تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - 98
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
کیفم، لباسام، زیرانداز، کفشای اسپرت،توپ بسکتبال (اینو دیگه محضِ خنده برداشتم)، از همه مهمتر سه تارم، یه مسیرِ عالی برای تفریح و یه باکِ پر از بنزین... همه چی حاضره. فقط یه همراه خوب لازم داشتم که اونم تو خونه ای حوالیِ هشت بهشت یافت میشد.. قرارِ روز جمعه از قبل تعیین شده بود... من و مینا قرار بود با هم بریم استان همجوار ، همون محل که کسی ساکنشه که مثه آهن ربا منو به خودش جذب میکنه.. به پیشنهاد مینا دوتا دیگه از دوستاشم با خودمون بردیم که بعدش مثه ... پشیمون شدیم...
همه چی برای یه تفریح عالی تو صبح جمعه حاضر بود.. جز یه چیزی که هم مینا رو هم منو آزاد میداد... همون احساسی که تا آخرِ سفرمون از همدیگه پنهانش میکردیم! همون بغضی که با هم قرار گذاشتیم فقط یه روز راجع بهش حرف نزنیمو روزمون رو به گند نکشیم... البته موفق هم شدیم ولی...................
تعریف از خود نباشه تازه فهمیدم راننده ی خیلی خوبی شدم.. که اینو مدیون محسن هستم... از بس کنار دستش نشستمو به رانندگیش دقت کردم بالاخره شدم یه نیمچه شوماخرکه البته خودش قبول نداره و میگه در صورتی حرفمو تایید میکنه که بتونم اون کوچه ای رو که عرضش 3 یا 4 متر بود مثه خودش با دوتا فرمون دور بزنم که عمراً بتونم
موضوع اصلی این بود که دو سه تا تصادفِ همچین جون دارُ از سر گذروندم. البته نه اینکه من مقصر بوده باشم!! فقط نه جاده این استان آخر هفته ها خیلی شلوغه منم که هنوز خودِ شوماخر نشدم واسه همین یکم احتمال خطر رفته بود بالا که خُوب هنوز زنده ایم..
متاسفانه بخاطر وجود دو تا مزاحمی که مینا به تازگی باهاشون دوست شده و من به شدت با دوستیش البته بعد از زیارتشون مخالفم خوش نگذشت. و همین طور چیزای دیگه ای که خواهم گفت...
نزدیکای ظهر بود که حرکت کردیم تا ناهارو اونجا بخوریم که چون خیلی ترافیک سنگین بود ناهار به عصرونه تبدیل شد... بچه ها رو بردم به جای همیشگی.. یه جای بکر.. جایی که حمید یادم داده بود و با وجودِ شلوغی بیش از اندازه تو روزای تعطیل اونجا آروم و خلوت بود. و یه طبیعت واقعی بود واسه خودش. البته خدارو شکر یه خانواده اون حوالی بودن که باعث احساس امنیت بیشتر میشد( از اونجایی که من آدم ترسویی هستم به بچه ها گفتم اگه خانواده ای نباشه یا حتی یه پسر اونجا باشه من نمیذارم بساط پهن کنین )
از این بابت خیلی شانس آوردیم.. چون یادمه دفعه قبل که با خانوادم رفته بودم لبِ آب خیلی شلوغ بود و جای خوبی برای اسکان پیدا نکردیم که البته اون موقع حمید هنوز اونجا رو یادم نداده بود!
با تمامِ خاطراتی که از اونجا داشتم دهنمو بستم و حتی به خودم اجازه ندادم که راجع بهشون فکر کنم؛ چه برسه که به زبون بیارم..
میشد یه روزِ خاطر انگیز ازش ساخت اما اگه قبل از اون خاطره هایی ساخته نشده بود............ خاطره هایی که مدتها سعی داشتم بُکُشمشون!!!!!!!!!!!
ناهارِ که خوردیم منو مینا انگار دیوونه شدیم و البته بیشتر میخواستیم از اون دوتا دختره دور بشیم ،پا شدیمو رفتیم سمتِ آب.. اولش که مثه بچه ی آدم کلی عکسِ دونفره گرفتیم.. که خوب چون کسی نبود ازمون عکس بگیره یه نفرمون همش نصفِ صورتش تو عکس بود

