تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟ - 90
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
حاصل ساعت ها خلوت و تنهایی وفکر و خیال اینه:
زندگی سادست... خیلی... به سادگی یه آلا کلنگ که وقتی یه طرفش سنگین میشه طرف دیگه میره بالا! بالا و پایین داره؛ غم و شادی داره... همیــــــــــــــــــــن
برخلافِ همیشه که فکر میکردم میتونه خیلی پیچیده باشه، گنگ باشه، الان دارم فکر میکنم این من بودم که بهش چاشنی میدادم... من بودم که با سخت گیری های زیادی سختش میکردم؛ مثه معلمی که به شاگرداش سخت میگیره تا پیشرفت کنن فکر میکردم اما اشتباه بود.. شایدم این روزا که اومده داره یه کارایی با دلِ خسته ی من میکنه که منو به این نتیجه های قشنگ رسوندن! البته شاید...
بعد از مدت ها پاشدم رفتم جلوی آینه ایستادمو زل زدم به چهره ی وارفته ی خودم، که چند وقتی بود حتی دلم نمیخواست نگاش کنم! یه دستی به صورتم کشیدمو یه نفسِ عمیق...
کلی برنامه ریزی کردم برای 4شنبه و 5شنبه ای که تعطیل بودم.. استخر، مهمونی، خرید و ...
رفتم خونه که به مادرم کمک کنم که با اون همه مهمون اذیت نشه. بعد از مدت ها اساسی خوش گذروندم. کاری کردم که دخترخاله هام قرار گذاشتن هر سال بیان پیشمون.... دیوونه بازیایی که درآوُردم تو تاریخِ زندگیم سابقه نداشت!!
آره مــــــــــــــــــــــــــــن این کارا رو کردم...
من شاد بودم و مامانم خوشحال بود که بعد از 3 مــــــــــاه (که 3 ســــــال طول کشید) افسردگی و بیماریِ من یه چیزِ دیگه میدید...
حتی نمیدونم داشتم فیلم بازی میکردم یا واقعا شاد بودم! اصلا منشا این شادی چی بود؟!
اما کاش منشأ این شادی چیزی بود جز اون چیزی که همه میدونیم چیه!!
کاش اینقدر که وجودِ یه آدم که عاشقانه دوسش داریم برامون مهمه چیزایِ دیگه ای هم مهم بودن و برامون ارزش داشتن... کاش
راستی چرا ما آدما درک نمیکنیم که این دنیا محلِ عبوره و میگذره... چرا نمیخوایم قبول کنیم که نباید به این دنیای کذایی دل بست؟!! چـــــــــــ ر ا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من بی اینکه بفهمم چی شد که این همه تغییر کردم شادی کردم.... شاد بودمو مضطرب!!
واقعا چه چیزی تو وجودِ منه که میتونه اینقدر یه حسو پررنگ ترو قوی تر میکنه؟؟!!!
نمیخوام باور کنم یه sms تونسته اینقدر منو آروم کنه!؛ تونسته اینقدر خوبم کنه که توی دو روز حتی یه دونه قرصم نخورم!
جدی جدی اگه میدونستم این درمان از هر درمانی علاج تره هیچ وقت ولش نمیکردم!!!!( این از اون حرفا بودا )

+ حمیدخانِ کچل کارشناسی ارشد قبول نشد
+ پرو پرو 5شنبه sms داده من قبول نشدم؛ حالا بعدِ دو روز که جوابا اومده... هه هه.. غافله که من اولین نفری بودم که پای سیستم نشسته بودمُ جوابشو میدیدم( که تا شبش هم داشتم گریه میکردم)
+ با خونسردیِ تمام بهش میگم: اشکالی نداره حالــــــــآ.... ایشالا سالِ دیگه بیشتر میخونی( نه که امسال خیلی خونده بود بیچاره )، قبول میشی.
+ و مکالمه از طرفِ اون به بعد موکول میشه...
+ من... همچنان در بُهت و انتظار

پی نوشت اول: این روزا شدیدا از بیانِ احساسم هراس دارم.. از اینکه مورد هجومِ افکار بد و خوب دیگران قرار بگیرم میترسم! سعی میکنم با سکوتم جوششِ درونیم رو مخفی کنم !!

پی نوشت دوم: نکنه بازم اتفاقِ تازه ای تو راه باشه!! من دیگه تحملِ سابقُ ندارم.. باور کن..

پی نوشت سوم: حتی نمیتونم تصورِ تکرارِ اون اشتباهو بکنم.. فکر کنم به اندازه ی کافی زجر کشیده باشم. نه؟! اما نکنه خدایی نکرده... 
همه چــــــــیو هیچـــــــــــیو میدونم و نمیدونم!!! یعنی فعلا با خودم در ستیزم... تضادهای فکری دیوونم کرده!!!

پی نوشت چهارم: بی نهایت گرفتارم؛ ؛ همش در حالِ دَویدنم؛ واسه همین کمتر هستم. خلاصه ببخشید

پی نوشت پنجم: اهانت گستاخانه و کودکانه ی ابرقدرت های اسلام ستیز رو به شدت محکوم میکنم.. سرکوبِ عواطفِ دینیِ مسلمونا جرأت میخواد جنابِ او با ما یا ما با او... آره.. داشته باش





نوع مطلب : روزمرگی، عقاید شخصی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 23 شهریور 1391
حسابدار بیچاره
چهارشنبه 18 مرداد 1396 06:28 ب.ظ
You are so interesting! I don't suppose I've truly
read through a single thing like this before.
So good to discover somebody with unique thoughts on this issue.

Seriously.. thanks for starting this up. This site is something that is needed
on the internet, someone with some originality!
پنجشنبه 31 فروردین 1396 01:30 ق.ظ
I think this is one of the most important info for me.
And i'm glad reading your article. But want to remark on few general things, The site style is wonderful, the articles
is really excellent : D. Good job, cheers
جمعه 25 فروردین 1396 10:21 ق.ظ
I'm impressed, I have to admit. Seldom do I encounter a blog that's equally
educative and engaging, and let me tell you, you've hit the nail on the head.
The issue is an issue that too few people are speaking intelligently
about. I am very happy that I found this during my search for something regarding this.
یکشنبه 26 شهریور 1391 03:00 ب.ظ
خب دیگه وقتی تمام فکر وذکرت حمید خان کچل (اینو خیلی خوب اومدیا..حال کردم) شده ..معلومه که یه اس میتونه تورا از این رو به اون رو کنه..!
حسابدار بیچاره نیشخند
خواهش میکنم. اصن من میگم که شماها حال کنین. خوب کچله دیگه
خوب منو میفهمی. واقعا زدی تو خال[بوسه]
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر