
I once again find myself personally spending way too much time both reading and
leaving comments. But so what, it was still worthwhile!
پنجشنبه 30 آذر 1391 10:45 ق.ظ
امشب، میوه سربسته حرف هایمان را روبه روى هم مى گذاریم

تا طعم شیرین دوستى را به کام زمستانى روزگار بچشانیم . .
حسابدار بیچاره یلدات مبارک عزیزم
پنجشنبه 30 آذر 1391 10:32 ق.ظ
سلام. ما که مثل گذشته چیزی نفهمیدیم می خواهی حرفش را نزنی ولی پروژه هایش را انجام می دهی. اصلا می دانی در دنیا چیزی را آرزو نکن چون پشیمان می شوی. فکر می کنی خیلی خوب و عالی است در حالیکه چنین نیست.
حسابدار بیچاره سلام
اگه من خودم سر در آوردم شما هم متوجه میشین من چیکار میکنم!
دقیقا. الانم روبه پشیمونی هستم به گمونم!
چهارشنبه 29 آذر 1391 10:23 ب.ظ
akhe oon yeki faghat male man nist!in faghat male khodame
mersi k sar zadi aslan entezaresho nadashtam!
حسابدار بیچاره اختیار داری گلم، کاری نکردم که. خیلی وقتا میام فقط فرصت نظر گذاشتنو ندارم. شرمنده.
پس لینکت کنم دیگه؟
دوشنبه 27 آذر 1391 09:52 ب.ظ
ba raha kamelan movafegham!
حسابدار بیچاره chashm azizam
miyam
دوشنبه 27 آذر 1391 08:36 ب.ظ
محبتت چشمه ایست ازجنس نور""..."
هم ارادت، هم سلام از راه دور""..
خودت کم گرفتاری داری که پروژه های حمیدخان هم انجام میدی؟!
حسابدار بیچاره ارادت از ما
خوبی عزیزم؟
ای بابا چی بگم رها جون؟! حالا که دارم اینقدر بخاطرش زحمت میکشمو خودمو به
آبو آتیش می زنم میخواد انصراف بده وای به حال اونوقتی که میگفتم به من ربطی نداره!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر