تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - 93
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام
بعد از یه سفر خسته کننده بالاخره دیشب برگشتم. آخیییششش.. فرداهم که مرخصی دادن بهم

تمام این دو روز رو داشتم بالا و پایین می رفتم و بدو بدو. یه روز نمایشگاه بودم یه روزم شرکتمون بودم. البته شعبه اولِ که تهرانه منظورمه. خدا بگم چیکارش کنه این ساسانو که منو این همه راه بُرد که مثلا به قولِ خودش هم یه آبو هوایی عوض کنم(آره جونِ خودش که آبو هوام عوض شد) هم یه کارِ درستی تو زندگیم کرده باشم!!!!! خوب همچینم بد نبود چون من همیشه از همسفری با محسنُ خانوادش لذت میبردم. از اونجایی که محسن میخواست بره نمایشگاه منم طبقِ عادت همیشگی باهاشون همراه شدم  و کلا سفر خوبی بود با اینکه بچه ی محسن سرمون رو بُرد از بس گریه کرد ولی خوب خیلی خوش گذشت البته اگه جریمه ها رو ازش فاکتور بگیرم؛ چون حدودِ 100 و خورده ای جریمه شدیم. نیست اقا محسن یه پا شوماخرِ دیگه خیلی چوب لای چرخمون میذاشتن!!! حالا بماند که شانس آوُردیم ماشینو نخوابوندن...
خلاصه اونقدرخسته شدم که حد نداشت. اونقدر که وقتی نشستم تو ماشین تا خودِ اصفهان خوابیدم
شبِ اولم که شام خونه ی ساسان اینا بودم خیلی خوش گذشت. کلی کف کردم وقتی خونشو دیدم. لامصب خیلی خوش ساخت بود... به قولِ معروف پول که باشه چیزی میشه که نباشه؟؟
حالا انگار رفتم دورِ دنیا که دو ساعته دارم تعریف میکنم!!!(کِی دوساعت شد خداییش؟!
)
خوب بگذریم.. تو گیرو دارِ ماجرای حمید بودم که راهی شدم. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون! خیلی بهم ریخته بودم وقتی میخواستم برم. چون از همون روزی که گفتم حمید تماس گرفتو جوابشو ندادم تا روز 5شنبه ازش خبری نشد. حدس میزدم که یه جورایی میترسه که زنگ بزنه و فکر میکنه که من نمیخوام باهاش حرف بزنم. که حدسمم درست بود. 5شنبه صبح بود که sms داد چرا جواب ندادی؟ منم زدم به اون درو یه جوری جواب دادم که بفهمه زیاد تو فکرش نیستم. هه. یه جوری حرف میزنم که انگار میتونم خودمم گول بزنم!
خلاصه شروع کرد به شوخی کردنو صمیمی شدن. واقعا آدمِ پروییه!!! آخه کیو دیدی بعدِ چندماه که با یکی حرف نزده و با اون فضاحت با هم بهم زدن اینجوری پسرخاله بشه. کلا عادتشه. منم چون بهتر از هر کسی میشناسمش، اصلا به این چیزا اهمیتی ندادم. چون تصمیم دارم اونقدر شرمندش کنم که یهویی هوا نزنه به سرشو بخواد حرفی حدیثی بزنه... میگم شرمنده چون میدونم حمید همچین آدمیه؛ که اگه بهش شکایت نکنی خجالت زده میشه و روش نمیشه هر چی میخواد بگه.
آخرِ حرفاش حالا نمیدونست چطوری اجازه بگیره که زنگ بزنه یه sms زد که دوست داری بزنگم؟(
!!!!!!!!!!!) شیطونه میگفت بهش بگم عجب بچه ی پرویی هستی تو!!! حالا خودت دوست داری زنگ بزنی چرا میندازی گردنِ من؟!
که بازم بیخیال شدمو طبق عادت همیشگیم که نمیخواستم کوچیکش کنم بهش جواب دادم یه وقت خرجت زیاد نشه که هم اجازه رو صادر کنم هم یه طعنه ای بهش زده باشم!!(چه عجب به خودم!!!)
خوبیش این بود که شرکت بودمو توی اتاقی نشسته بودم که کسی رفت و آمد نمیکرد و میتونستم باهاش تلفنی صحبت کنم.
خلاصه زنگ زدو بی احوال پرسی گفت حالا دیگه کارت به جایی رسیده که منو مسخره میکنی؟! درسته که بیکارم ولی خودت که منو میشناسی آخرش بی پول نمیشمو از هزار تا شاغل مثه تو بیشتر پول درمیارم(دوباره زده بود تو خطِ خالی بندی بچه) منم با بی تفاوتی بهش گفتم بر منکرش لعنت...
آقا چشتون روزِ بد نبینه دیگه شروع کرد به نالیدن که چه بلاهایی سرش اومده تو این مدت.
منم که از بس جوابشو نمیدادم هی فکر میکرد قطع شده و وسط حرفاش الو الو میکرد که منم فقط میگفتم گووووشششش میکنم. یعنی حالا که فکر میکنم میبینم حرف زدنم از فحش دادن بدتر بود. بمیرم براش گناه داشت اما خُوب حقش بود چیکار کنم دیگه دست خودم نیست.. ازش دلخورمممممممممم

دیگه آخراش که میخواستم تمومش کنم بهش میگفتم خوُب مزاحمت نشم( حالا اون زنگ زده به من!!) اونم با کمالِ پرویی میگه نه خواهش میکنم مراحمی!! یکی نیست بهش بگه بابا برو دیگه. بذار به کارمون برسیم.
آخییییییییییییی یادِ اونوقتا افتادم که واسه یه لحظه شنیدنِ صداش چجوری بال و پر میزدم اما حالا چی! دلم واسه خودم میسوزه که هم با بودنش زجر کشیدم هم با نبودنش. چجوریه که آدم برای کسی میمیره اما میترسه ابرازش کنه؟! اینم مجهولیه واسه خودش!
انگار این واقعیتِ لعنتیِ زندگیِ من هیچوقت نمیذاره از چیزی لذت ببرم! چقدر لحظه شماری میکردم واسه روزی که فقط یه بارِ دیگه صداشو بشنوم اما اون لحظه ای که صداشو میشنیدم تنها چیزی که تو ذهنم بود بغضِ بزرگی بود که اون همه وقت تو وجودم قایم کرده بودمو نمیدونستم کجا خودمو ازش خالی کنم! دلم میخواست وسطِ حرفاش بهش بگم حمید چرا یادِ من افتادی؟ اصلا چرا دوباره زدی زیرِ حرفتو بهم زنگ زدی؟ میتونستی بعد از اینکه شماره داوطبیتو گرفتی بریو پشتِ سرتو نگاه نکنی.
با اینکه به دروغ بهش گفتم ازت ناراحت نیستم؛ که مثلا میخواستم بزرگی کنم!! دلم میخواست بهش بگم که چقدر دلم ازش چرکینه ... میخواستم بهش بگم تو این مدت چی کشیدمو چه بلایی سرم اومده.. میخواستم بهش بگم که همه بهم میگن پیر شدی.. شاید ده سال.. میخواستم بهش بگم چقدر از قیافه افتادم. اونم تو این مدتِ کم. میخواستم بدونه چقدر نبودنش سخت میگذره و این جدایی میتونه منو بکشه اما نگفتم. نخواستم که بگم چون می ترسیدم. از هر چی که یه روزی تجربه کرده بودم. دیگه نمیخواستم اون روزا تکرار بشه. نمیخواستم چشم وا کنم ببینم بازم داره بلاهایی سرم میاد که مدتهاس دارم با کابوسشون از خواب میپرم. فقط دلم میخواست همه ی اینا خواب بوده باشه. دوست داشتم بیدار بشم ببینم حرفِ محسن که بهم گفت حمید فقط یه گوش لازم داره واسه شنیدنِ دردودلش که تو خوب گوشی هستی خواب بوده. دوست داشتم اون خزعولاتی که همه پشتِ سرش گفته بودن همش خواب بوده و حمید همون اسطوره ای بود که من ازش ساخته بودم بدونِ هیچ زنی که قبل از من واردِ زندگیش شده باشه... اما خواب نبودم... همه ی اینا تو بیداری اتفاق افتاده بودُ من تو بیداریِ محض به حمید رسیده بودم درست وقتی که دستش تو دستِ یکی دیگه بودُ من شده بودم همونی که محسن تعبیر کرد!!
وقتی فکر میکنم که من تو زندگی تُو چه نقشی داشتمو و تُو، تو زندگی من چه نقشی داشتی خندم میگیره.. به همدرد بودن خودمُ به هیچی نبودنِ تو!! به این که وابستگی از تو شروع شدُ به من رسیدُ هیچوقتم تموم نشد خندم میگیره...راستی چرا اینجوری شد؟
چقدر دلم میخواد اینو با سادگی تمام ازت بپرسم که هنوز دوسم داری و تو با صداقتِ تمام جوابمو بدی حتی اگه منفی باشه... که میدونم نمیشه و نمیشه که بشه...

+ اینا همش مشغولیاتِ دلِ منه که همین جا سر باز میکنه همینجا هم دفن میشه.. نه اجرا میشه نه واقعیت پیدا میکنه. پس نگران نمیشم چون جای نگرانی نیست... اون فقط کمک میخواد همین.........
+به قولِ ریچی جیزِ جیگر بزنه این حمید که هرچی میکشیم از این حمیدِ... بگو خدا نکنه
+ میگم مگه این نینا چه هیزمِ تری بهتون فروخته بود که فیلترش کردین؟؟؟ آخه یه زندگی خانوادگی کجاش بدآموزی داشت که جمع کردین وبشو؟؟؟ میترسم یه روز بیام ببینم خودمم فیلتر شدم به جرمِ حرف زدن از یه عشق و این چرتو پرتا!

+ یه واقعیتِ تلخ دیگه: از وقتی صداشو شنیدم به شدت سرِ حالم، به شدت خوبم؛ احمقم، نه؟







نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 1 مهر 1391
حسابدار بیچاره
دوشنبه 27 شهریور 1396 11:03 ب.ظ
WOW just what I was looking for. Came here by searching
for 93
دوشنبه 30 مرداد 1396 10:36 ق.ظ
Article writing is also a excitement, if you be
acquainted with then you can write if not it is difficult to write.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 03:46 ق.ظ
Hello my loved one! I wish to say that this post is amazing, nice written and come with
almost all vital infos. I'd like to see extra posts like this .
پنجشنبه 31 فروردین 1396 08:46 ق.ظ
Amazing! Its really awesome paragraph, I have got much clear
idea concerning from this paragraph.
چهارشنبه 30 فروردین 1396 03:56 ق.ظ
Hello There. I found your blog using msn. This is a very well written article.

I will make sure to bookmark it and come back to read more of your useful info.

Thanks for the post. I will definitely return.
سه شنبه 29 فروردین 1396 03:02 ب.ظ
Appreciation to my father who stated to me concerning this web site,
this weblog is truly awesome.
شنبه 1 مهر 1391 09:27 ق.ظ
سلام
از همه چیز گفتی الا سوغاتی.
میدونی فرق آقایان و خانم ها چیه؟ آقایان در آینده اند و خانم ها در گذشته. بیائید حال را دریابیم تا آینده خوبی بسازیم. حسابدار! گذشته فقط برای عبرت خوب است و بس.
حسابدار بیچاره سلام
ای بابا!!! من اصلا یادم نبود. میبینین چقدر بی معرفتم. حالا اگه لازم باشه برمیگردمو یه خریدی هم میکنم. شرمنده
به این تفاوت پی برده بودم اما.. اصلا بهش توجهی نداشتم!! این تنها حرفی بود که باعث شد فکر کنم.. به واقعیاتی که لازمه قبولشون کرد. دلم میخواد این گذشته ی عبرت اموزِ فراموش نشدنی رو پاک کنم یه بار برای همیشه.. دوست دارم توی حال باشم.. سخت و آسونشم مهم نیست. چون یادِ گذشته منو داغون میکنه... خدا به فریادم برس.....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر