تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - 100
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
این روزا خیلی عجیب بود خییییییییییییلیییییییییییییییی...
میگم عجیب چون حال و هوام زیادی خوب بود. همه چی وفق مرادِ. نمیدونم چرا اما همش میترسم گذرا باشه؛ همش فکر میکنم یه چیزی قراره خرابش کنه.. خدا نکنه چون دیگه توانایی سابقو تو خودم نمیبینم.. این چند روزه خیلی دلم میخواست گزارش لحظه به لحظه بدم و بنویسم که تو تک تک این ثانیه ها چیکار کردم اما فرصت محدود من اجازه نمیداد بیامو تو خونه ی دلم چیزیو بنویسم که اون همه اشتیاقشو داشتم... انگاری مهر سکوت خورده رو لبام.. اصن میترسم چیزیو بگم که الان روزهاست زندگیو به من برگردونده. البته شرح ماوقع رو در پست قبلی نوشتم اما هنوز مرددم از گفتن چیزی که مدتهاست دارم فریادش میزنم.
امروز بعد از یک هفته مهمان داری بی وقفه دخترخاله هام رفتن و خونه بازهم سوت و کور شد مثله همیشه... با این تفاوت که این بار بعد از رفتن همه من موندم که اوقات بیشتری از تنهاییه مادرمو پر کنمو بیشتر کنارش احساس آرامش کنم... این مسافرت بی وقت دخترخاله ها هم شد بهترین و خوش ترین روزهایی که توی سال 91 تا امروزش داشتم.. پر از خنده و شادی و هیجان و خاطرات خوش گذشته که با هر جمله ای یادآوری میشد... دختر خاله هام بچه های عزیزترین خالم هستن که هم مادرامون هم خودمون بیشتر از همه ی فامیل
همدیگرو دوست داریمُ با هم رابطه داریم.. اما خوب متاسفانه فرصتش کم پیش میاد که همدیگرو ببینیم اونم بخاطر فاصله دوریه که همیشه بینمون بوده..  خلاصه کیفم کوک شد و کلی سرحال شدم تو این روزا که گذشت...... اما حیف که گذشت!!!
همه چی میگذره.. مثه عمر، مثه سختی ها، مثه آدما! مهم اینه که چطور بگذره؛ خوب یا بد؟! اما همیشه این عبور منو میرنجونه.. مثه امشب که عین بچه ها تو بدرقشون چشام خیسِ اشک شدو نتونستم جلوی خودمو بگیرم!
جدی چرا لحظه ها نمیتونن همیشه خوب باشن؟! مثه همین دیشب که سوار دوتا قایق شدیمو مثه خلُ چلا قایقامونو میکوبیدیم به همو بلند بلند میخندیدیمو همه از ذوقِ ما لذت میبردن... چرا نمیشه همیشه خوب باشه بدون اینکه ما چیزی رو که باعث این خوشحالی بود رو فراموش کنیم که نخواد برای یادآوری خودش غمُ بسازه تا...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جدی چرا خدا همیشه مثه این یه هفته که گذشت منو سورپرایز نمیکنه! اما همینم غنیمته.. بابت همه چی هم دمت گرم خدای خوب من..!! بابت اون sms ناگهانیِ حمید که دانشگاه آزاد براش فرستاده بودُ مبتنی بر این بود که تو تکمیل ظرفیت همون انتخاب اصلیِ خودش قبول شده و دقیقا به خواستمون رسیدیم ممنون.. بابت اون دیدارِ غیرمنتظره سیزده مهری که نمیدونم از کجا و چجوری جور شد که باعث شد بعد از سه ماهُ بیست روز ببینمش ممنون..

+ راستی بابت این صبر و تحملی که بهم دادی ممنون.. بابت اینکه دیگه بزرگ شدمو عاقل ممنون...
+ هرگز فکر نمیکردم اینطور بشه! اونم اینقدر عالیییییییییییییییییییییییییییییی
+ اینکه حمید قبول شد معجزه نبود که از بی مشتری بودن دانشگاه آزاد بود ولی خوب به نفعِ ما شد که ملت ثبت نام نکردن... ممنون از دوستایی که جاخالی دادن...
+ گرچه تا زمانی که ثبت نام نکرده آرامش نخواهم داشت اما همینکه مصممه برای دانشگاه رفتن خودش خیییییییییییلیه!که تا فردا هم همه چی روشن میشه...
+ اینکه سمیه هم بهش گفته اگه بخوای بری دانشگاه آیدینو بی مادر میکنیو من میرم خونه ی بابامو این وسط یه کتکی  هم آیدینه بیچاره خورده بماند
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (البته نه تا اون حد، فقط بچه رو زده زمین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)
+ و اینکه من هنوزم نقشم خنثاستُ فقط در حالِ تظاهرم بماند و همه ی حرفم اینه:

دلهره دارم از خودم
که نگیرد دلم به تیغ نگاهت
نگیرد سکوت گوش تو را
نشنود حنجره ات صدای مرا
می ترسم اگر ردپایت خالی بماند
می ترسم اگر کلاغی پیر
غزل خداحافظی را بخواند
می ترسم
می ترسم . . .




نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 21 مهر 1391
حسابدار بیچاره
دوشنبه 27 شهریور 1396 06:27 ق.ظ
That is really fascinating, You are an excessively skilled blogger.
I have joined your feed and stay up for in quest of extra of your wonderful post.
Also, I've shared your web site in my social networks
چهارشنبه 18 مرداد 1396 07:12 ق.ظ
Thank you for sharing your thoughts. I really appreciate your efforts and I will be waiting for your next post thank you once again.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 12:39 ب.ظ
Hello there, There's no doubt that your website could possibly be having browser
compatibility problems. When I take a look at your website in Safari,
it looks fine however, if opening in I.E., it's
got some overlapping issues. I merely wanted to provide you with a quick heads up!
Besides that, excellent website!
سه شنبه 29 فروردین 1396 07:10 ق.ظ
It's nearly impossible to find educated people about this topic,
but you sound like you know what you're talking about!
Thanks
شنبه 19 فروردین 1396 07:55 ب.ظ
It's nearly impossible to find well-informed people on this subject, however, you sound like you know what you're talking about!
Thanks
پنجشنبه 27 مهر 1391 03:15 ب.ظ
akh!teflaki aydin!
hamishe shad bashi
حسابدار بیچاره واقعا
یه گلی شده که نگو.. گناه داره بیچاره:(
تو هم همین طور خانومی
سه شنبه 25 مهر 1391 05:53 ب.ظ
سلام
خدا را بسیار شکر. آخه دختر! تو چرا فکر خوشحالی یا ناراحتی دیگران را می کنی؟ بگذار دیگران فکر تو را بکنند.
خدایا به احترام مناسبت فردا فکری به حال خواهر ما بکن!
راستی می دونستی تجربه شده، توسل به امام شهید امروز برای مجردها موثر است.
حسابدار بیچاره سلام بزرگوار
خودمم از کار خودم در عجبم اما...
اما خواسته ی من ازدواج نیست.. من فقط آرامش میخوام. آرامش کنار یه زندگی بی دغدغه.. ازدواج اول دغدغه هاست... تا خدا چی بخواد..راضیم به رضای خودش
دوشنبه 24 مهر 1391 09:12 ب.ظ
خدا را صدهزار مرتبه شکر..که بالاخره این دختر ما خندید..انشالا همیشه لبت خندون باشه..
حسابدار بیچاره وای مرسی عزیزممممممم
منم برات آرزوی خوشبختی میکنم عزیزمهربون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر