تبلیغات
خدایا با توام حواست کجاست؟
 
خدایا با توام حواست کجاست؟
درباره وبلاگ


من منم برای خودم همین کافیه اما برای شما که کافی نیست پس باید بدونید وارد زندگیه چه کسی شدید،چون از این به بعد این صفحه تنها یه صفحه عادی نیست،قراره بشه من و همه زندگی من،خاطراتم، عقایدم، و هر موضوع روزی که توجه منو جلب کنه
**********************************
نظر دهی توی وبلاگ من آزاده چون دوست دارم هر کسی هر نظری داره راحت بگه حتی اگر برخلاف من باشه که در اون صورت چنانچه دفاعی از خودم داشته باشم جواب میدم. وهمینطور هر حرفی نشون دهندۀ شخصیت و افکار یه آدمه هرچند توی دنیای مجازی باشه ولی بهتره طوری حرف زده بشه که در چهارچوب موازین اخلاقی باشه و حرمت ها حفظ بشه
*********************************
جواب نظرِ هر کسی همین جا داده میشه. پس بی زحمت دوباره یه سر بزنید
*********************************
گاهی مطالبی رو رمزدار منتشر می کنم که رمز اونها یا اسم وبلاگمه یعنی godforme یا چیز دیگه ای که اگه خودم بخوام براتون ارسال می کنم پس درخواست گرفتن رمز رو نکنید
*********************************

مدیر وبلاگ : حسابدار بیچاره
مطالب اخیر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سال نو مبارک

جالبه دیگه مثه سابق نیستم.هیچ کدوم از چیزایی که یه روزی خیلی برام جالب بودن الان نیستن.دارم تصمیم میگیرم که اینجارو چیکار کنم چون دوست ندارم خاطرات تلخمو مرور کنم.نمیدونم شاید.به هر حال امیدوارم همه ی دوستای این وبم که یه روزی تنها همدردم بودن بهترین روزا رو تو سالِ جدید داشته باشن




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 5 فروردین 1393
حسابدار بیچاره
خسته نباشم با این ادامه دادنم!!!!



می نویسم حتما....




نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 1 شهریور 1392
حسابدار بیچاره
تازگیا وقتی می خوام بنویسم گیر میکنم... کلی فکر میکنم ولی نمی دونم از کجا شروع کنم. نمیدونم چیو تعریف کنم. اصلا احساس میکنم دیگه زندگی اون جذابیتِ سابقو نداره. که بخوام ازش حرف بزنم. میذارم بگذره و چشامو می بندم به خیالِ اینکه شاید نبینم. واقعا دلم میخواست گاهی وقتا نه میدیدم نه میشنیدم.. بدیه زندگی همین جاست که هم میبینی هم میشنوی حتی اگه دلت نخواد!
دیروز از صبح تا شب شهرکرد بودم. از اونجایی که پرونده ی حقوقیم به دادگستریه اونجا ارجاع شد الان مدت دو ماهه حداقل هفته ای یه روز میرم اونجا. و بدترش اینه که هربار که میرم میفهمم باردیگه ای هم باید برم.. و هر بار که میرم تمامِ اون خاطراتِ لعنتی زنده میشن..
هربار به خودم قول میدم ازاون خیابون رد نشم؛ اما...
دیگه کار از کار گذشت... حالا منم تنها. با همه چیزم کنار اومدم. درسته که نتونستم شروع کنم اما با تنهاییم کنار اومدم..
تمامِ این روزا با وجود احتیاجی که به حضورش بود؛ با وجود کمکی که می تونست بکنه؛ با همه ی اینا به خودم اجازه ندادم دوباره چیزی رو شروع کنم. و خدارو شکر میکنم که تونستم دووم بیارم..
اما پرونده ای که ازش حرف زدم؛ همون پرونده ی شکایت از شرکتمون بود که حکم در نهایت به نفع من صادر شد. و با حکم توقیف اموال یه جورایی تونستم از خجالتشون دربیام. ولی خُوب دوندگی داره در حد مسابقاتِ جهانیه دو میدانی
از اون موقع تا حالا یه روزِ بدون دردسر نداشتم. اما می ارزه به اینکه بتونم حقمو ازشون بگیرم. البته این حرفش (همون بنده خدا) هیچ وقت یادم نمیره که گفت یا پا تو این راه نذار یا اگه رفتی باید تا آخرش بری... و همینه که تا حالا بهم انگیزه داده که کوتاه نیام..
این امتحانای ترم تابستونه هم که قوزی بود بالای قوز که باعث شد چند روزی کارام عقب بیفته ولی بالاخره تموم شد البته به طرز شگفت انگیزی خوب تموم شد.
در نهایت نمیدونم به کجا و چطوری ختم بشه ولی مطمئنا به ضررم نمیشه. و این خوشحالم میکنه که همه ی این کارا رو خودم تنهایی انجام دادم.
اما تو این مدت اتفاقات زیادی برام افتاده. مثه آشنایی با پسری که فقط یه روز رئیسم بود و اونطور که خودش میگه میخواد یه عمر کنارم باشه. گرچه میدونم اینا همش کشکه.. البته نمیشه قضاوت کرد. شاید رفتن حمید حکمتی بود برای روشن شدن آینده ی من. گرچه من خودم هیچوقت نخواستم چراغی رو روشن کنم که راهمو پیدا کنم و میدونم تا حالا مقصر اصلی خودِ من بودم. اینکه گفتم یه روز رئیسم بود ماجرایی داره که اگه بخوام خلاصه بگم اینه که یه روز از سر بیکاری با لیلا دوستم تصمیم گرفتیم بریم سرکار. که وقتی هم رفتیم از بد روزگار همین آقا پسر
رئیس اونجا بود. و از اونجایی که به قول خودش تو یه نگاه نظرشو جلب کردم!!! دیگه نتونستیم بریم سرکار. البته نه بخاطر اون؛ بیشتر به خاطر دخترای کاردرستی که همکارمون بودن نشد بریم. به گمونم اگه فرداش میرفتیم جفتمونو هم من هم لیلارو دار میزدند.. اما همیشه میگن وقتی یه چیزی قسمت باشه هیچ کس و هیچ چیزی نمیتونه مانعش بشه..

ادامه دارد....




نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 31 مرداد 1392
حسابدار بیچاره
"شکست مقدمه ی پیروزی ست"
جمله ای که همیشه و همه جا شنیدم اونم بدون اینکه صدق کرده باشه! البته در مورد خودم منظورمه؛ وگرنه که برق هیچوقت اختراع نمیشد. این روزا همش به این فکر میکنم چرا هیچوقت نتونستم بعد از شکستایی که اکثرشون تو خاطرمه بلند بشمو دوباره از نو بسازم.من همیشه برنده بودم ولی چندتا شکستِ بزرگ تو کارنامم دارم که همونا باوجود این که تعدادشون خیلی کمه جوری زمینم زدن و زندگیمو تغییر دادن که هرگز تصور نمیکردم.
این روزا احساس میکنم از جنگ برگشتم. یه جنگِ تن به تن! زخمی و خسته... خمیده شدم در حد پارا المپیک!!!
نمیدونم چرا ولی از همون بچگی اگه یه نمره کم میگرفتم تمامِ انگیزمو از دست میدادم و حتی اگه بعدشم موفق میشدم باز هم چنگی به دلم نمیزد چون هیچوقت نمی تونستم اون شکستو فراموش کنم. و این عادتِ بد تا همینجای زندگیم با منه. و هر روز بیشتر از روز قبل نمود پیدا میکنه. بعد از حمید با وجود اینکه تونستم خودمو ترک بدم اما قد راست نکردم. شدم یه آدمِ رنجور و خسته. گاهی پیش میاد که یه روزِ کامل با کسی حرف نمیزنم. مگر اینکه چیزی ازم بپرسن و مجبور شم جواب بدم.عوض شدم خیییلییییی. و بابت همه ی اینا ازت ممنونم..از تویی که یه زندگی رو به گند کشیدی اونم به خاطر خودت؛ به خاطر خوشیت..مرسی معرفت

حالا بگذریم

اما ماه رمضون... خداوکیلی ماه رمضون امسال اندازه ی صدسال گذشت. نه اینکه روزه گرفتن سخت بود؛ نه اصلا! فقط گرفتاری هام ده برابر بود.اینکه با زبون روزه بخوای تو صد تا اداره بری و فقط بشنوی که دوباره هم باید بری، اینکه با زبون روزه باید برای مسابقاتِ جام رمضان تمرین کنی، اینکه با زبون روزه بخوای کلی راه بری دانشگاه و تازه همه هم جلو روت آب بخورن؛ همه و همه سخت بود.. ولی با همه ی اینا خیلی خوب بود. اولین ماه رمضونی بود که کنار فامیلامون باصفا گذشت؛ ..اولین ماه رمضونی بود که دورم شلوغ بود و بهتر می تونستم همه چیزو تحمل کنم..


ادامه دارد...




نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 31 مرداد 1392
حسابدار بیچاره
فکر میکردم دیگه هیچوقت نتونم اینجا بیام یا چیزی بنویسم.. خیلی وقت بود قید همه چی رو زده بودم..حتی اینجارو که دل دوریشو نداشتم.دلم میخواست برای همیشه همه چی رو بذارم کنار.بشم یه آدمِ دیگه اما...
هیچوقت اونطور که ما می خوایم نمیشه.. حتی وقتی همه چی بابِ میل آدم پیش میره بازم نمیره!
گاهی باید خودتو ریسِت کنی؛ به خودت یه استراحت بدی بلکه آرامشت برگرده.. خسته شدم از بس دنبال چیزای خوب دویدم..
این بار اجازه میدم اونا دنبال من بدوند، دیگه حتی دوس ندارم نگاشون کنم از بس همیشه اذیتم کردن. و به این نتیجه رسیدم همه ی چیزای خوب بدن.چون همیشه سعی میکنن بهشون نرسی. زندگی خیلی عوض شده. همین طور من!
فردا اولین روز کاریمه یه جایِ جدید ولی اصلا دوست ندارم راجع بهش حرف بزنم. از درد مجبوری به هرچی که لازم باشه چنگ میندازی.
خیلی وقته میخوام بنویسم اما نه دلیلی دارم نه بهونه ای.میخواستم اگه دوباره قرار باشه بنویسم از چیزای خوب بنویسم ولی همه چی مثه رویاست.. رویا هم که هرگز به واقعیت تبدیل نمیشه.
تا حالا بی هدف پیش رفتی؟ مثلا شده بری بیرون ندونی کجا میخوای بری یا چیکار داری که میری بیرون؟ تا حالا شده هیچ نقشه ای برای آیندت تو سرت نباشه؟ تا حالا شده  همه چی برات بی رنگ باشه حتی دنیای قشنگ امروزی؟
حس میکنم چیزی بجز یه صفحه خالی جلوم نیست که حتی نمیدونم چی باید توش بنویسم!
الان چندین ماهه که خودمو گم کردم. و با وجود تلاشی که داشتم به هیچ جا نرسیدم.شدم یه آدمِ وقت گذرون و بی هدف!
از همه ی اتفاقاتی که تو این مدت آزارم دادن و نتونستم جلوی هیچ کدومشونو بگیرم گرفته تا تمومِ لحظه هایی که تو یه انتظارِ سخت گذشت؛ از همه و همه خستم. از اینکه ساعت ها رو تختم دراز کشیدم و فقط و فقط فکر کردم خسته شدم.
گاهی آدما به نقطه ای می رسن که نه سر یه پاره خط میشن نه مرکز یه دایره. افسوس میخورم به حالِ خوبم که هرگز نتونست خوب باشه. اما همچنان امیدوارم فقط به این جمله: "یه باخت برای یه عمر بُرد".حتی اگه واهی باشه دلخوشم به همین!
دوست دارم خودمو درگیر کنم اما سراغِ هرچی میرم کم میارم. این حس یه چیزیه شبیهِ افسردگیِ محض که من گرفتارش شدم.
دلم یه سفر میخواد.یه سفر دور و دراز.تنهای تنها... دلم یه آدم باوفا میخواد. مثه خدا که هیچوقت تنهات نزاره.هرچی بش بد کنی بازم باهات بمونه البته اون نمیتونه یه آدم باشه چون این آدما بدی که چه عرض کنم به خوبیاتم پشت پا میزنن!

پی نوشت1: خوبه این انتخابات تموم شد.. من که با یه رای ممتنع اونم بخاطر آینده ی کاری که همه ازش دم میزدند که مطمئناً هم فقط حرفه خودمو راحت کردم.. البته بماند که کاندیدای موردنظر من ردصلاحیت شد!
حالا نمیدونم چیکار دارن با فیس بوک!!خب لااقل میذاشتین بریم دوریال شعر بخونیم!عجب کاری داریما!!
پی نوشت2: یعنی به حدی که تو این چند ماه از دادگاه و اداره رفتن خسته شدم فکر نمیکنم فرهاد از کوه کندن خسته شده باشه!
پی نوشت3: چند وقتیه هوایی شدم برم اون طرف. یه کارایی هم کردم ولی صبر ایوب میخواد و گنج قارون. خوبه یه حامی دارم که با اینکه هیچوقت قدرشو ندونستم ولی هیچوقت تنهام نذاشت اونم وقتی بهش احتیاج داشتم..
پی نوشت4:
به قولی تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن.. و فکر میکنم تا از اینجا دور نشم هیچ معجزه ای اتفاق نمیفته...........هــــــــــــــــــــــمـــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــــــن
+هزار ساله که رفتی،من هنوز پشت شیشم؛ موهاتو باد برده، عطرش جا مونده پیشم؛حالُ روزم خوب و خوش نیست، بی تو ناآرومم؛ به یادت که میفتم نگرانت میشم........
+بوسه ها از لبِ یارم به رقیبم دادی/داروی کشتنِ من یادِ طبیبم دادی/آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی




نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 25 خرداد 1392
حسابدار بیچاره

ما
به هم نمی رسیم
امّا
بهترین غریبه ات می مانم
که تو را
همیشه دوست خواهد داشت . . .

پی نوشت: تو یه قسمتی از زندگی جوری غرق میشی که حتی خودتم از نجاتِ خودت ناامید میشی!!! بعد یهو به طرز عجیب ناکی به خودت میای و میبینی تو ساحل افتادی!!!
پی نوشت: به زودی خواهم نوشت چه به روزم اومد که نبودم!!!!




نوع مطلب : نمیدونم! شاید...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 19 خرداد 1392
حسابدار بیچاره
هرچی گشتم یه جمله ی درست و حسابی پیدا کنم چیزی به ذهنم نرسید. پس ساده بگم: عید همگی مبارک


راستی به خودمم تبریک میگم چون یه سال جدیدُ شروع میکنم..و امیدوارم هرگز اشتباهات گذشتمو تکرار نکنم؛آمین




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 30 اسفند 1391
حسابدار بیچاره
خوبم!
خیلی!
دارم خونه تکونی میکنم؛
کلی قراضه ریختم بیرون؛
دارم کم کم خالی میشم؛
انگار آخر سال نیست آخرِ عمره!
اما یه چیزی...
بگمُ و تموم...
متاسفم دلم!




نوع مطلب : نمیدونم! شاید...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 19 اسفند 1391
حسابدار بیچاره
+ یه مدت طولانی نمیخوام باشم!
میخوام برم گورمو گم کنم..و فقط وقتی دل از این عشق بریدم برمیگردم..

+ نهایت شکست همین جاست که من ایستادم.. باید پشتِ خمیدمو راست کنم..

+ اگه اسم این زندگی بود که من داشتم پس من از مُردن هیچ ترسی ندارم..

+ تازه فهمیدم من تا حالا یه معتادِ عوضی بودم..حتی آشغال تر و پست تر از یه معتاد!
قراره به زودی برم یه جایی بجز اینجا .. میخوان تَرکم بِدن! امروز به همه  قولِ شرف دادم تا پاک نشدم پا بیرون نذارم!
 
+ خدا وکیلی تاوان عشق اینه؟! شاید من تو عاشقی اشتباه کردم اما صادقانه میگم عشقم پاک بود!
من قراره با همه ی وجودم درد بکشم.. اون روزا رو که یادتونه؟! این بار قراره هزار درجه بیشتر و بدتر از اونوقت زجر بکشم.. اما اینبار حتما پاک میشم.. چون ایندفعه خودم خواستم ولی بارِ قبل نه!

+ این آخرین باری بود که اسمِ این احساسِ کثیفُ عشق گذاشتم... قول دادم.. اول به خودم بعد به همه ی دنیا!

+ میدونی همه ی دیشبی که تا صبح پلک نزدم به تو فکر کردم.. به جداییمون!

+ حتی تو اوج بدبختیام به خوشبختیِ تو فکر کردم! آره تو لیاقت خوشبختی رو داری عزیزم.. شاید من دیگه چیزی برای از دست دادن نداشته باشم اما تو خیلی چیزا داری.. من تورو به داشته هات می بخشم!

+ صدای لعنتیش داشت داغونم میکرد! تنها چیزی که آرومم میکرد بلند کردنُ کوبیدنش رو زمین بود که همه ی خاطره هامم باهاش بمیره! منو ببخش تارِ دوست داشتنیم.. ببخش که تو رو هم مثه خودم فدای حمید کردم!

+ برادر عزیزم ببخش که طول کشید جوابتون رو بدم؛ فقط میخواستم به یقین برسم بعد برملاش کنم.. این اولین و آخرین کاریه که میخوام برای آینده ای که حتی نمیدونم چیزی ازش مونده یا نه انجام بدم.. بالاخره یقین شد که باید رفت!

+ من حتی نتونستم دلِ خودمو بازی بدم؛ چه برسه به یکی دیگه! حتی نتونستم به دل داغونِ خودم دروغ بگم به دیگران چطور ممکنه؟!

+ تاوانِ سنگینی دادم تا فهمیدم اوقات فراغت یعنی چی؟! امیدوارم دیگه هیشکی تو دنیا به سرنوشت من دچار نشه!

+ دوباره از نو می سازم.. همه چیزایی رو که با خودخواهیت ازم گرفتی!

+
باید خندید ،، سیـــگاری دود کرد ،، و خوابیـــــد .. همیـــن!!

پی نوشت: رمز پست 123 رو حذف کردم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 27 بهمن 1391
حسابدار بیچاره
تازه دارم میفهمم میتونم بیشتر از اینا روی خودم حساب کنم؛ میتونم به خودم تکیه کنم و تنهایی برم جلو
تو اوجِ نیازی که به یه همدل داشتم تا بتونم خودمُ خالی کنم تنهام گذاشتن بدونِ هیچ همراهی..
انگاری همه چی عادی شده.. این یعنی نهایتِ بی خیالی.. یعنی خدا به سر شاهده اگه بتونم رو این مود بمونم دیگه هیچ غمی ندارم..
این روزا وقتی خیلی دلتنگ میشم فقط تار میزنم.. دارم تنهاییامو باهاش پُر میکنم.. میخوام رفاقتی رو که ماهها تو کُما بودُ زنده کنم..
خطاب به خودم: راستی میدونستی تو خیلی وقت بود با همه چی قهر بودی؟! میدونستی تازه داری علاقه های قبلِتُ پیدا میکنی!
آره من دارم میفهمم زندگی یعنی چی؟! و با اینکه داره سخت شروع میشه.. با دربه دری و شکایت و در گیری و تو خیابون پرسه زدن واسه کارپیدا کردن و این حرفا شروع میشه اما راضیم به رضای خدا..
من شاید یه بخشی از زندیگمو از دست دادم؛ شاید یه تیکه از وجودمو باختم اما خوشحالم؛ خوشحالم چون هنوز اون بالا سری رو دارم و میدونم هیچوقت تنهام نمیذاره..

برای بعضی از دردها نه میتوان گریه کرد...
نه میتوان فریاد زد...
برای بعضی از دردها
فقط میتوان نگاه کرد و بی صدا شکست...!

+فقط خدا میدونه که این ترک چقدر دردناکه! اما من طاقت میارم.. میدونم!


پی نوشت: دلم عجیب هوای ریچی رو کرده.. خدا بگم چیکارش کنه که بی هوا رفت.. حالا اگه بود کلی میخندیدم





نوع مطلب : روزمرگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 16 بهمن 1391
حسابدار بیچاره


( کل صفحات : 14 )    1   2   3   4   5   6   7   ...