یادم اومد یه روز همون جا من از حمید عکس میگرفتمو بهش میگفتم چی میشد منو تو  هم میتونستیم یه عکسه دونفره اینجا میگرفتیم و بزرگش میکردیمو و بدون هیچ ترسی میزدیمش تو خونمون!!!!!!هه........
با همه ی زجری که میکشیدم چیزی به روی خودم نیاوُردم که مبادا قولی که به مینا داده بودم خراب بشه...
خلاصه بعد از اون همه عکسِ هنری که انداختیم یهو مینا جوگیر شدو شروع کرد به خیس کردنِ منِ بدبخت.. تازه اون دوتا هم که مارو اینجوری دیدن اومدن و به مینا در خیس کردن بنده کمک کردن. حالا این وسط منم که اُمُل به جای تلافی و خیس کردنشون گیر داده بودم بچه ها آب را گِل نکنید!!!!!!!
حالا خدا رحم کرد تو این گیرو دار گوشیم زنگ خوردو تونستم خودمو از اون مهلکه نجات بدم البته مثه موش آب کشیده.. که مادرِ گرامیمون میخواستن از وضعیتمون مطلع بشن.. (خدا منو ببخشه بهش دروغ گفته بودم که قراره با خانواده ی مینا بریم نه مجردی؛ خُوب خودم میدونم کارِ بدی کردم اما اونجوری اجازه نمیداد برم
)
همه چی خوب بود تا زمانی که تصمیم گرفتیم برگردیم. که البته به قولِ بچه ها ضدِ حال زدمو بهشون گفتم باید زود برگردیم که به تاریکی نخوریم.. آخه من عادت دارم هر جای دنیا برم شب خونه باشم.الانم که هوا زود تاریک میشه و بیشتر استرس برگشتن داشتم..
تا تونستم راضیشون کنم ساعت شد 5. تازه راه افتاده بودیم و داشتیم با صدای بلند آهنگای غمگینی رو که من همیشه میذاشتم گوش میکردیم.. که یهو تو حینِ سبقت گرفتن متوجه یه شماره پلاکِ آشنا میون اون ماشینا شدم.. یه سوناتای سفید، با شماره ای که همیشه جریمه هاشو خودم پرداخت کرده بودم!!!! 95ب...  آره خودش بود!!!!!!!
اصلا نمیتونستم باور کنم.. بعد از این همه مدت؛ اونم اینجا!!!!!!!!!!!!!!!! چطوری ممکن بود. قلبم تند تند میزد... انگار چیزی نمیدیدم. فقط گفتم مینا از این ماشینه سبقت میگیرم ببین خودشه؟؟؟؟ میترسم نگاه کنم!!!!!!!!!!!! مینا با تعجب گفت: نکنه حمیدِ؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم آرهههههههههههههههههه خودشههههههههههههههه ببین کسی کنارش نشسته؟!  هرچی که سرعتم بالاتر میرفت قلبم تندتر میزد... بدنم یخ کرده بود..
مینا گفت خودشه... یه زنو بچه هم کنارشه... و این چشای متعجب و اشک آلود من بود که به هر طرفی می دوید تا بتونه سمیه رو از نزدیک ببینه.... سرعتمو کم کردم که از سمتِ راستشون سبقت بگیرم.. که وقتی موفق شدم و موازی ماشینِ اونا شدیم سمیه رو دیدم که آیدین تو بغلش بود و حمید هم گرمِ حرف زدن بود.. از همون ژست هایی داشت که همیشه وقتی گرمِ حرف زدن بود میگرفت داشت.

دیگه نمیتونم ادامه بدم

بعدها: امروز توی این تاریخ که میخوام این پست رو منتشر کنم که مدتهاست پنهانش کردم میخوام بگم : از خودم بدم میاد که زندگیمو روی یه زندگیه دیگه ساختم.امیدوارم دیگه هرگز کسی دچار اشتباه من نشه.بالاخص خودم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 8 مهر 1391
حسابدار بیچاره
دوشنبه 27 شهریور 1396 02:24 ق.ظ
Howdy! This is kind of off topic but I need some advice from an established blog.
Is it tough to set up your own blog? I'm not very
techincal but I can figure things out pretty fast.
I'm thinking about creating my own but I'm not sure where to begin. Do you have any tips or suggestions?
With thanks
دوشنبه 30 مرداد 1396 02:38 ب.ظ
Unquestionably believe that that you said. Your favourite justification seemed
to be at the internet the easiest factor to bear in mind of.
I say to you, I definitely get irked whilst
other folks think about issues that they plainly do not recognise about.

You controlled to hit the nail upon the highest and
outlined out the whole thing with no need side effect ,
people can take a signal. Will likely be again to get more.
Thanks
یکشنبه 4 تیر 1396 09:50 ب.ظ
Hello, Neat post. There is a problem together with
your website in internet explorer, may test this? IE still is the marketplace chief and a big section of folks will omit
your great writing because of this problem.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 04:50 ب.ظ
What a data of un-ambiguity and preserveness of
precious experience regarding unexpected emotions.
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 05:57 ب.ظ
Its like you read my mind! You seem to know a lot about this, like you wrote the book in it or something.
I think that you can do with some pics to drive
the message home a bit, but other than that, this is great
blog. An excellent read. I'll certainly be back.
سه شنبه 29 فروردین 1396 11:07 ب.ظ
I constantly emailed this blog post page to all my associates, because if like
to read it after that my friends will too.
دوشنبه 28 فروردین 1396 07:06 ق.ظ
Amazing! Its in fact remarkable post, I have got much clear idea on the topic
of from this paragraph.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر