تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - 95
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
انگار این آلاکلنگِ زندگی من یه چیزیش میشه! یا خرابه یا که داره اذیت میکنه.. اصلا نمیخواد بره بالا؛ خودمم که میام بکشمش بالا محکم میزنم زمین...
یادِ حرفِ الهه و مرضیه افتادم که چند روز پیش که برای تولد الهه دورِ هم جمع شده بودیم بهم میگفتن: دورِ چشات گود افتاده، خیلی بهم ریخته به نظر میرسی و لاغر شدی... چیزی شده؟ منم که تا آخرین لحظه نمیخوام از تکُ تا بیفتم همش میگفتم: نه بابا... منُ چیزی؟ عمرا !!!!
دیشب که خودم، خودمو بستری کردم!! همش حرفِ اون دوتا تو ذهنم بود که جدی جدی انگار زیادی داغون شدم.. گفتم نکنه این تاری دیدُ ضعفِ جسمی از پا بندازتم! نکنه همه بفهمن که من هنوزم... نه اصلا... اصلا دلم نمیخواد لوُ برم که همه بدونن من چقدر خَـــــــــــرم!!!
خنده دارش اینجا بود که مجبور شدم تو بیمارستان کلی دروغ سرِ هم کنم که باور کنن بی کسُ و کار نیستمو از این دخترای خیابونی که...
اصلا چرا اینجا تنها زندگی کردن جرمه؟ چرا کسی که تنها باشه همه فکر میکنن یه مشکلی داره حتما؟! اینجا کجاست دیگه؟! آدماش به تنها چیزی که فکر نمیکنن آدمیته...
دکتره میگفت: احتمال حملۀ قلبی داری دخترم... تا دیر نشده برو پیشِ یه متخصص...هه.. نمیدونست که کارِ من از این حرفا گذشته... نمیدونست دیگه قرصُ دارو کاری نمیکنه اونم برای این دلِ خسته ی من...
خدا میدونه دیشبی که تا صبح تو اون مریض خونۀ لعنتی چشم رو هم نذاشتم به چه چیزایی که فکر نکردم... حتی به راه هایی برای خلاصی از این زندگی...راستی چرا من نمیتونم؟!
چی میشد اگه مرگُ زندگی دستِ خودمون بود؟ که هرو وقت میخواستیم می مردیمُ هر وقتم نه زنده میشدیم..هه... چه حرفای احمقانه ای!!! کجای این زندگی دستِ ماست که مُردنش بخواد دست خودمون باشه....
تمامِ تلاشم اینه که جوری ضربانشو ببرم بالا که از رو بره و یه جا وایسه برای همـــــیشههههههه.........
از ظهر گذشته بود که دکتر اومد دیدمو بهش گفتم که مرخصم کنه... با رضایت و اجبارِ خودم از قبرستون زنده ها زدم بیرون... دلم میخواست تنها باشم... دوست نداشتم حتی صدای کسیو بشنوم. دلم میخواست غرق بشم تو دنیای خودم بدون حتی کوچکترین صدایی که منو از این تنهایی دربیاره..رفتم خونه یه دوش گرفتم که اثراتِ خون وموادی که رو بدنم بود پاک بشن.. طاقت موندن تو خونه رو نداشتم..لباس سیاهامو تنم کردم که عزاداربودنمو یادِ خودم بندازم.. هندزفریمو گذاشتم تو گوشمو زدم بیرون... راهی شدم... اول یه ناهارِ عصرونه... یه همبرگر یه نفره به یادِ... ؛تکُ تنها نشستم... چقدر آدما ندید بدیدن! انگار تا حالا تو عمرشون ندیده بودن یه دختر تنهایی غذا بخوره! حالا خوبه که دیگه صدای متلکاشونو نمیشنیدم...
دوباره به قولِ فردمنش راه افتادمو هی رفتم... شاید دلم کمی واشه... به عشقی که امروز زود بگذره فردا شه...
تا به خودم اومدم دیدم یه شهرو پیاده اومدم... مقصدم همون قبرستون قدیمی بود که مدتها میخواستم برمُ نمیشد... به نظرم بهترین جایی بود که تو عمرم رفته بودم.. میگن اون قبرستون یه تیکه از بهشته.. بی شک همین طوره..
هرگز اون بوی خوشِ عطرِ مزارِ شهدای گمنامو و اون لحظه هایی که تکُ تنها سر مزارِ شهید خرازی و شهید کاظمی بودمو فراموش نمیکنم.... تا حالا بی اختیار اشک نریخته بودم. که سر مزارِ شهید خرازی مثه بارون میباریدمو یاسین میخوندم.. همه ی وجودم با من همراهی میکرد. من قرآن میخوندمو چشام اشک میریختنو دستام سنگُ تمیز میکردن! هیچ اختیاری از خودم نداشتم. اون یه نیروی دیگه بود که لبو چشم و دست منو به حرکت در می آوُرد.. انگار علمدارِ جبهه ها باهام حرف میزد. اصلا انگار اونا میدونستن که چی تو دلمه.. حالا که فکر میکنم میبینم خودشون بودن که کمکم کردن بین اون همه قبر پیداشون کنم.. اونم بدون هیچ معطلی.. دروغ نمیگم به خدااااااااا.. من احساسشون کردم. مثه همون حسی که وقتی برای اولین بار رفته بودم مشهد داشتم...
همون جا یادم افتاد به نذری که برای کلیه ی حمید کرده بودم. آره فروردین بود، شیرینی نذرِ شهید کاظمی کردم که سنگ کلیه نداشته باشه؛ حالا حاجتمو گرفته بودم..سریع رفتم از همون جا شیرینی ها رو گرفتم و بردم سرِ خاکشون..
وقتی نذری رو گردنته، سنگینی... ولی اداش که میکنی از همه ی دنیا فارغ میشی.. خیالت تخته که به قولت وفا کردی..
اونجا یه دنیا بود واسه خودش.. یه دنیای دیگه... اون لسان الارض؛ جایی که هر روز امام زمان میره زیارت یه پیامبر.. دنیایِ دیگه ای بود که تا حالا ندیده بودمو نشنیده بودم! تصمیم دارم همیشه برم. اونجا آدم تازه میشه.. تازه شدم. قلبمم اونجا که رفتم بهتر شد.. خیلیییی خوبم... اما نه از اون خوب بودن های همیشگی.. این دفعه یه چیزی منو خوب کرده که دُوزش قوی تره... خیلیییییییی
بعدشم راهی دیدارِ دخترِ گلم شدم... شنبه اولین روزی بود که رفته بود مهد کودک... دیگه ندیدنش سخت شده. دارم نسبت بهش زیادی حساس میشم.
کاش میشد می آوُردمش پیشِ خودم بزرگش کنم.. آخه این چه قانونیه؟! آخه مگه ما مجردا دل نداریم؟!!!

+ از اومدنِ دوباره حمید بی نهایت نگرانم و البته ناراحت؛ اونقدر که حتی دلم نمیخواد بگم چه حرفایی بینمون ردو بدل شد که دوباره ریختم بهم.. انگار دوباره داره شروع میشه.. مشخصه که این بار تصمیم داره تلافی کنه. یا شایدم میخواد مطمئن بشه که خوب نیستم.. من که همیشه تسلیم بودم؛ اینبارُ دیگه نمیدونم چیکار کنم!

+ فکر کنم زیادی تکراری شدم. خیلی خیلی معذرت میخوام.. من زیاد برام مهم نیست که خونده بشم؛ پس خودتونو اذیت نکنید.. چون من زیادی روتینُ تکراریم.. خسته کننده شدم.. شرمنده.

+ مینا اومد؛ دیگه باید برم.. بعدا میام از شیرین زبونیای ماهی کوچولو میگم (اسمشو گذاشتم ماهی خانوم) فداش شم الهی.


+آهای دنیا، آهای دنیا همین امشب خلاصم کن... اگه کفره بذار باشه، اگه حقه جوابم کن..........
آهای دنیا ببین دارم با چشمِ خون بهت میگم... بیا این بارو مَردی کن بگو آسوده میمیرم............




نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 2 مهر 1391
حسابدار بیچاره
پنجشنبه 16 شهریور 1396 06:07 ق.ظ
Great article, exactly what I needed.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 11:26 ق.ظ
I like the helpful info you provide in your articles. I will bookmark your weblog and check again here regularly.
I'm quite sure I'll learn many new stuff
right here! Best of luck for the next!
شنبه 2 اردیبهشت 1396 09:46 ب.ظ
I am regular visitor, how are you everybody? This piece of writing posted at this website is really fastidious.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 08:50 ق.ظ
Wow, this piece of writing is pleasant, my sister is analyzing such things, therefore I am going to inform her.
جمعه 25 فروردین 1396 06:24 ق.ظ
Its like you read my mind! You appear to know a lot about this, like you wrote the book
in it or something. I think that you could do with some pics to drive the message home a bit, but instead of
that, this is fantastic blog. A great read. I'll certainly be
back.
دوشنبه 3 مهر 1391 10:08 ب.ظ
eeee
yani inghad halet bade?
man akharesh in hamido khodam mikosham
khob midooni?kheyli bayad saboor bashi k betooni tahamol koni shayad age manam boodam haminjoori mishodam
moraghebe khodet bash
kheeeeeyli ziad
ye chiziam yadam raft begam inke harfe dele adama hich vaght tekrari nis.
حسابدار بیچاره نه عزیزم خوبم
نگران نشو گلم
تو خوبی؟
وای اگه این کارو بکنی که ممنون میشم ازت.. اما دلت میاد؟ خواستی کاری کنی من داوطلبم
حتما عزیز. تو هم همین طور. دوستم قراره بیاد پیشم.. دیگه تنها نیستم. اونم هست که مراقبم باشه البته اگه خودشم مثه من نشه[ نیشخند]
دوشنبه 3 مهر 1391 02:23 ب.ظ
سلام گلم
خیلی ناراحت شدم ک خوندم مریضی
خیلی مواظب خودت باش عزیزم
فدای قلبت
حسابدار بیچاره سلام عزیز دلم
چه خوب کردی اسمتو نوشتی
ناراحت نباش عزیزم. من از این روزا زایاد داشتم اما بازم شکر خوبم
تو چطوری خوش قلبِ مهربون؟
دوشنبه 3 مهر 1391 12:52 ب.ظ
اینجا خونه توئه که هر روز حرفای دلت را اینجا مینویسی..خودتو خالی میکنی تا بتونی ادامه بدی..راه دشوار زیستن را..
من نمیتونم تو رو نخونم..برا اینکه مثل خواهرم برام عزیزی و نگرانتم..میام اینجا به امید روزی که خنده را رو لبات ببینم
حسابدار بیچاره رها واقعا ازت ممنونم
تو خیلی با درکی خییییییلیییی البته نه واسه اینکه باهام همراهیا نه فقط چون عمقِ احساسو میگیری و با اینکه خودت یه زنِ متاهلی اما بازم بزرگی میکنیو مثله یه دوستِ هم احساس و همدل باهام حرف میزنی. و من بابت اینا واقعا شرمندت میشم.. خیلی ممنونم ازت خیلی
دوشنبه 3 مهر 1391 10:27 ق.ظ
سلام
نبودیم عیادت بیاییم. خانواده در جریانند؟
راستی! می دونی آدمی چه چیز را دوست دارد؟ چیزی که به نظرش خوب باشد. یعنی تا زمانی که ما فکر می کنیم چیز یا کسی خوب و بهترین است دوستش خواهیم داشت.
حسابدار بیچاره سلام
ارادت
لطف دارین اما اون جوری شما هر روز باید بیاین عیادت. اون هم تو این خرجِ گرون[آیکن چشمک]
خانواده که در جریان نیستند. من حتی به دوستام هم نگفتم. حقیقتش از بس سرزنش شدم بابتش دوست ندارم دیگه حقیقتو بگم. اما قراره دوستم مینا بیاد پیشم یه مدت بمونه. اونجوری بهتره و دیگه جای نگرانی نیست.
آقا باقر تازگیا شما هر حرفی میزنین منو عجیب به چالش میکشونید.. روی هر جملتون کلی فکر میکنم... خوب راهیو انتخاب کردینا
حالا این بده یا خوبه؟ اینکه فکرمون باعث بشه چیزی رو دوست داشته باشیم خوبه یا بده؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر