تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - 101
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
آخیشششششششششششش
بالاخره یه هفته ی پرکار گذشت.. تازه امروز یه نفس راحت کشیدم. گرچه امروزم فقط در حال پیدا کردن تحقیقامو پروژه هام بودم اما بهتر از دوندگی های پیاپی بود..
وقتی تصور میکنم که هفته ی آینده هم همین اندازه گرفتارم دلم میخواد خودمو بکشم. آخه من خودم کم کار دارم. کارای یقیه هم افتادن گردن من!!!!!!!!!!!
خواهرم یه طرف؛ از راه دور اُرد میفرسته، مهمونای محترم یه طرف! کارهای خودم یه طرف؛ دانشگاه یه طرف؛ وایییییییییییییی دانشگاه حمید یه طرف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من اینو دیگه نمیدونم چیکار کنم! پدرمو درآورد.. این هفته کلا گرفتار کاراش بودم. البته خودش کاراشو کرده بود اما خوب چون دیگه نمیتونست بمونه و باید میرفت به کاراش میرسید مابقی افتاد گردنِ من! منم که از خدا خواسته؛ همه چیو تعطیل کردمو افتادم دنبال کارا. کلاس که نرفتم. طبق معمول مرخصی هم گرفتم. که پسرخاله ی گرامی زنگ زدو با یه لحن متمایل به خشونت گفت اگه اخراجت نکردم بچه ی بد!!!!!!!!!!!!!! منم با پرویی فرمودم: اصلا من خودم استعفا میدم. اصلا مگه من چقدر حقوق میگیرم که اینقدر ازم کار میکشی (حرفِ مفت زدم؛ واقعا نصفِ حقوقمم کار نمیکنم!، همه ی کارامو میدم منشیشون انجام بده، دیگه فامیل رئیس باشی این حسنا رو هم داره! خوب چیکار کنم؟! منشیه بیکاره منم که سرم شلوغه گفتم یه ذره بگیرمش به کار
)
بعدش میگه: دیگه مرخصیاتو باهات حساب میکنم!!! منم گفتم پس از بیمه هم کم کن که درست بشه
میگه: خُوبه خُوبه... واسه من تعیین تکلیف نکن بچه پرووووووووووووو.. منم که ذوق مرگ میشم
شنبه ای که گذشت، حمید اومده بود دانشگاشون که کارای فارغ التحصیلیشو انجام بده تا بتونم ثبت نامش کنم. یادمه اون موقع که داشتم برای  آزمون ثبت نامش میکردم کلی زدم تو سرِ خودم که بره دنبال کاراش که طبق معمول زد به تنبلی! حالا که کارش گیر افتاده بود میگفت کاش همون موقع به حرفت گوش میکردم!!!(نوشدارو در حین مرگ سهراب که البته جون سالم به در بُرد)
صبحش که من دانشگاه بودم، نذاشت بشینم سرکلاس، از بس زنگ زد! مجبور شدم تو دانشگاه تمام بدهیاشو اینترنتی به حساب دانشگاشون واریز کنم تا بتونه کاراشو بکنه..البته من خودمم بودم جون نداشتم اون همه راهو بیام دمِ در، برم کافی نت! عصرشم که قرار شد مدارکشو بیاره تا برای ثبت نام اسکن کنمو براش کپی بگیرم.. اول رفت یه آمپول زد بعدش اومد.  از اونجایی که
جناب ظهر ناهار نخورده بود و ساعت 4 از دانشگاه برگشت خونه سرش درد گرفته بود و تا آمپول نزد بهتر نشد.. وقتی هم که اومد دنبالم من تو بازار بودم و داشتم کارامو میکردم.. که نذاشت کارامو تموم کنم، از بس غر زد که زود بیا! وقتی هم بهش گفتم مدارکو بده و برو تا من کارامو بکنم، بعد خودم میرم؛ گفت بیخود. دیگه شب شده، نمیخواد بمونی تو خیابون. خودم میرسونمت!!!! آدم شده بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مثه این ابلها اومد شلوغ ترین جای شهرم دنبالم.. البته چون جایی رو نمیشناخت مجبور شدم یه جای سرراست بهش آدرس بدم وقتی سوار شدم انگار نه انگار که...... بیخیال دیگه جایی برای تدابیر امنیتی نیست!
یادمه قرار بود اولین کسی که کارت معافیتشو میبینه من باشم که به گمونم آخرین نفر شدم! بالاخره اون شب دیدمش... آخه کلی زحمت کشیده بود تا بالاخره تونست کارای معافیشو بکنه... و پیروز شد
اون شب منو رسوند سرِ کوچمون و یه چند دقیقه ای سر کوچه ایستاد... نمیدونم چرا هیچ ترسی نداشتم!انگار نه انگار که...! کلا وقتی اون هستش من از هیچی نمیترسم!! وای که چقدر گستاخم!!!! یکی نیست بزنه تو گوشِ من.. آخه دختر نمیگی یهو یه آشنایی چیزی بیاد! اما کلا من تو این موضوعات ریلکسم.. حالا نه اینکه عادی باشه واسم.. نه! فقط وقتی حمید باشه من به هیچی فکر نمیکنم...جز خودمون!!!!!(این از اون حرفا بودا!!)
وقتی رفتم خونه نشستم سرِ صبر شناسنامشو کارتاشو نگاه کردم... به صفحه سوم شناسنامش که رسیدم نمیدونم چی شد که یهو شناسنامه رو پرت کردم اون ور... بعد خودم از کار خودم تعجب کردم. آخه من با خودم قرار گذاشته بودم که ریشه حسادتو تو خودم از بین ببرم.. واسه همین پا شدمو شناسنامشو برداشتمو دوباره نگاش کردم.. مشخصات سمیه رو دقیق تر خوندم.. فهمیدم که تاریخ عقدشون با تاریخ تولد سمیه یکی بوده... بازم اعصابم خورد شد اما سعی کردم احساسمو سرکوب کنمو چیزی به روی مبارک خودم نیاوُردم! بیخیال شدمو کارمو شروع کردم.. با کلی ذوق و شوق یکی یکی همه اسکنارو انجام دادمو از تک تک صفحات شناسنامه و کارت ملی و پایان خدمتش 5تا کپی براش گرفتمو اضافه های کاغذارو بریدمو همه رو با هم گذاشتم توی یه پاکت که فردا بهش بدم..
روز یکشنبه صبح زود بلند شدم رفتم دنبال کارای خودم و منتظرش بودم که تماس بگیره.. که حدود 10 بود زنگ زدو گفت بیا دانشگاه مدارکو برام بیار...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 28 مهر 1391
حسابدار بیچاره
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397 06:49 ب.ظ
I do not know whether it's just me or if everybody else encountering
problems with your blog. It appears like some of the text in your posts are running off the screen. Can somebody else please provide
feedback and let me know if this is happening to
them too? This may be a issue with my browser because I've had this happen before.

Kudos
یکشنبه 26 شهریور 1396 09:12 ق.ظ
If you wish for to take a great deal from this piece of writing
then you have to apply such methods to your won blog.
شنبه 18 شهریور 1396 07:13 ب.ظ
I've read several good stuff here. Certainly value
bookmarking for revisiting. I surprise how a lot attempt you set to create the sort of
great informative website.
دوشنبه 30 مرداد 1396 03:51 ب.ظ
We're a gaggle of volunteers and starting a new scheme in our community.
Your web site offered us with valuable info to work on. You have performed a formidable task and our whole community can be grateful
to you.
چهارشنبه 18 مرداد 1396 12:54 ب.ظ
Hello! Would you mind if I share your blog with my myspace
group? There's a lot of folks that I think would really
enjoy your content. Please let me know. Cheers
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 02:58 ب.ظ
It's really a great and useful piece of info.
I am glad that you just shared this useful information with us.
Please stay us informed like this. Thanks for sharing.
جمعه 1 اردیبهشت 1396 02:34 ب.ظ
It's really a great and helpful piece of info.
I am glad that you shared this useful info with us.
Please stay us informed like this. Thanks for sharing.
دوشنبه 28 فروردین 1396 12:24 ب.ظ
Thanks for the marvelous posting! I genuinely enjoyed reading it,
you're a great author. I will ensure that I bookmark your blog and may
come back sometime soon. I want to encourage one to
continue your great posts, have a nice morning!
یکشنبه 20 فروردین 1396 02:18 ق.ظ
It is the best time to make a few plans for the long run and it is
time to be happy. I have read this post and if I could I want to suggest you
few fascinating things or tips. Maybe you could write next articles relating to this article.
I wish to read even more issues about it!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر