تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - 104
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
اگه بگم حسش نیست.........
حسِ هیچی نیست البته نه اینکه حالم بد باشه نه اصلا. فقط یکم دلخورم؛ بیشترش از خودم. از اینکه نمیتونم خودم باشم.. همون آدمِ همیشگی.. مغرور و راست و صاف و خشک و خالی!!!!
کم حوصله شدم!! برعکس همیشه... خیلی سرِ خودمو شلوغ کردم.. به قولِ الهام دخترعموم سرمو سوار میبره پامو پیاده!!!
اما فردا جمعس.........اَه میخواستم بگم تا ظهر میخوابم که یادم اومد نوبت آرایشگاه دارم.. شده ماجرای مکتب رفتن حسنی!! کلی زحمت کشیدم تا همین دو ساعت وقتِ خالیو پیدا کردم که مثلا یه ذره به خودم برسم...
به تازگی یه مسئله ای ذهنمو اشغال کرده که اگه نگم ممکنه خفه شم! البته یکی نیست که اگه عمری باشه خواهم نوشت شرح ماوقع را!!!!
این روزا کیفیت آدما بیش از اندازه نظرمو جلب کرده... مثلا اینکه هرکسی چطور صحبت کنه یا چی بپوشه برام مهم شده... البته از نوع منفیش عرض کردم... نمیدونم چرا اُمُل شدم! ولی خوب فکر کنم یا جامعه خیلی تغییر کرده یا شایدم معیارهای من رو به افولن. البته دومی بعیده... من تو هر شرایطی تحملم بالاست مگراینکه طرف گندشو دربیاره... دیدین بعضیا چقدر خاکشون سنگینه؟! یا دیدین چقدر سبکن؟! مرد و زن هم نداره... کلا تیراژشون پایینه و از بدِ روزگار به پستِ تو خوردن... وای که چقدر از این آدمای پایین یا بهتره بگم حقیر بدم میاد... وای که چقدر هم زیادن!!!
از اینکه روراست نمی نویسم معذورم... خوب دلم نمیخواد غیبت کنم دیگه
یه چیزِ دیگه هم که به تازگی برام پررنگ شده سوءاستفاده ی آدماس که روز به روز مشهود تر میشه حالا از هر راهی... اگه بخوام مبالغ ریزو درشتیو که از اینو اون طلب دارم فکر کنم یه مبلغ میلیاردی ازش در بیاد البته ریالی نه، قِرونی بگم بهتره...
کلا از این یکی متنفرم... اگه هرکی هربدی ای بهم بکنه برام مهم نیست.. ولی وای به حالِ کسی که حتی تو مخیلش خطور کنه که بخواد ازم سوءاستفاده ی مالی بکنه، اونوقت بی برو برگرد دورشو یه خطِ قرمز میکشم.. البته سوءتفاهم نشه.. از اونجایی که آدمِ دست و دل بازیم خیلی از این بدم میاد که چون دستم تو جیبِ خودمه و به قول بقیه مادر خرجم!!! کسی بخواد خدایی نکرده...بیخیال نگم بهتره...حالا بگذریم که این روزا زیاد به تورشون خوردم... با اینکه از حقم میگذرم اما اون طرف دیگه واسم قدرِ یه ارزن نمی ارزه!!!

خیلی وقته دارم از واقعیتای اتفاق افتاده فاصله میگیرم. البته چراشو نمیدونم.. هنوز نمیدونم چرا نمیخوام بنویسم.. فقط میدونم دارم دلزده میشم... شاید همین یکی از علتاش باشه!!!
اما امشب میخوام جسارت کنمو یکم از احوالی بنویسم که چندماهی ناکوک بوده! احوالی نااحوالی که الان یه جورایی دلم براش تنگ شده...
یکشنبه که حمید کلاس داره قراره همدیگرو ببینم. البته ما هیچ وقت بدون مناسبت البته از نوعِ کاری همدیگرو ندیدیمو نخواهیم دید!
این بارم قراره بین ساعت 11 تا 1 که کلاس نداره بیاد تا کتاباییو که براش خریدم بهش بدم و البته کلی چیزای دیگه مثه دوفقره چک که باید جای ضمانت بده تا بتونم براش پول بگیرم و غیره... و من از همین الان به طور رسمی عزا گرفتم!!! کلا رو مودش نیستم و دلم نمیخواد حضوری ببینمش!!!!!!!!!!!!!!! (اینی که داره مینویسه همون منم، همون عاشقِ کشته مُرده، خاطرتون هست که؟!)
البته نه اینکه نخوام ببینمش، نه اصلا؛ فقط وقتایی که بهش وابستگی ندارم حالا از هر لحاظی دلم نمیخواد ببینمش.. همیشه دوست دارم وقتی ببینمش که تهِ دلم منتظرش باشمو لحظه شماری کنم تا بیاد مثه اولین قرارمون بعد از اون چهارماه....
البته اینم ناشی از این نیست که زیاد دیدمش نه اصلا.. که من تو تمامِ این مدت فقط دوبار دیدمش. اونم که یکیش اولین بار بود بعدیشم که دانشگاه بود که برای انجام کارهای ثبت نامش رفته بودم...آخه هروقتم که اون میومد شهرِ ما من یا دانشگاه بودم یا سرکار والبته بی میل برای دیدارش که خودشم متوجه موضوع شد! میگم بی میل چون کلا دلم نمیخواد وقتی که با خانوادش میاد ببینمش هرچند بخاطر من اومده باشه که اصلا برام مهم نیست، مهم عملِ انجام شدش که معکوس عمل کرده! و البته خسته از اون همه چاخسان واخسان که بخاطر قرار باید انجام بدم که البته فکر کنم خوراکِ دخترای این دوره زمونس! شاید اینم از معایب زندگیِ کارمندیه که چندوقتی شدیدا منو مقید و متعصب کرده البته فقط نسبت به زندگیِ بی نظم!!! که همون طور که ذکر کردم هر دخترِ دیگه ای جای من بود بیشتر از اینا مشتاق بود گرچه بی شک دیگری وقتش رو هم داشت و بنده خیرررررررررررررررررررررررررررررر
اگه همیشه اینقدر محکم بودم هیچ وقت دلتنگش نمیشدم!!!!! (این از اون حرفا بودا!!!)
شاید باور نکنین ولی باید بگم برعکس گذشته ی نه چندان دور زیادی ریلکسم.. به خصوص نسبت به تماسای گاه به گاهِ یار نه چندان غار!
راحت تر می تونم کلمه کاری نداری رو به زبون بیارم و ککم نگزه که این یارو که الان پشتِ خطه ممکنه تا دورروز نباشه و تو نتونی از صدای مسکنش فیض ببری! میتونم خیلی آروم بشینم توی کلاس یا پشتِ میزِ کارم و با خیالی راحت تر گوشیمو سایلنت کنمو بعدش بگم ببخشید عزیزم حواسم نبود!!!! اینو داشته باش: راحت تر از اونی که حتی خودم فکر کنم میتونم قهر کنم و تماسای پی در پیشو جواب ندم و بعد با یه لحن خاص بگم این به اون در،حالا یاد گرفتی که چطوری رفتار کنی؟! که اگه بازم از این چیزا پیش بیاد همچنان با همین رفتار روبه رو میشی!!!!!!!!!!!
البته سردی های من که خالی از گرمی نیست از این خاطر نیست که طاقچه بالا میذارم یا هرچیزی که جمیعِ دخترهارو باهاشون خطاب میکنن.. نه فقط یه رویِ جدید از چهره ی منه! رویی که توی مدت کم جدایی پیداش کردم.. و البته همون روی موردِپسند جناب حاج آقا که خودشون ضمن یه سخنرانی فرمودن اگه همین طوری باشید تا همیشه من هم خوب خواهم موند...
بگذریم...
زیرِ آسمون کبود یه حسابدار بود که هر روز یه فیلمِ جدید داشت اونم یه فیلم تکراری که فقط تیتراژشو عوض میکرد!!!!
هرچی هم رفت و اومد به هیچ جا نرسید فقط هم دستِ خودشو درد آوُرد هم سر و چشم خواننده های محترمو!!!!

+ امشب چندتا کارتِ قرعه کشی پُر کردم که از بس آه و ناله کردم فکر کنم هفته ی دیگه که قراره جشن برگزار بشه افتخاری یه خودکار بیک بهم بدن که دیگه نگم ما که از این شانسا نداریم
+ بدهی بالا آوُردم!!! فکر کنم به موجب ماده 27 که یه روز بهمون گفتن ممتازین معدل شامل تخفیف میشن و ما هم که جوگیر و البته ناشی در قوانینِ دروغین دانشگاه آزاد و کَلَکهای روزافزونشون از پرداخت شهریه مون سرباز زدیم تشریفمون رو ببریم زندان!!! البته اگه تا اون موقع ساسان دست از اعلام ورشکستگیِ مصلحتیش برنداره!!!! و همچنین اگه حمیدخان چکِ شهریشو که از حسابِ پدرِ بنده می باشه پاس نکنه!!!!!
+ کلا همیشه یه جای کار میلنگه!!! شنیدم میگن خارج هیچ جاش نمی لنگه... همون جا که همه ایدز دارن! یه دست لباس بردارم کافیه واسه مهاجرت؟ میگن اونجا همه چی روبه راهه پس دیگه بار اضافی واسه چی؟(آره جونِ عمه شون البته)
خطاب به بیکار های خیال پرداز: اگه رفتین مارو بی نصیب نذارینا یه وقت..
ملتمس دعا: حسابدار بیچاره ی فلک زده ی بدبخت!!!!!!

اضافه شد: من بی نهایت اینجا رو دوست دارم... بیشتر بخاطر اینکه هرچی دلم خواست توش نوشتم.. اونم بی هیچ سانسوری!
راستی ریچی هم که ف.ی.ل.ت.ر فرمودن!!! دیدی گفتم ریچی؟!!!! دیدی بالاخره به مقصودشون رسوندیشون!!!! حالا کاش اگه قراره
دوباره برگردی یه سَرَم به ما بزنی

نتیجه گیری: یه ریال حرف درست و حسابی اگه توی کلِ این پست بود من اسممو عوض میکنم!!!!!! ذهن مغشوشمون بیشتر از این نمیکشه. شرمنده!




نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 11 آبان 1391
حسابدار بیچاره
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 12:41 ب.ظ
I am truly glad to glance at this blog posts which consists of plenty of useful information, thanks
for providing such information.
دوشنبه 27 شهریور 1396 05:20 ق.ظ
Wow, amazing weblog layout! How long have you ever been running a blog for?
you made blogging look easy. The full look of your site is magnificent, let alone the content
material!
پنجشنبه 29 تیر 1396 07:20 ق.ظ
hello!,I like your writing so much! proportion we keep in touch
more approximately your article on AOL? I need an expert in this
house to unravel my problem. Maybe that's you!
Having a look forward to look you.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 03:30 ب.ظ
Fantastic goods from you, man. I have understand your stuff previous to and you're just extremely fantastic.
I actually like what you've acquired here, really like
what you're saying and the way in which you say it.
You make it enjoyable and you still take care of to keep it
smart. I can't wait to read far more from you. This is really a terrific site.
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 03:42 ب.ظ
There is certainly a lot to know about this topic. I like all of the points you made.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 06:02 ب.ظ
Hi there to every body, it's my first pay a visit of this blog; this webpage includes awesome and
in fact good stuff in favor of visitors.
سه شنبه 29 فروردین 1396 05:45 ب.ظ
An intriguing discussion is definitely worth comment.
I believe that you need to write more about this issue, it may
not be a taboo matter but typically people do not talk about such subjects.
To the next! Kind regards!!
یکشنبه 27 فروردین 1396 10:20 ب.ظ
Hello there! This blog post could not be written much
better! Looking through this article reminds me of my previous roommate!
He always kept talking about this. I'll send this article to
him. Fairly certain he's going to have a great read.
Many thanks for sharing!
دوشنبه 14 فروردین 1396 06:33 ب.ظ
Its such as you learn my thoughts! You appear to grasp a lot about this, such as you wrote the e-book in it or
something. I believe that you simply can do with a few
p.c. to power the message house a little bit, but other than that, this is magnificent blog.
An excellent read. I'll certainly be back.
دوشنبه 15 آبان 1391 11:09 ب.ظ
حسابدار بیچاره به به
ببین کی اینجاست
خوبی عزیزم؟مگر اینکه اینجاها ببینیمت!
:-*
یکشنبه 14 آبان 1391 09:32 ب.ظ
عزیزم با این دست ودل بازی که تو داری بایدم به فکرشون بزنه که ازت سوء استفاده مالی بکنن!
کاش تو دنیایی بودیم که آدما از این خصلت های خوب دیگران سوءاستفاده نمیکردن..
امیدوارم تو قرعه کشی یه چیز خوب برنده شی
حسابدار بیچاره کاش... البته دست و دل بازی نمیشه گفت چون ما هممون یه جورایی اگه از لحاظ مالی مشکل نداشته باشیم راحت تر خرج میکنیم گرچه ما از اون مشکل دارهاییم!
جشنش پنج شنبه شب برگزار میشه که چون ساعتش به من نمیخوره نمیتونم برم و با این حساب جایزه مایزه پریده[آیکن ناراحت]
جمعه 12 آبان 1391 02:27 ب.ظ
khoobe k rilax tar shodi!
omid varam hamishe betooni jomleye kari nadario rahat begi!
delam vasat tang shode.kheyli kam peydayi!
حسابدار بیچاره منم همین طور عزیزم
آره خودم میدونم.. ببخش
منم امیدوارم البته اگه این دلِ لامصب بذاره[باز هم آیکن ناراحت]
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر