تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - 92
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
لحظه های پر التهابِ من تموم شدنی نیستند که نیستند...
برای بعضی از نوشته ها لازم نیست مقدمه بنویسی.. باید بری سرِ اصلِ مطلب بی هیچ کلیشه ای.
اون شبی که حمید SMS داد بهم و پرسید بیداری یا نه؟ میخواست حرفایی رو بزنه که از نظرِ من میتونه یه استارتِ خفیف باشه. میگم خفیف چون میدونم که میدونه چقدر ازش دلگیرم و دیگه مثه سابق به روش نمیارم که چقدر برام مهمه. اون شب گفت خوشحاله که قبول نشده. چون نه وضع مالیِ خوبی داره نه روحی! منم خیلی عادی فقط با دوسه تا کلمه جوابشو میدادم و انگار نه انگار من اونی بودم که همیشه از حرف زدن باهاش لذت میبردم!حتی اگه یه کلمه جوابمو میداد!! حقیقتش اونقدر تو این رابطه اذیت شدمُ بهم سخت گذشت که خاطراتِ سنگینش هنوز رو دلم مونده. حمید میگفت شرکت رو تحویل دادن. و الان بیکاره. منم جوری وانمود کردم که انگار از هیچی خبر ندارم. نمیخواستم بدونه هنوز درگیرشم. میخواستم فکر کنه هر چی که به اون مربوطه برای من مهم نیست. وای که چقدر من تغییر کردم! شدم یه آدمِ نقاب دار که میخواد هیشکی صورتِ واقعیشو نبینه حتی نزدیک ترینش. دیگه برام سخت بود که دل داریش بدمُ بگم اشکال نداره درست میشه. اون از خانواده ی خانومش میگفت که چطوری باهاش رفتار کردنُ من یه لبخندِ تلخ رو لبام مینشستُ با یه بغضِ آلوده به تردید میگفتم حمید یادته؟ اون روزا که خوش بودی یادته چه کردی با من؟ اونم من!!! منی که من براش مفهوم نداشت. همه چیزش تو بودی.. دلِ لامصبم میسوخت اما نمیخواستم بهش بفهمونم که
براش ناراحتم.
 آخرش که دید من زیاد گرم نمیگیرم نوشت خلاصه روزگاری کشیدم که سگ نکشید.(انگار میخواست بهم بفهمونه که اونم حالُ روزش خوب نبودِ و میدونه که اگه منو ناراحت کرده خودشم خوشی ندیده) اما اینا دیگه واسه من مهم نبود. مهم نبود که بی پول شده باشه.مهم نبود که با خانوادش مشکل داشته باشه. فقط واسم مهم بود که خوب باشه! تو جوابش فقط نوشتم دور از جونت.. که گفت مستخدم نمیخواید؟ باورم نمیشد این همون حمیدی بود که هیچ وقت خودشو جلوی هیچکس نمیشکست جز من!!!! شده بود همون حمیدی که من میشناختم. همونی که فقط دردِ دلشو به من میگفت. هه. تازه فهمیده من براش چی بودم... هه هه
با تعجب براش نوشتم چی؟؟ دوباره گفت آبدارچی نمیخواید! ( اما من دیگه خوب میشناسمشُ میدونم که داره اینجوری دلِ منو به رحم میاره. چون میدونه اگه یه تارِ مو از سرش کم بشه من میمیرمُ زنده میشم؛ اما با تمامِ این اوصاف دلِ من سنگ شده!!!)
البته نمیدونم من زیادی سنگ دلم یا تو این موضوع دارم
این طور برخورد میکنم.
با یه لحن خاص بهش جواب دادم من که کاره ای نیستم! نوشت شوخی کردم تو خیلی کمکم کردی. اوجِ محبتِ حمید همین دوکلمه بود. هیچ وقت یاد نگرفت از آدمایی که دوسش دارن چطوری تشکر کنه! (گفتم آدمایی که دوسش دارن چون حمید مُدلش اینطوریه که اگه کسی دوسش داشته باشه کلا رفتارشو تغییر میده و مثه بقیه باهاش رفتار نمیکنه؛ یه جورایی بیش از حد بی جنبس!)
فقط نوشتم خواهش میکنم، کاری نکردم!!! (آره جونِ خودم)
که آخرشم گفت با sms نمیشه؛ فردا میزنگم. بیچاره وقتی دید جوابشو ندادم خودش گفت شب خوش. (حتما انتظار داشت فوری بنویسم باشه منتظرتم!!)
فرداصبحشم که زنگ زد سر کار بودم. که جوابشو ندادم و دیگه خبری ازش نشد.. نمیدونم حتما طبقِ معمول پیشِ خونواده هستُ نمیتونه تماس بگیره واِلا تا حالا هزار بار دیگه زنگ زده بود.



++باورم نمیشه این منم که دارم مینویسم! منم که دارم از حمید مینویسم اونم با این همه سردی و سنگ دلی! اما اینا همش نقابِ منه.. حرفِ خودِ من یه چیزِ دیگس که به علت همون هراسی که دو پست پیش گفتم جرأتِ ابرازشو ندارم! وگرنه الان باید یه متنِ دیگه با 180 درجه تفاوت مینوشتم!

++اینو بی هیچ نقاب یا ترسی میگم: با همه ی اینا
اگه بازم به کمکم احتیاج داشته باشه هرگز کوتاهی نمیکنم. هرگز.............

++ به علتِ لطفِ دوستِ عزیزم مینا دیشب تا ساعت 10 کلانتری تشریف داشتم اونم برای اولین بار!! که به خیر گذشت!! آخیییییییشش...
وقت کردم مینویسمش. 



بعدا نوشت: راستی روز دختر به همه ی گل دخترا
مبارک.حالا اگه کسی یادش نیست خودم که حواسم هست
بعدا نوشت 2: امشب میرم تهران.. دو روزی نیستم. البته برای کار نه تفریح که ما از این شانسا نداریم.
برگشتم مفصل تعریف میکنم چی شده...




نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 27 شهریور 1391
حسابدار بیچاره
چهارشنبه 18 مرداد 1396 08:06 ق.ظ
Aw, this was an extremely good post. Spending
some time and actual effort to make a good article… but what can I say… I procrastinate a whole lot and never seem to
get anything done.
جمعه 1 اردیبهشت 1396 03:58 ب.ظ
Howdy! This is kind of off topic but I need some advice from
an established blog. Is it very hard to set
up your own blog? I'm not very techincal but I can figure things out pretty quick.
I'm thinking about creating my own but I'm not sure where to begin. Do you have any
ideas or suggestions? With thanks
سه شنبه 29 فروردین 1396 12:38 ب.ظ
You made some decent points there. I checked on the internet for more
information about the issue and found most people will go along with your views on this website.
دوشنبه 28 فروردین 1396 04:51 ق.ظ
Thanks in support of sharing such a good idea, post is pleasant, thats why i have read it entirely
چهارشنبه 29 شهریور 1391 06:05 ب.ظ
سلام دوسته خوشكلم.
وقتی دیدم نظر دادی كلی ذوق كردم.
ایشالا كه بهت خوش بگذره.زود برگرد و باز بهم سر بزن.
حسابدار بیچاره سلام قربونت برم
منم خوشحال میشم وقتی بهم سر میزنی
مرسی
چشم میام عزیزم
سه شنبه 28 شهریور 1391 10:21 ب.ظ
خوب حالا آبجى یا داداش‏!فرقى نداره كه..مهم اینه كه رفیق مایى..عزیزم
حسابدار بیچاره فدات بشم عزیزم
سه شنبه 28 شهریور 1391 12:15 ب.ظ
سلام
به وب که آمد دیگه عمومی می شود. لذا می توانید کپی کنید. هروقت متن را دیدید دعایم کنید. نوشته خودمه. داستان داره. هرکجا لازم شده منبعش را در پی نوشت ذکر کرده ام.
دلخوری: برای خودم نه. برای رفتار با خودت دلخورم. فعلا نمی دانم چطوری بگم.
سفر رفتی مواظب خودت باش... سوغاتی یادت نرود.
حسابدار بیچاره سلام
خیلی ممنون
اگه قابل باشم حتما. اما داستانش چیه؟!
امیدوارم که رفع دلخوری شده باشه. خیلی ممنون. حتما.
سه شنبه 28 شهریور 1391 10:44 ق.ظ
سلام عروسك.خوبی؟
خوبه دلت تنگ شده و این همه دیر میای اگه دلت تنگ نمیشد ...
الهی بمیرم.اول جوونی پات به كلانتری هم باز شد؟؟؟؟؟
بازم بیا عزیزم
حسابدار بیچاره سلام عزیزکم
مرسی.. وای ببخشید.. باور کن کلا رو مودِش نبودم وگرنه که خیلی دوست دارم زود زود بیام پیشت.. خدا نکنه. چیزِ خاصی نبود. ببین دوستای ناباب چیکار میکنن با آدم!
تو حواستو جمع کن مثه من گیرشون نیفتی( جدی نگیریا؛ شوخی بود همش )
سه شنبه 28 شهریور 1391 02:42 ق.ظ
راستى داداشى از كامنتت معلوم بود دل شكسته اى آره؟ حالا از زمونه دلخورى یا آدماش؟
حسابدار بیچاره زررررررشک[آیکن خیلی متعجب]
من داداش نیستم که!!!!!!!! من حسابداره هستم نه حسابدار!!!
دخترم عزیزم
دل شکسته مالِ یه لحظمه!
سه شنبه 28 شهریور 1391 02:40 ق.ظ
راستش من واقعا راست میگم غمگین نیستم ..فقط از نوشته هاى عمیق خوشم میاد شاید چون این جور نوشته ها وصف حال عاشقا هم هست یه جور حس غم تو نوشته هام هست..ولى خودم غمگین نیستم..
حسابدار بیچاره خوب این خیلی خوبه. خوب که نه عالیه. آفرررررین
دوشنبه 27 شهریور 1391 02:46 ب.ظ
سلام خوبى ؟از وب ریچى اومدم وبت‏!‏ خواستى بیا وبم آپم با پستى به نام:یه روز میره... زودى بیا باشه
حسابدار بیچاره سلام عزیزم
خوش اومدی
الان میام
دوشنبه 27 شهریور 1391 12:06 ب.ظ
مهربونی تو ذاتت هستش عزیزم حتی اگه کسی اذیتت کنه!
بیا وب یه آزمون باحال گذاشتم..شرکت کن..
بد نیست برا روحیه ت خوبه..بیا منتظرم
حسابدار بیچاره حالا یعنی من ذاتا...؟! نه فکر نکنم.. باورم نمیشه
اومدم عزیزمممممم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر